نامه جمعی از وبلاگ نویسان سبز خطاب به مبارزان سوری

مبارزان استوار سوری
موج برخاسته از  سرکشی مردمان از زیر یوغ بندگی ظالمان، با گذر از ایران و تونس و مصر و لیبی و یمن و بحرین،  امروز قدرتمندتر و عظیمتر،  به کاخ حاکمان سوریه رسیده است.  گویی که این موج سرکش سر ایستادن ندارد و مشعل آزادیخواهی دست به دست گشته و اینک بر فراز دستان شما مردمان سوریه قرار گرفته است. مشتان گره کرده و اراده با شکوهتان و پایداری سرسختانه تان  به رغم شدت سرکوبها و خونریزیهای دستگاه فاسد و سرکوبگر حاکمان سوری، تحسین ایرانیان و جهانیان را برانگیخته است.
 آزادیخواهان ایران نیز که خود ذیل لوای پرچم سبز مبارزه، به فردای آزادی چشم امید بسته اند، از روز نخست کنجکاوانه و مشتاقانه مبارزه شما مردم سوریه را دنبال می کنند و پیروزی تان را به آرزو نشسته اند و خود را در خشمها و هیجانها و امیدهایتان شریک می دانند. دریغ که آن سوی میدان، حاکمانی نشسته اند که قلب های مرعوبشان مانع از درک حماسه حضور مردم می شود و از هراس فرو ریختن بنای استبدادشان حکم به خونریزی می دهند و بر موج خروشان مردم شمشیر می کشند و نمی دانند که  موجهای بلندتر که از پی می آیند به مراتب ویرانگرترند.
برای هر ملت، روزی فرا می رسد که شرافت و سربلندی خویش را در بوته آزمایش می بیند و برای پاسداری از آن ناگزیر به قیام می شود. حماسه ای که شما مردم سوریه به تصویر کشیده اید حماسه ای آشنا برای ما مردم ایران است. در هر خبری که از زیر شدیدترین فشارها و سانسورها به دست ما می رسد و در هر فیلمی که از آماج رگبار مسلسلهای نظامیان سوری به تصویر کشیده می شود، داستان مبارزه خود را می بینیم. همین همداستانی است که جنبش های آزادیخواهی منطقه را در کنار هم می نشاند و جباران و حاکمان سرکوبگر را در جبهه مشترک قرار می دهد. حاکمان همدست منطقه، امروز در سرکوب مردم  منافع  مشترک پیدا کرده اند و  در جنایت،  یکدیگر را همراهی می کنند. یکی دستگاه تبلیغ و دیپلماسی اش را مامور می کند که قتل شهروندان مبارز را مشروع جلوه دهد و آزادیخواهان را به عنوان فتنه گران و آشوبگران جلوه دهد و دیگری لشکر سرکوبش را به همراهی در جنایات  گسیل می دارد؛ یکی لشکر سرکوب به بحرین می فرستد و دیگری جوخه های امنیتی اش را به سوریه. اوج این نمایش های فریبکارانه آنجاست که  مدعیان رهبری مسلمین جهان از تریبون نماز جمعه تهران برای مردم مصر خطبه می خوانند و برای مردم فلسطین جامه می درند و در همان حال کشتار سوریان را مشروع اعلام می دارند. این ادامه همان توهم  مالیخولیایی است که اجازه می دهد بر مسند خداوندگاری تکیه زنند و بدین سان  بی محابا درباره جان افراد به قضاوت بنشیند و یکی را شهید بخوانند و دیگری را فتنه گر. از همین روست که امروز سیاهی چهره شان هویدا شده و تایید  جنایتهای شرکای سیاسی  و همدستی شان با ظالمان منطقه، طشت رسوایی شان را  بر زمین انداخته است.
 تحولات اخیر منطقه حداقل حسنش این بوده که پرده از چهره نفاق آلود حکومت هایی که پشت دفاع از فلسطینیان و مخالفت با اسراییل پنهان شده اند و مسایل اعراب فلسطین را در هیاهوی تبلیغاتی وجه المصالح اهداف شوم خود کرده اند تا مشروعیتی کاذب برای خود و حکومت نامشروعشان ایجاد کنند برداشته است. مگر می توان همزمان هم مدعی دفاع از حقوق ملت فلسطین بود و هم به کشتار مردمان کشور خود دست زد؟ مگر می توان با موضوع حقوق بشر با استاندارد های دوگانه برخورد کرد و آدم کشی در فلسطین را محکوم کرد اما کشتار در کشور تحت حکومت خود و یا در کشورهای مشترک المنافع را جایز برشمرد؟ این ترفند دروغین حکومت های خودکامه کشورهای عربی از یک سو و هیاهوی تبلیغاتی حکومت مستبد ایران برای بهره برداری سیاسی از اوضاع آشفته فلسطینیان از سوی دیگر، قطعا از این پس نمی تواند موجبات فریب مردم منطقه را فراهم آورد.
سوای عملکرد غیرقابل دفاع حکومت نامشروع و کودتایی ایران، ریخته شدن خون مبارزان سوری، براستی به جان آزادیخواهان ایرانی ناگوار آمده است.  ایمان داریم که  به مدد پایداری مردمان ، بیرق ظلم برچیده خواهد شد و کاخ لرزان استبداد در برابر شکوه حضور مردم فروخواهد ریخت.   خون آزادیخواهان سوری، فرش قرمزی خواهد شد برای قدوم مبارک آزادی . این سان که شما  ملت سوریه پرچم مبارزه را  با صلابت در دست  گرفته اید، و اینچنین پرغرور در اهتزازش پایمردی می کنید، دیر نباشد که بیرق  پیروزی را بر قله سعادت برافرازید. بدانید و آگاه باشید که در این راه آرزو و دعای خیر آزادیخواهان جنبش سبز  ایران، بدرقه راهتان خواهد بود.
جمعی از وبلاگ نویسان سبز
———————————————————————
·      1-  آخرین لیست وبلاگ های امضا کننده را از http://spinooza.blogspot.com دنبال نمایید.

·      2-  در صورت تمایل به  امضا نمودن این نامه و اضافه شدن به این لیست، پس از انتشار این مطلب در وبلاگ خود، آدرس لینک مربوطه را به آدرس spinooza56@gmail.com  ایمیل نمایید.

خامنه‌ای، احمدی‌نژاد، عرق دوآتشه و امام زمان

 روزی جوجه جاهلی که به تازگی پا به جرگه الوات گذاشته بود، از بی اعتنایی مردم و نداشتن نوچه به تنگ آمد خواست که محله و بازار را به هم بریزد و نفس کش بطلبد، تا نسقی گرفته باشد و جای پایش را در این قلمرو محکم کند. اما مگر نسق گیری به همین سادگی است!؟ قمه کشیدن جلوی یک کرور آدم ریز و درشت که کار هر کسی نیست، «دل شیر» میخواهد و «کله خر»! جوجه لات داستان ما از یک طرف این فکرها آزارش میداد و از طرف دیگر وسوسه استیلا بر گذری که به تازگی جاهلش مرده بود، دهانش را آب می انداخت. حسابش را که کرد، فهمید کله اش از کله «خر» چیزی کم ندارد، اما «دل شیر» را از کدام سمساری بخرد؟ روزی که فکرش را از پیش کرده بود فرا رسید، قبل از صلات ظهر پاشنه اش را ور کشید، از خانه بیرون زد و به دکه پیاله فروشی رفت تا برای نخستین بار لبی تر کند و بعد یکراست برود زیر گذر و شروع کند به عربده کشی… گیلاسها پشت سر هم پر و خالی می شدند تا کله اش داغ کرد و چماق در مشتش محکم شد. در پیاله فروشی را شکست و بیرون زد، و همانطور که از قبل نقشه ریخته بود، از سر گذر – یکدست به چماق و یکدست قداره- بساط مردم را به هم ریخت و شکست و شیشه خرد کرد و عربده کشید و … جمعیت هم هراسان و لرزان از اینطرف و آنطرف فرار می کردند و خود را از چماق نجات میدادند، خلاصه غوغایی شد آنسرش ناپیدا. وسط گذر که رسید نفس زنان نشست روی زمین و گفت: «هر کی مردشه بیاد وسط؛ از این به بعد همه باس بدونن اینجا حرف کی حرفه» مردم که میلرزیدند با خود گفتند: «یعنی کی میتونه جلوش وایسته؟ اگر همین الان کسی حریفش نشه دیگه محاله بعدا از زیر قیدش بتونیم در بریم». جوانها و پهلوان پنبه ها یکی یکی و بی سر و صدا جیم می شدند و خودشان را قایم می کردند تا از این مهلکه که یک سرش مرگ بود و سر دیگرش بی آبرویی قسر در بروند. ساعتی گذشت و نعره های جوجه جاهل ادامه پیدا کرد، مردم هم دقیقه به دقیقه ناامیدتر میشدند و کار و زندگی خود را بر آب می دیدند: این محله دیگر جای کاسبی و زندگی نبود.  تا اینکه پیاله فروش پیر ارمنی لنگان لنگان پیدایش شد و آرام رفت سراغ لات، سرش را برد در گوشش و چیزی گفت. ابروهای لات بالا رفت و قیافه اش وحشت زده شد، بلند شد، سرش را انداخت پایین، دمش را لای پایش گرفت و از همان راهی که آمده بود برگشت. پهلوان پنبه های فراری فورا از لانه هاشان بیرون خزیدند و شیر شدند چماق دست گرفتند و شروع کردند به دویدن دنبال سوژه قصه ما، بقیه هم کم و بیش همین کار را کردند. اما آن تعداد کمی که سرجایشان ماندند از پیاله فروش پرسیدند: چی در گوشش گفتی که اینطوری شد!؟…

می دانید که احمدی نژاد بالاخره در جلسه هیئت دولت با شرکت مصلحی حاضر شد.

احمدی نژاد همیشه در مواجهه با هر مشکل و انتقادی که بوده، توانسته به مدد سید علی خامنه ای و معجون بصیرت کارش را پیش ببرد. تا امروز هیچوقت نه مجلس به اصطلاح قانون گذار حریفش شده بوده و نه قوه بی بنیه قضائیه. نه به پند و نصیحت منتقدان را گوش کرده و نه شماتت دشمنان اثری در کارش داشته. هر کس هم که جایی در این حکومت داشته به طرز معجزه آسایی جاده صاف کن بولدوزر خرابکاری های وی شده. سپاه، اصلاح طلبان رقیب را در جلویش قربانی می کرد، مجلس بودجه را برایش آنطور که میل داشت می بست، قوه قضائیه برای مفسدانی که نوچه احمدی نژاد بودند مصونیت قائل می شد و … خلاصه که از آسمان و زمین برایش نعمت می ریخت، به خیالش 25 میلیون رای دارد و مخالفانش یا در زندانند، یا زیر خاک یا فراری از کشور ویا لب دوخته و ترسیده در کنج خانه و او یکه بزن محله باقی خواهد ماند. آنچنان زهر در کامش عسل می شد که به این توهم دامن زد که: «کشور رو ما اداره نمیکنیم، ما فقط توی استانها میچرخیم، این امام زمانه که داره کشور رو اداره می کنه»

اما همانطور که در این دو-سه هفته دیدیم، همه این نیروها به یکباره بر علیه او قیام کردند و شمشیر را برایش از رو بستند. مگر چه شده بود که اینهایی که به حمایت احمدی نژاد تا آنجا می رفتند که دستشان به خون آلوده می شد، به یکباره به او پشت کنند؟

احمدی نژاد دچار این توهم بود که همه پشت سر او جمع هستند. اما وقتی همان چماقها که برای ریاست جمهوری او خون آلوده شده بود به سمت او برگردانده شد، شاید فهمید که همه آن زورها از بازوی خودش نبوده! برکنار نمودن مصلحی ارزیابی خوبی بود از نیروهای خودش، حتما این وزن کشی بعدا به دردش می خورد، البته من اینکه مصلحی به سر کارش برگشته را شکستی برای احمدی نژاد نمیبینم، چراکه دستکم به خامنه ای نشان داد که دخالت بیجا در کار محمود، کشور را دو سه هفته ای در کام بحران نگه خواهد داشت: حالا این گوی و این میدان…

به هر روی، او مزه تلخ عاقبت دخالت در کار خامنه ای را چشید. نباید سر راه خرابکاری اش به دکان عرق فروشی خامنه ای آسیبی میزد. ولی حالا هر کلاغی برایش قارقار می کند و پهلوان پنبه ها به او مرام ولایت پذیری یاد می دهند. اما همانطور که پیش از این گفته شد، این دعوای بین خامنه ای و احمدی نژاد هنوز ادامه خواهد داشت: سالی که نکوست از بهارش پیداست. هنوز تا انتخابات مجلس، به عنوان پل پیروزی احمدی نژاد، خیلی راه مانده….

 شجاعت دروغین احمدی نژاد جایش را به حزم و سیاست ورزی موذیانه و حملات چریکی خواهد داد. از همین الان با ادغام وزارتخانه ها،  اوضاع آینده را می توان پیش بینی کرد.

راستی می دانید آن پیاله فروش در گوش لات چه گفته بود؟ این رازی است که سالها بعد فاش شد، او با همان گویش ارمنی گفته بود: «اون عرقی که بهت فروختم سه ربع آب قاطیش بود!»

اینجاست که باید گفت: یکی دیگر از بدبختی های ملت ایران، زندگی تحت لوای حکومتی است که شجاعت و جسارت حاکمان در آن پوشالی و دروغین است. 25 میلیون رای قلابی به صندوق ریخته می شود که تنها به درد پز دادن و رو کم کردن و عربده کشی می خورد و وقتی که پای عمل به میان می آید، با یک حرف خامنه ای، همه آن جمعیتی که به دنبال ماشین رئیس جمهور می دوند به یکباری غیب می شوند، 63 درصد می شود کشک و عرق دوآتشه تقلبی از کار در می آید. و همین شاهد بسیار بسیار خوبی است برای اثبات تقلب در انتخابات: وقتی که نماینده 25 میلیون از آرای مردم، توان ایستادگی در برابر یکی از آن آحاد  -یعنی خامنه ای- را ندارد، آن رای گیری حتا پیش از ساخته شدن صندوقش تقلبی بوده.

هرچند دعای کوروش کبیر مستجاب نشد، اما ای کاش او اینگونه می خواست که: «پروردگارا، کشورم را از خشکسالی، دروغ ، عرق و امام زمان؛ محافظت فرما»

وقتی حزب‌اللهی‌ها به آرایش عروس بریتانیا غبطه می‌خورند…

وبسایت الف متعلق به احمد توکلی، که در بی محتوایی، زردنویسی و جنجالسازی رقابت تنگاتنگی با خودنویس دارد، در گزارشی متوهمانه ضمن مقایسه آرایش عروس نواده ملکه انگلستان با سبک پوشش و آرایش زنان جوان ایرانی، به این ایده رسیده است که پوشش غالب بانوان غیر ایرانی، مطابقت بیشتری با موازین اسلامی دارد!

کل مطلب را می توانید از اینجا مطالعه کنید

این نوع نگاه البته از برادران ارزشی دور از انتظار نیست، اما مسئله ای که نویسنده مطلب صراحتا به بازیگران صدا وسیما و ضمنا به بانوان ایرانی نسبت میدهد از کجا نشات می گیرد؟ صورت مسئله را یکبار بازسازی کنیم تا به پاسخ برسیم: جمهوری اسلامی یکنوع پوشش و آرایش خاص (چهره بی آرایش، چادر سیاه و گشاد، مانتوی بلند، ناخنهای کوتاه و …) را ارزشگذاری کرده و هر کجا که قدرتش را دارد (دانشگاهها، مراکز تجمع شهری و … ) آن را تحمیل می کند، از سوی دیگر در فضاهایی که به دلایل گوناگون، خارج از دایره کنترلی ج.ا قرار می گیرد، شاهد پوشش و آرایشی متفاوت با آنچه که ج.ا مقبول می دارد هستیم، و این نوع پوشش، به طور تقریبا گسترده ای از یک الگوی خاص پیروی می کنند. چرا؟

مسئله نخستین، پاسخی نسبتا روشن و ساده ای دارد، این کاملا  طبیعی است که تحمیل حجاب سفت و سخت اسلامی در دنیای امروزین با مقاومت روبرو گردد. همسانی مورد پسند نظام ج.ا ابدا در میان مردمان رنگارنگ امروز که فعالیتهای بسیار متنوعی دارند قابل اجرا نیست. از دیگر سو، این نیز طبیعی است که فشار همسان ساز اسلامی، عکس العملی همسان را در پی داشته باشد، چه، رفتار انسان فرآورده محیط است. حال این نیروی عکس العملی، از یک سری الگوها و روندهایی پیروی خواهد کرد که می شود نام آن را «مدل موفق» نهاد.

«مدل موفق»؛ این کلید واژه ای است که ما را از منطق یک رفتار همسان آگاه می سازد. سوال را بار دیگر از نو میسازیم: چرا مدل موفقِ مورد پذیرش در میان پوشش بانوان ایرانی، از مدلی که در ذهن انسان ارزشی «هالیوودی و غربی» نام می گیرد تقلید می کند؟

بدیهی است که این مدل، می توانست چیزی باشد جز اینی که هست، می توانست در عین غیر غربی بودن، غیر اسلامی نیز باشد؛ می توانست مدلی امروزین، برخاسته از فرهنگ بومی ایرانزمین، یا حتی تقلیدی باشد از گونه گونی الگوهای جهان امروز. اما چرا اینسان قاهرانه، چیزی است در تقابل مطلق با الگوی مورد پسند ج.ا؟ برای پاسخ به این سوال باید به سراغ منطقی که طبق آن «مدل موفق» گزینش می شود رفت.

الگوی مقبول نظام جمهوری اسلامی، یعنی همان که به جامعه تحمیل می کند؛ نشات گرفته از چندین مشخصه است که می توان آنها را در مجموعه ای یکپارچه، با خصوصیاتی چون «اسلام گرایی» «عربی گرایی»، «ضدیت با غرب» و مواردی از این دست شناسایی نمود. حکومت بنابر ذات اقتدارگرای خود تلاش می کند که از تمام اجزای تشکیل دهنده جامعه، استفاده ابزاری کرده و هر چیز را تا حد امکان به خدمت ایدئولوژی خود درآورد. در این منطق، پوشش تن انسان و آرایش صورت وی، بازتاب موضع آن شخص در قبال اقتدار حاکم بر جامعه خواهد بود. از این روست که هرچه از «چادر»، «ریش و چفیه»، «صورت بی آب و رنگ»، «آستین بلند و پیراهن روی شلوار» و … فاصله می گیریم، از نگاه حاکمیت، به همان میزان اقتدار او را به چالش کشیده ایم.

افزایش شدت فشار محیطی از سویه حاکمیت، به پیدایش گرایش های قوی تری در رابطه با منطق تحمیلی می انجامد. از این منظر، فردی که در موقعیت انتخاب نوع پوشش قرار می گیرد، تا حد زیادی خود را در مواجهه با منطق تحمیل شده از طرف حاکمیت میبیند وناچار از طرح اینگونه پرسشها از خود می شود: “اگر چادر یا پیراهن سفید آستین بلند را انتخاب کنم، خود را به تابلویی تبلیغاتی برای حکومت بدل کرده ام؟” و از طرف دیگر: “اگر پوششی انتخاب کنم که از نظر حاکمیت، پوشش مورد پسند دشمن است، موضع دشمنانه ای در قبال اقتدار حکومت پذیرفته ام؟” که البته گزاره اخیر، چیزی نیست جز افتادن در دام همان منطقی که حکومت مطابق با آن رفتار می کند، اما در شرایطی که انسان در دوراهه انتخاب قرار دارد و سایر راهها برای اعلام موضع وی در قبال حکومت، از جمله قلم و بیان بسته است، این هم راهی می شود برای ابراز عقیده.

در یک حاکمیت اقتدارگرا و مستبد، که در فساد و خرد گریزی، انسان ستیزی و خونریزی شهره آفاق است، «مدل موفق» از دل همین منطق خارج خواهد شد: “هر آنچه که بتواند موضع متضاد تری در قبال حکومت منفور را نشان دهد، مقبول تر است، زیرا هویت سازی مطلوب تری در پی دارد”، بله! چه دشمنی دشمن تر از امریکا و نماد هالیوود!؟ این است که بانوی ایرانی در هنگامی که می خواهد خود را تعیین هویت کند، یا ناچار از اعلام موضع خود به دیگری است، تا حد بسیار زیادی تحت تاثیر اینگونه انتخابها قرار دارد: هواپیما از مرز خارج می شود و روسری ها به هوا می پرند، آیا این چیزی است جز اعلام برائت از ج.ا؟ در این منطق طبیعی است هر کس –همچون بازیگران سینما و تلویزیون- که نزدیکی بیشتری به نظام حاکم داشته باشد، برای از دست ندادن مقبولیت مورد نیازش؛ و برای حکومتی، حزب اللهی و … لقب نگرفتن و فحش نخوردن، برای پررنگ کردن مرز خود با حکومتی که در تمام وجوه خود ضد فرهنگی است، میبایست موضع خود را صریح تر، و غلیض تر بیان کند. هرچه چهره حکومت کریه تر، مرز بندی با آن حکومت پررنگ تر. حالا به عکسهای سایت الف نگاه کنید.

خواننده ممکن است بر سراسر این مدعا خط بطلان بکشد و جهت گیری پوشش و آرایش بانوان ایرانی را در اموری چون سلیقه جنس مخالف، هژمونی فرهنگی، مدهای غالب، معیارهای نوین زیبا شناختی و غیره جستجو کند، اما باز هم در مقابل این پرسش قرار دارد که چرا برآیند همه این موارد، به این صورت همگرا، همه را به سمتی رانده که به تقویت این منطق انتخاب در «مدل موفق» بینجامد. پیشتر نیز در مطلبی به رجزخوانی فرهنگی در جامعه پرداخته بودیم که در این نوشته به یک بعد از آن پرداختیم.

نویسنده مطلب سایت الف باید بهتر نگاه کند تا پر خویش بر این داستان ببیند. جماعت مالیخولیایی که ازسیاست و اقتصاد یک کشور گرفته، تا زاویه قرار گیری توالتها و درون شورت انسان و زیر لحاف او را عرصه نبرد «حق» و «باطل» می داند، نباید اینسان ظالم و نفرت انگیز باشد تا دو قطبی موهوم ساخته وی، همه را به جبهه دشمن براند. حکومتی که بتوان با ایستاده ادرار کردن، رابطه جنسی خارج از ازدواج، رقصیدن، آرایش و پوشش، زیبا بودن، … و روی هم رفته «انسان بودن» اقتدارش را به چالش کشید حکومت بر موجودات نامرئی در جهانی مالیخولیایی است. چنین حکومتی پیش از تشکیل شدن محکوم به فناست.

دعوای خامنه‌ای و احمدی‌نژاد، درسی که «ارزشی‌ها» نگرفتند

همه تاسف من از این است که در میان همهمه دعوایی که بین دو تن از یاران امام زمان (خامنه ای و احمدی نژاد) رخ داده، هیچ نشانی از بازاندیشی طایفه ارزشی، در مبانی تفکرشان نمی بینم.

سوای اقتدار مادی، خامنه ای همه سرمایه  آنجهانی خود را نیز به خدمت گرفت تا فردی مثل احمدی نژاد را، از میان قائله «خون و خشونت» به صندلی ریاست جمهوری برکشد. از بصیرت سخن گفت و خود را جای «علی» نشاند. به سرنیزه «ولایت» تکیه کرد و برای جنگ با سبزها، از امام زمان استمداد طلبید. در پایین منبر نیز، عده ای که خود را «مسلمان» و «ارزشمدار» می خوانند با تکیه بر این مالیخولیا –که خامنه ای نائب امام زمان است- که –برگزیده خداست- که –در آخرت، حساب را بنابر نزدیکی به حب و بغض «ولایت» می کشند، به فرموده امام خامنه ای ناحق را حق کردند، خون ریختند و خشونت ورزیدند، تجاوز کردند و تهمت زدند… و اینهمه برای این بود که مهره ای سیاسی به خدمت مهره دیگری در آید.

حالا دعوای احمدی نژاد و خامنه ای را نگاه کنید و آخرت سوخته ی جماعت ارزشی! آیا اینها از خود نمی پرسند که چرا خون ریختیم، که احمدی نژاد –دشمن امروز «علی» زمان- به کرسی بنشیند؟ نمیپرسند که سکوت در برابر تقلب آشکار به بهانه تبعیت از «ولی» چه آخرتی برایشان دارد؟ نمی دانند که هر کس را در قبر خویش می خوابانند؟ آیا لحظه ای شک نمی کنند که نظریه «ولایت فقیه» از ریشه پوسیده و همین است که تعفنش، اسلام و هم ایران را به گند کشیده؟

 شما هم از خودتان سوال کنید، اینکه انسان ارزشی، به ریاست رسیدن فردی که دشمن «ولی فقیه» -در طول ولایت پیامبر- است را یاری رساند، چگونه در کارنامه وی ثبت می شود؟ به هر طرف که نگاه می کنیم، توبه نامه و برائت از احمدی نژاد است که سرازیر می شود، اما اینها توبه ها نشانه درس گیری از این بازی نیست؛ چه، ولی فقیه و پیروانش در این ماجرا از همه تقصیرکارترند…

درسی که انسان ارزشی می توانست بگیرد و چشم بر آن بست، این بود که بازی سیاست امری است اینجهانی، حتا اگر شعیب صالح و سید خراسانی بازیگرش باشند، چیزی از منطق قدرت و روش ماکیاولی آن کاسته نمی شود. اینها نفهمیدند که اگر درد دینشان را دارند، باید امور آنجهانی و اینجهانی را مخلوط نکنند…

اما به هرحال، اگر هم این جماعت درسی نگرفتند حرجی برشان نیست، مشکلشان آنقدر بزرگ است که تنها شاید امید داشته باشند که لطف پروردگار شاملشان شود. بعضی ها هم که اصولا در روز حساب طلبکارند و مزد کار نکرده از خدا طلب می کنند. البته رفیق بد و ذغال خوب هم بی اثر نیست، رانت هم به همچنین… خلاصه این جماعت برای کارهایشان همیشه یک بهانه ای دارند که آخرت را بازیچه  دنیای امروزشان کنند…

معنای یک عکس برای سبزها

تا چشم کار می کند سبز است که روئیده و آفتاب و باران، بالندگی و دوام مرزعه را تضمین می کند. گوشه این مزرعه اما، آن تکه که هنوز از «سبز» خالیست همان باران و همان آفتاب چنان زجرآور است که دو انسان افتاده کنار جاده را در خود می پیچد.

ما سبزها هم که راست راست ایستاده ایم و از بیشماری خود کیف می کنیم؛ تنها دردمان این است که چرا این اقشار محروم با ما همراه نمیشوند، چرا حرکتی را با ما صورت نمی دهند. هیچ شده که از خود بپرسیم که چرا دامنه مزرعه مان را به آنجایی که حکومت این دو نفر را رها کرده نگستردیم؟

بله، باید این مزرعه را تا آنجا امتداد داد که این رها شدگان، آغوش امن ما جا بگیردند، اینها هنوز بیمارند، بیمارانی اخراج شده از درمانگاه، نمی توانند از جای خود برخیزند و کاری برایمان بکنند، این ما هستیم که باید سایه خود را بر سر آنها بیندازیم. از خود بپرسیم که ما برای آنها چه کرده ایم….

روز کارگر نزدیک است، ما کجای کاریم؟

سخنرانی امروز خامنه‌ای: چرا او سه مرتبه خود را «حقیر» خواند؟

یکی از بدبختی های مردم ایران، زندگی تحت قیمومیت حکومتی است که ارزش و برش رای تقلبی در آن بیشتر از رای حقیقی است. احمدی نژاد که با دزدی آرا توانسته نتیجه 63 درصدی را به ملت قالب کند، کم کم می فهمد که ارزش آرای دروغینی که به دست «آقا» متبرک شده باشد، از حکم صریح خود او نیز بیشتر است، تا حدی که می تواند باطل السحر اراده حضرتش گردد و آلت حرب با احکام حکومتی قرار گیرد! این رای دورغین آنچنان قدرت معجزه آسایی به احمدی نژاد بخشیده که خامنه ای را هم به کرنش وا می دارد: خامنه ای امروز سه بار از واژه «حقیر» در مورد خود استفاده کرد. کسی از میان جمعیت به درد آمد و خواست که شعار دهد: «ای رهبر آزاده، آماده ایم آماده» که خفه اش کردند و چند ثانیه بعد، همه شعار بی ربط «مرگ بر امریکا» سر دادند… زندگی در مملکتی که پول از چاه نفت بیرون می آید، در چاه جمکران به دست امام زمان متبرک می شود و به اسم یارانه به جیب مردم میرود، مملکتی که در آن ملت «رای» به صندوق میریزد و با وردخوانی آقا، «میمون» از صندوق بیرون می جهد، ولایتی که در آن «جادو» بر «واقعیت»غلبه دارد، حقیقتا عذاب آور است …

خامنه ای در مقابل قدرت اوباشگری و خودسری احمدی نژاد، عاجز گشته و گویا باور نموده که پشتگرمی محمود، دست امام زمان است! :… «من حقیر» … «حقیرانه» … !!!  حقارت او اینجاست که تاکنون، این سایرین بودند که از رویارویی مستقیم با او پرهیز می کردند، اما امروز اوست که باید از مقابله آشکار با احمدی نژاد فرار کند. اکنون او التماس میکند که صداها و جنجالها خاموش شود؛ چاره ای جز این ندارد که نشان دهد اختلافی بین او و رئیس جمهور برگزیده اش نیست:

سایت الف بی تحملی دولت را نسبت به حضور مصلحی در سفر دوره ای افشا می کند، ولی ساعتی بعد پیام آتش بس خامنه ای را اینگونه تفسیر می کند که باید مقاله را از سردر وبسایت بردارد: احمد توکلی نیز گفته های خامنه ای را «زبونانه» تفسیر می کند: «بنده حقیر بنا ندارم در کار دولت مداخله کنم» … خامنه ای دوست دارد که سروصداها خاموش شود، تا پروژه ای را که شروع کرده به آرامی به پایان برساند. سر احمدی نژاد بایستی به آرامی، و در پایان نیمه دوم بازی، یعنی انتخابات ریاست جمهوری کنده شود. خامنه ای خیلی دوست داشت که خمینی باشد، اما حرکت مردم در طی دو سال، به او ثابت کرد که چنان قدرتی ندارد. احمدی نژاد نیز به نیکی از نفوذ خود و ضعف خامنه ای آگاه است. از همین روست که آنچه پروژه «بنی صدریزه» شدن احمدی نژاد نامیده می شود، قابلیت اجرا ندارد.

از طرف دیگر، احمدی نژاد میداند که نقشه مهار او دراز مدت است و هرچه آرامتر و دیرتر به سرانجام برسد، هزینه کمتری به نظام تحمیل می شود. او به خوبی دریافته که اکنون سی و دو سال از انقلاب می گذرد و هیچ پروژه ای نمی تواند به «بنی صدر» شدن او منتج گردد، از این رو هیچ هراسی از کودتا بر علیه خود، و حذف یکباره نخواهد داشت. سیگنال حقارت آمیزی که خامنه ای در سخنرانی امروز از خود بروز داد به او اینطور می فهماند که باید تیز و سریع راهش را ادامه دهد و از بحران آفرینی ابا نکند. براستی آنکس که ظهور را نزدیک میبیند، از آنکه دوست دارد که واقعه به تعویق بیفتد شجاع تر است.

سید خراسانی، به یاری شعیب صالح توانست که هاشمی –مرد همیشه «دوم» نظام- را به زیر بکشد. امروز اما، خلا شدید قدرت احمدی نژاد را آماده حرکتی تاریخی می کند: اکنون نوبت اوست که به مرد همیشه دوم تبدیل شود. اما رهبر نظام این را نمی خواهد، چراکه آرزوی دیرین اوست که مرد اول بماند، و سایرین نه مرد، که خاجگان رده هزارم دربارش باشند. خامنه ای اگرچه دیر، دریافته که احمدی نژاد، نجاستی است که خود برای خود تهیه دیده، و مجبور است آنرا قاشق قاشق بخورد و به به کند! احمدی نژاد نیز میداند که باید تلخ تر شود، تا جایی که قاشق به زمین گذاشته شود و دستها بالا برود.

دعوا ادامه خواهد یافت، سید خراسانی فضا را آرام می خواهد تا کار خود از زیر صورت دهد، شعیب صالح محکمتر در شیپور جنگ خواهد دمید…

نامه جمعی از «وبلاگ‌نویسان سبز» به «شورای هماهنگی راه سبز امید»

اعضای محترم شورای هماهنگی راه سبز امید

جنبش سبز اگر چه در لحظاتی سخت و دشوار به سر می برد اما به واقع تجربیات ارزشمندی که از خلال رویدادهای ایام پس از کودتای انتخاباتی 88  بدست آمد و روابط و ساز و کارهای رسمی و غیر رسمی نهادینه شده در لایه های مختلف اجتماعی و سیاسی، جنبش را مجهز به توانمندی هایی نموده که گذر از این ایام عسرت به روشنای آزادی از همیشه هموارتر به نظر می رسد. جنبشی که در ابتدای شکل گیری با شعارهایی مبهم، پراکندگی مطالبات، چشم اندازهایی ناروشن، ساختارهایی شکل نگرفته و بعضاً درون فرساینده مواجه بود، امروز به مدد خون هایی که داده شد، عمرهایی که در زندانها سپری شد، بحث و نقدهایی که در مجامع سبز شکل گرفت و روشنگریهایی که صورت پذیرفت، از آن دوران به سلامت گذار نمود. امروز می توان مدعی شد که جنبش به شناختی هر چند کلی از حیث اهداف، چشم اندازها، موانع و آسیب ها دست یافته است. در این روند نقش راهبری خردمندانه و پایمردانه آقایان میرحسین موسوی و مهدی کروبی اهمیتی به سزا داشته است. این دو همراه بزرگوار علیرغم محدودیت ها و با علم به هزینه ها، در سخت ترین لحظات از میان دشوارهای موجود راهی می گشودند و امید را به جنبش و بدنه ی جوان آن تزریق می کردند. اگر چه موسوی و کروبی خود هیچگاه مدعی رهبری جنبش نبودند، اما همین تاکید آنها بر وجود «راه» در «به ظاهر بن بست های موجود» و همچنین ثبات قدم و نفس همراهی بی تکلف شان با مردم سبب گردید که رهروان جنبش سبز  آنها را به رهبری برگزینند. از جمله نقش های محوری که این رهبران برگزیده ایفا کردند تلاش بی وقفه شان در گسترش مرزهای جنبش با رویکردی تکثرگرایانه و پرهیز از مرزبندی های تصنعی بود. تلاشی که می تواند و باید چراغ راه آینده جنبش باشد.

حرکت جنبش سبز به سمت ساختار یافتگی از یک سو و قدرت راهبری و انسجام بخشی موسوی و کروبی از سوی دیگر، سبب گردید که حاکمیت کودتایی نگران از قدرت رو به گسترش جنبش سبز، به حبس و حصر ایشان و همسرانشان اقدام کند. پس از این بود که شکل گیری شورایی به نام شورای هماهنگی راه سبز بیم و امیدهایی را در بدنه ی جنبش ایجاد نمود. در این میان گروهی که پیش از دستگیری موسوی و کروبی به صورت سازمان یافته به تخریب و تضعیف آنها می پرداختند و به اسم آزدیخواهی کمر همت به خدمت کودتاگران بسته بودند، همانطور که پیش بینی می شد،  امروز که این رهبران در حبس رژیم به سر می بردند، با تغییر سوژه به تخریب نهادهای برآمده از راه سبز امیدی که موسوی و کروبی گشودند می پردازند. علیرغم وجود چنین جریانی، نمی توان منشأ همه ی نقدهای وارد بر عملکرد جنبش را از این دسته دانست. جنبش و نهادهایی که در راهبری جنبش نقش دارند ناگزیرند که گوشی شنوا برای نقدهای داخلی داشته باشند، آنچنان که موسوی و کروبی نیز چنین کردند و همواره پذیرا و پاسخگوی نقدهای وارده بودند. چنین نقدهایی، راه را بر کج روی ها، کند رویها و تندروی ها خواهد بست.

امروز که قریب به دو ماه از شکل گیری شورای هماهنگی می گذرد، امضا کنندگان این نامه نه در قالب یک تشکل سیاسی یکپارچه و در راستای اهداف سیاسی و منافع گروهی بلکه از موضع منتقدین دلسوز جنبش و از روی احساس وظیفه و مسئولیت به نقد عملکرد و کارنامه ی «شورای هماهنگی راه سبز امید» می پردازند. اگر واقع بینانه به عملکرد این شورا نگاه شود، انفعال و بی تحرکی مجموعه مذکور چنان بوده که کارنامه کارکردش اصولا خالی تر از آن است که قابل نقد باشد. نقدهایی که درباره ماهیت، ساختار و شفافیت مکانیزم ها در این شورا مطرح شده و می شود، اگر چه در جای خود قابل طرح و بررسی است، اما با درک حساسیت ها و شرایط موجود، می توان از این نقدها موقتا عبور کرد و تنها از منظر عملکرد شورا در مدیریت اعتراضات و حوادث پیش روی جنبش سبز به بررسی و نقد شورا و تحرک اعضایش پرداخت. اما متاسفانه در این سوی داستان نیز چیز چندان قابل عرضی وجود ندارد و بیم آن می رود که چنانچه این سکوت و انفعال ادامه پیدا کند، نه تنها نقش این شورا در سایه تردید قرار گیرد، بلکه خلا رهبری جنبش  باعث از هم پاشیدگی و فروپاشی جنبش شود.

میراثی که اکنون در برابر دیدگان ما قرار گرفته ماحصل سالها مبارزه در راه آزادی است که اینک در جنبش سبز تبلور یافته است. راهبری چنین مجموعه ای آن هم در شرایطی چنین خطیر مسئولیت سنگینی است که موسوی و کروبی به خوبی از عهده ی آن برآمدند. این همراهان سبز به خوبی با ریشه ها و علل شکل گیری جنبش سبز آشنا بودند و دقیقا از همین منظر بود که توانستند با درایت کافی راه دراز گذشته را به وضعیت کنونی جنبش سبز پیوند زنند و فارغ از تنگ نظری ها و مرزبندیها، مصلحت مردم ایران و جنبش سبز را در نظر بگیرند و سرلوحه تصمیم گیریهایشان قرار دهند. به عبارت دیگر آنچه باعث جلب اعتماد بدنه جنبش سبز به این همراهان بزرگ شد صداقت و پایمردی آنان بود. مردم به عینه می دیدند که این همراهان سبز بر خلاف  بسیاری از گذشتگان، به جای  آنکه به مصالح حکومتی خودکامه بیندیشند، به مصالح ملی مردمی می اندیشند که سالهاست برای رسیدن به آزادی در تکاپو هستند. شورای هماهنگی نیز تنها زمانی خواهد توانست نقشی در مدیریت راهبردی اعتراضات جنبش داشته باشد که پرامید و ثابت قدم در همان مسیر گام بردارد. آنچه برای این شورا و جایگاهش وجاهت می آورد نه انتساب به آقابان موسوی و کروبی، که نحوه عملکرد این شوراست. موسوی و کروبی خود نیز جایگاه کنونی شان را به تدریج و در خلال ایام و پس از اثبات همراهی شان به دست آوردند. شورای هماهنگی نیز از این قاعده مستثنی نیست و می بایست با شفافیت بیشتر و عملکرد موثرتر و فعالانه تر اعتماد چشم های نگران بدنه جنبش را بدست آورد.

انتظار بر این نیست که این شورا در دام تندرویها بیفتد اما راه گریز از تندرویها، انفعال نیست. واقعیتی که امروز شاهد آن هستیم این است که به واسطه سکوت و انفعال شورا، فاصله آن با بدنه جنبش سبز، که روزی مطالبت و اعتراضات خود را از زبان موسوی و کروبی می شنید، هر روز بیش از دیروز می شود. چنین سکوتی از یک طرف باعث یاس و سرخوردگی بدنه جنبش می شود و از طرف دیگر، راه را برای ایجاد چندپارگی در جنبش و فرصت طلبی گروههایی که در زمان حضور موسوی و کروبی در سایه قرار گرفته بودند باز می گشاید. حبس و حصر راهبران برای جنبشی که چندان هم متکی به رهبران خود نبوده است می تواند یک فرصت تلقی شود. تبدیل این تهدید به فرصت و ادامه ی راه  نیاز به مدیریت و تحرک  و هماهنگی بیشتری دارد و فلسفه ی تشکیل شورای هماهمنگی نیز همین بوده است. نجواهای گاه به گاه ، پراکنده و مبهم شورای هماهنگی متناسب با نقش و جایگاه متصور شده به این شورا نیست. ادامه ی این سکوت و تردید در حرکت و سردرگمی در یافتن نقشه ی راه، گرد ناامیدی و یخ زدگی را بر فضای جنبش پاشیده، صف آزادیخواهان سبز را پراکنده و به جای هماهنگی، ناهماهنگی به ارمغان خواهد آورد.

لذا ما امضا کنندگان این نامه خواستار آن هستیم که شورای هماهنگی ضمن خروج از انفعال موجود، نقشی فعال تر در عرصه تحولات پیش رو بر عهده بگیرد و در عین حال رویکرد تکثرگرایانه ی موسوی و کروبی را همچنان در کالبد راهبری جنبش حفظ نماید تا در سایه ی چنین مدیریتی انسجام جنبش کماکان حفظ گشته و پیوندهای درونی آن گسسته نگردد. راه سبز امید و آزادی به خوبی توسط موسوی و کروبی و سایر همراهان سبز ترسیم شده است. پایمردی در اهداف و همراهی با مردم شیوه کارآمدی است که موسوی و کروبی بدان پایبند بودند. رجای واثق داریم که ادامه چنین روندی، ما  را به منزلگاه آزادی رهنمون خواهد ساخت.

جمعی از وبلاگ نویسان سبز

————————————————————-

•             آخرین لیست وبلاگ های امضا کننده را از اینجا دنبال نمایید.

•           در صورت تمایل به  امضا نمودن این نامه و اضافه شدن به این لیست، پس از انتشار این مطلب در وبلاگ خود، آدرس لینک مربوطه را به  ahmadsaidi8808@gmail.com ایمیل نمایید.

حاتمی‌کیا و اصلاحاتی که مد نظر اوست

رسانه، حواس ما را از توجه به نکات اصلی مصاحبه ابراهیم حاتمی کیا باز می دارد، و تلاش می کند که اشاره او به «ضرورت اصلاحات» را به عنوان موضوعی جدی مطرح نماید. اما اگر در سراسر این مصاحبه بگردیم و چندین بار زیر و رویش کنیم، شاید تنها نکته ای که بتوان بابتش به ایشان آفرین گفت، مقاومت او در برابر پیشنهاد تبدیل دوربین به چماق بود.

امیرعباس هویدا، سالها پیش روی همان صندلی نادر طالبزاده نشست و به جلال –مردی که ودکای ارزان قیمت می نوشید- همین پیشنهاد را ارائه نمود، اما با سینه ای ستبر و مخالفتی غرّا مواجه شد. طالبزاده سه مرتبه سوال را دور سرش چرخاند، که حاتمی کیا به گنجاندن «خودی ها»ی «فرهنگی»، در سلسله مراتب تصمیم سازان امنیتی-نظامی رضا دهد: هنرمند میتواند اصلاحگر باشد! بار دوم همین سوال، اما به این صورت مطرح میشودد: چقدر نیاز هست که بچه های فرهنگی در کنار امنیتی ها و … قراربگیرند!؟ و …”، که او هر سه بار از زیرش فرار کرد و گفت: «نظامی کار نظامی بکند، فرهنگی کار فرهنگی: هرچیز به جای خویش نیکوست»  از این رو، برادر مسلمان خواست که ادای «عرق خور» دهه چهلی را در بیاورد، اما حیف که اسلام دست و بال او را بسته بود! درود بر شرافتش.

اما حاتمی کیا از چگونه «اصلاح»ی سخن میگوید؟

ادب من… من متفاوتم… فیلمسازی با عقبه من… سقف پرواز من مختص به خودمه… من وارد حوزه های تنش دار می شوم… من توی دایره های ملتهب میروم… من دو دوتا چهارتا بلد نیستم… من با دلم حرکت میکنم… من فردیت خودم رو دارم… من همیشه منافق بوده ام… این حرفهای حاتمی کیایی است که اصرار دارد بگوید فردگراست، و البته از نظر خودش خیلی بزرگتر از آن است که در چارچوب های طراحی شده بدست همان «خودی» ها بگنجد: توی این ساختار مگر جا میگیرم من؟”

آقای منحصر به فرد، به خوبی می ­داند که چارچوبهای نظام خیلی «تنگ» است، و از عصبی بودن نظام گلایه دارد: نظام هنوز عصبیه! نمیگذاره وارد این حوزه ها بشیم” اما بلافاصله این «تنگی» را به رسمیت می شناسد: “چه میدونم، اینها دیگه قواعد خودشونه! در دل این تناقض ظاهری، حقیقتی نهفته که انسان ایرانی به خوبی آن را درک می کند. این صدای کسی است که همانند همه ایرانیان، از کوچکترین حقوق حقه خویش محروم است، اما به واسطه امتیازاتی که به سبب مرتبط بودن با «خودی ها» داشته، استثناٌ اجازه کارهای خارج از چارچوب را می یافته.

او اگرچه نه آشکارا، اما آنگونه که از پاره های گفتارش بر می آید، استدلالهای جالبی برای برخورداری از این امتیازات دارد: من ماهواره نگاه میکنم ولی آنچیزی که بیرون میدم از درون نظامه… من اپوزوسیون نبودم…   چون خودی هستم! چون متعهد هستم!….” در ذهن حاتمی کیا، طبیعی است که رسول اف و پناهی دستگیر، زندانی و ممنوع الکار شوند، چرا که آنان «غیر خودی» محسوب می گردند. اما یادمان نرود، همانگونه که در بالا دیدیم، که او به معنای واقعی هم «خودی» محسوب نمی شود! چون «خاص» تر از آن است که «در این ساختارها بگنجد». پس نتیجه می گیریم از آنجایی که وی در «عمق می رود» و «کار خاص» می کند، خود را محق می داند که از امتیاز بچه شیطان و عزیز کرده ای که همه جور دهن کجی به والدین عبوس و خودی می کند (چون خودش تشخیص می دهد که به «صلاح» خودی هاست!) برخوردار گردد.

او دوست ندارد که جامعه چشم و گوش بسته باشد، اما چرا؟ وی می گوید: شده ایم شبیه خانواده هایی که بچه را چشم و گوش بسته بار میاورند، ولی پایش را که به خیابان می گذارد همه چیز خانواده به هم میریزه! او بیشتر نگران «خانواده» است تا درد آزادی نوجوان بالغ را داشته باشد. بله! صلاح است که «خودی ها» برای حفظ خودشان از جامعه ای که بالغ شده و با حقوق خود آشناست، آنها را کمی آزادتر بگذارند، مبادا که بلایی بر سر خودی ها بیاید. این است «اصلاحات»ی که آقای حاتمی کیا مد نظر دارد. پس بیهوده دلتان را به تیتر رسانه ها خوش نکنید.

آقای حاتمی کیا نمی تواند اصلاح طلب باشد، چراکه بیش از هر اصولگرایی «تبعیض» را به رسمیت می شناسد. او مدام خود را بزرگ می کند، مصر است بیننده را بباوراند که او تافته جدا بافته ای است. بزرگترین بخش مصاحبه اش به تعریف از «ادب من» می گذرد. صراحتا و ضمنی، از «خودی و غیر خودی» سخن می گوید و حتی درون خودی ها هم همین مراتب را معتبر می داند: “حکم کسی که در دریاست با کسی که در خشکی است متفاوت استو «قبله» و «قبیله» خود را از بقیه «خودی ها» جدا می کند. در اندیشه او، نه تنها خودی ها از غیر خودی ها برترند، که داخل خودی ها نیز، برخی با برخی دیگر برابرترند! و به این ترتیب، حتی آنقدر حتی درون خودی ها، خودی و غیر خودی می سازد که نهایتا خودش بماند و خودش. او نمی تواند از اصلاحات سخن بگوید، چرا که نگاه تحقیر آمیزی به اصل «برابری انسانها» دارد.

آقای حاتمی کیا! آنهایی که با شعار «ایران برای همه ایرانیان» اصلاحات را آغاز کردند، نتیجه کارشان همین شد که می بینید. وای به حال شما که از آغاز بنا را بر تبعیض گذاشته اید. برادر مسلمان! اگر طومارتان برای همدلی با همه انسانهای کشته شده در بحرین، ونه تنها شیعیان آن بود، آنوقت می توانستیم بپذیریم که شما هم در آغاز راه آموختن «ادب» آزادیخواهی هستید. ولی آزادیخواهان نگاه تبعیض آمیز شما را تاب نمی آورند. هنوز خیلی راه مانده که آن «ادب» را بیاموزید، انتظار زیادی از شما نداریم، حداقل کمی بهتر ادای آن مسلمان عرق خور را در بیاورید.

—————————-

پ.ن: نگارنده فیلم اخیر او را ندیده و تمامی اظهارات ایتالیک، نقل صحبتهای حاتمی کیا در برنامه راز است

تحلیلی مفصل در باب چرایی ناکامی جنبش سبز و پیروزی جنبش اعراب

بعد از قرائت متون بیشمار و تفحص بسیار در اقوال و مقالات در حول و حوش ادله پیروزی نهضت اعراب، و مقایسه آن با جنبش سبز خودمان به این نتیجه رسیدم که هیچیک از تفاوتهای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، جغرافیایی و … در ظفرمندی آنان و شکست ما موثر نبوده و تفاوت از جای دیگری آب می خورد.

اینطور که من متوجه شدم، تنها عنصری که آنان را به پیروزی رساند و ما را همچنان در سردرگمی نگاه داشته، چیزی نیست جز تفاوت زبان عربی و فارسی.

شعار اصلی آنان «الشعب یرید اسقاط النظام» بود، اما دلیل به نتیجه رسیدن آن نه در هدف شعار، که در جای دیگری نهفته است: این شعار اعراب قابل ترجمه به فارسی نیست! در زبان ما واژه معادلی برای «اراده کردن» وجود ندارد و همین ترکیب سرهم بندی شده هم در فارسی مفهوم نمی گردد.

خیلی ساده است، ما در شعار خود، «خواستن» و «مطالبه» از دیگری را نشاندیم، اما آنها تغییر را «اراده» کردند و خود به سرانجام رسانیدند.

والسلام!

 

سونامی ژاپن، جنبش سبز و فوکوشیمای انتخابات

بر طبق یک توطئه از پیش طراحی نشده –ولی کاملا آگاهانه-؛  زلزله ای که در بطن اقیانوس آرام رخ داد و قربانی اش را در سواحل شرقی ژاپن گرفت، رفته رفته از ابعاد اصلی خود فاصله می گیرد و به مسئله ای «ناانسانی»، «تکنولوژیک» و «کسالت بار» تغییر شکل می دهد. نمایی که مدیای جهانی از این فاجعه برای بیننده تدارک دید، طی دو هفته چنان تغییری نمود که بیننده را به صرافت آغاز یک «قهر» میان ژاپن مصیبت زده و سایر جهان می اندازد. چهره بهت زده آوارگان، خانه ها و ماشینهای معلق روی آب، بغض و گریه انسانها، طی مدت زمان اندکی از صفحه تلویزیون کنار می رود و به جایش آهنپاره ای که رآکتور فوکوشیما نام دارد خبرسازی می کند.

اما تصور میکنم که اشتباه کرده ام. آنها از اول با ژاپن قهر بوده اند و اتفاق تازه ای رخ نداده: مثل کسی که دشمنش بر اثر تصادفی فوت می کند، بزرگوارانه و با اندوهی ساختگی، به مراسم ختم رفتند، در کشاکش میل نمودن حلوا با رفیقشان در مورد نرخ دلار و رشد ملک صحبت کردند، وقتی هم که احساس کردند به اندازه کافی در غم صاحب عزا مشارکت داشته اند، همانطور پر فیس و باد که آمده بودند، راهشان را کشیدند و رفتند.

طی این چند روز خبری از کمک جدی کشورهای جهان به ژاپن مخابره نشده است. رسانه هم به سهم خود کوشید که مصیبت را از ابعاد «انسانی» آن پاک کرده و فوکوشیما را جایش بنشاند. به این ترتیب فرد مورد نظر ما بعد از هفتم مرحوم، طی تماسی با با همسر او، در مورد طلب قدیمی که سالها محل دعوا بوده است سوال و جواب کرد: جهان هم از کل فاجعه ژاپن، آنچه را که به دندان خودش میخورد انتخاب کرد: آلودگی زیست محیطی ناشی از نشت مواد رادیواکتیو! به ما چه مربوط است که چه بلایی به سر ژاپن می آید!؟ یک عده آدم به تعداد ایکس نفر کشته شده اند، آمار بیخانمان ها هم ایگرگ است و …

فکر میکنم می خواهند سبزها را هم با چیزی شبیه همین توطئه بازی بدهند. ما به معنا واقعی دچار مصیبت شدیم: رای مان را دزدیدند، امید بازپس گیری آن را هم سوزاندند و شکنجه مان دادند، به ما شلیک کردند و نوبت به شهید دزدی و عاقبت ربودن رئیس جمهورمان رسید. اما اینها می خواهند این همه را فراموش کنیم. فراموش کنیم که این ما بوده ایم که داستان را تا به اینجای کار ساختیم و جلو بردیم. میخواهند فکرکنیم که این همه را فقط و فقط از تلویزیون دیده ایم. می خواهند به همان ترتیبی که از ژاپن، تنها فوکوشیما برجای ماند، یادمان برود که ژاپن سونامی زده بود، کشته و آواره ی بسیار داشت، فراموش کنیم که مهمترین چیزی که آسیب دید، جوانان سودازده ما بودند، و آن رآکتور کم اهمیت ترین بازیگر تعزیه ما بود.

کودتا تعزیه ای بود که ما خود بازیگر آن بودیم، ابعاد مختلف آن مصیبت را به جان لمس کرده بودیم و هیچ گوشه ای از داستان نیست که از ما نبوده باشد، ویا بر ما. آیا برایمان روایتی دیگر خواهند ساخت و ما را از «بازیگر» به «تماشاچی» بدل خواهند نمود تا هورا بکشیم و برای دیگر بازیگران کف بزنیم، از پیروزیشان شاد شویم وبر شکستشان اشک بریزیم؟ آیا به همین سادگی میدان را به دیگری واگذار خواهیم کرد؟

من فکر می کنم که نباید به هیچ قیمت از بازی خارج شد. اینطور که من میبینم، روند حوادث به نحوی است که گویا عده ای می خواهند ما را از بازی بیرون بیندازند و خود روایتگر ماجرا شوند. تزویر رسانه ای بازیهای بسیار در آستین دارد و هیچ بعید نیست از جنبش سبز، تنها یک فوکوشیمای انتخاباتی برجای بماند. دیگر بازیگران داستان منتظرند قربانی بمیرد، تا زودتر با صاحب عزا تسویه حساب کنند. باید کاری کرد، قبل از اینکه خیلی دیر شود…

« ورودی‌های پیشین

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 38 مشترک دیگر بپیوندید