اولین نشانه های به زانو افتادن خامنه ای

نشانه های کم شمار تغییر روش خامنه ای که در آخرین سخنرانی اش دیده شد، اینک در میان اصولگرایان دامنه گسترده تری پیدا می کند. نمایندگانی که چند ماه پیش خواستار محاکمه سران فتنه توسط قوه قضائیه شده بودند اکنون نخ «وحدت»ی که خامنه ای دراز کرده بود را گرفته و در به در دنبال اصلاح طلبان میگردند تا به آنها گره بزنند. همانطور که در این نوشته گفته بودم، این اتفاقی بود که دیر یا زود رخ میداد، اما به جهت بروز تهدیدات نظامی و همینطور آشکار شدن اولین فشارهای تحریم، زودتر از آنچه پیش بینی می شد رخ داد. قبل از شکافتن بیشتر مسئله لازم است پیش لرزه ها و پس لرزه های این به خاک افتادن خامنه ای را در میان اصلاح طلبان بیشتر شناخت.

حدود دو هفته پیش و در اوج اختلافات درون گروهی اصولگرایان بود که چهره هایی از اصلاح طلبان اعلام کردند که دست به هیچگونه اتحاد با اصولگرایان نخواهند زد و وارد دعواهای آنها نخواهند شد. سخنگوی جبهه مشارکت اعلام می کند که «اصلاح طلبان نیازی به حضور در قدرت ندارند» و پیروزی جنبش سبز را قطعی می داند. سایر چهره های اصلاح طلب نیز در این مقطع با تاخیر بسیار شروع به اعتراض به جنتی کردند و از او مدرک دریافت پول توسط خاتمی را خواستار شدند. این نکته نشان میدهد که در خواست خامنه ای برای وحدت مربوط به سخنرانی چند روز پیش نبوده و نشانه های چانه زنی مربوط به قبل از آن میشود. اما در این 2-3 هفته چه حوادثی رخ داد و چگونه می توان آن را تحلیل کرد؟

1- افشای شکایت اصلاح طلبان از سردار مشفق: صفایی فراهانی گفته بود که ما این شکایت را دو هفته پیش از انتشار آن ارسال کردیم و انتشار آن از طرف ما نبوده. تاجزاده قبل از بازگشت به زندان در فیلم منتشر شده گفت که «رهبری گفت از طریق قانونی اقدام کنید، نتیجه اش بازگشتن به زندان بود». این نکات نشان میدهد که خامنه ای اخیرا قصد داشته مسئله بحران کودتاچیان را به نوعی که منجر به تخریب خودش نشود رفع و رجوع کند و کم و بیش دل اصلاح طلبان را بدست بیاورد. کودتاچیان از این مسئله مطلع شده، و با انتشار شکایتی که قرار نبود به این زودی به بیرون درز کند، بهانه به زندان فرستادن آنها را به دست آوردند. این را بگذارید کنار فیلم فارس نیوز از تاجزاده که اعلام می کرد «در انتخابات تقلب نشده». به راستی کودتاچیان چقدر احساس خطر کردند که بعد از 1 سال دست انتشار این فیل مزدند؟

2- میهمانی افطار خامنه ای و حواشی آن: مرحله دوم اعتماد سازی خامنه ای با اصلاح طلبانی که دائم قیمت را بالا میبرند. جدا از صحبتهای تکراری و تهدید آمیز، خامنه ای بار دیگر لشگر اصولگرایان خود را از تفرقه بر حذر داشت و از سیاست جذب حداکثری و دفع حداقلی در نظام دم زد. سید حسن را هم کنار احمدی نژاد نشاند که به دشمنان خارجی اخطار داده باشد و هم چشمکی به اصلاح طلبان داخلی زده باشد، یعنی که در این شرایط هوای ما را داشته باشید تا ما هم …! خطبه های نماز جمعه صدیقی هم محمل دیگری بود برای ارائه صحبتهای وحدت بخش! خامنه ای. اما صبح روز شنبه یادداشت داریوش قنبری در روزنامه شرق منتشر می شود که در آن، پیش شرط هرگونه وحدت را افسار زدن به کودتاچیان می داند. امروز هم نمایندگان مجلس همانطور که شرح آن رفت، نامه کذایی را مرقوم کردند. ترس کودتاچیان بازهم در رفتار دیروز عضوشان نمود پیدا کرد: «همانطور که قبلا اعلام شده بود مجوز احزاب مشارکت و مجاهدین لغو شده!» و مسئله جاسوسی موسویان را پیش میکشند.

اما سوال تعیین کننده این است که پاسخ رهبران سبز به این رفتارهای جدید چه خواهد بود؟ همانطور که پیش از این ذکر شد اولین کرنش خامنه ای نه در همایش افطار، که قبل از شکایت هفت اصلاح طلب رخ داد. بعد از آن بود که موسوی دعواهای درون گروهی اصولگرایان را جنگ زرگری خواند به آنها این علامت را داد که هزینه وحدت ما برای شما خیلی بالاتر از حذف کودتاچیان خواهد بود، موسوی به طور غیر مستقیم سعی دارد به آنها بفهماند که نمی تواند به خامنه ای اعتماد کند و قولهای او را بدون تضمین می داند، بنابراین بعید نیست که بعد از هرگونه توافق، آنها زیر میز مذاکره نزنند(به عبارت دیگر منظور او از «جنگ زرگری» این است: موسوی بعید نمی داند اصولگرایانی که اکنون با هم اختلاف دارند، بعد از مصالحه نظام با آنها، علیه اصلاح طلبان و جنبش سبز متحد نشوند). کروبی هم اعلام کرد که مردم نوع حکومت را خودشان انتخاب میکنند. امروز هم شکوری راد حرکت مجلس در راستای وحدت را جدی ندانست و گفت: «آنهایی که این نامه را نوشته اند همانهایی هستند که موسوی، کروبی و خاتمی را سران فتنه می خواندند»

اگر بخواهیم جمع بندی کنیم، رفتارها تا کنون به این صورت رقم خورده است: از خامنه ای اصرار و از اصلاح طلبان انکار. در همین کش و واکش است که خبرهایی از قربانی شدن قاضی مرتضوی به گوش می رسد و به این سوالات دامن می زند که «خامنه ای تا کجا به امتیاز دهی ادامه خواهد داد؟»؛ «کودتاچیان تا کجا نرمش خامنه ای در مقابل رهبران سبز را تحمل خواهند کرد؟»

جبهه اصولگرایان غیر دولتی، به عنوان تنها پایگاه انحصاری قدرت خامنه ای شدیدا دچار اختلاف شده است. خودسری کودتاچیان هر روز شدت میگیرد و فشارهای بیرونی به نظام هر لحظه بیشتر می شود. همه این مسائل به زانو در آمدن خامنه ای را توجیه میکند، اما کودتاچیان با کوبیدن به طبل جنگ می خواهند از این آب گل آلود ماهی صید کنند. باید دید که این تغییر رفتار خامنه می تواند اصلاح طلبان را دچار بی تصمیمی، آشفتگی و تفرقه کند یا اینکه آنها میتوانند از این تغییر رفتار به نفع خود و جنبش استفاده نمایند.

—————–
پ.ن
یادداشتی از دکتر علی شکوری راد/ ما بیشماریم و تقسیم نمی شویم

Advertisements

بعد از «مرگ بر ج.ا»؛ شعارهای پیشنهادی برای روز ایران(قدس سابق)

در طول یکسال گذشته مهمترین نکته ای که بر ملت ایران معلوم گردید این است که آقایان موسوی و کروبی تلاشهایشان را در جهت سقوط نظام ج.ا به کار نمی گیرند. این مسئله بعد از این معلوم شد که تمام تلاشهای جنبش سبز به نتیجه نرسید و آقایان موسوی و کروبی هم بی مهابا از اصلاح و تغییر رفتار نظام دم زدند. این شد که آگاهان متوجه شدند اگر این «عامل» ؛ یعنی اصلاح طلبان از بین بروند، نظام ج.ا یه کلی ساقط می گردد.
دوست عزیزی در آخرین یادداشت خود در بالاترین به تمام این نکات اشاره کرده اند، از این رو بنده اقدام به تکرار مکررات ننموده و در ادامه فرمایشات ایشان ذیل شعار مرگ بر جمهوری اسلامی، شعارهایی برای محکومیت و نابودی اصلاح طلبان و نهایتا سقوط ج.ا ارائه میکنم.

هم غزه، هم لبنان، کدیور بی وجدان–هر سه فدای ایران
هر کی با موسوی بود — سال 67 کجا بود؟
سحر خیز کشته شه، تاجزاده مصلوب بشه
کروبی کجایی — «جزایری» تنها شده (اشاره به شهرامشون!)
کروبی آزاد است! — «شهرام» شکنجه گاهست!
سحرخیز، فلج شو — زید آبادی بی قلم شو
زیدآبادی کشته شه — پرهامش بی پدر شه (اشاره به فرزند زیدآبادی، میدانم خیلی بی رحمانه است، اما برای آزادی باید خون داد)
دوران طلایی — امام می کشت بابایی! (توضیح یک پدربزرگ به نوه کوچولوی سبزش!)
اسلام رحمانی — نمی خایم، نمی خایم (شعار فوق العاده وحدت بخش! البته با عرزشیون)

ننگ بر اون شقاوت موسوی — مرگ بر اصلاحطلب عقده ای (اشاره به نقش پررنگ موسوی در کشتار 67)
کروبی بد سابقه — بنیاد شهید یادته؟ (اشاره به جنایات کروبی در آن نهاد)
سید حسن بمیرد — جای «علی» نگیرد ( این هم وحدت برانگیز است! با آنوری ها )
موسوی بمیری — رهبری رو نبینی (رهبری جنبش سبز)
رژیم رو حفظ می کند خاتمی — 7 تا اسهال طلب اب ن ه ئی (اشاره به شکایت 7 اصلاح طلب که منجر به حفظ نظام شد!)
اگر موسوی نبود — تا حالا نظام رفته بود
کروبی برو کنار — یا اینکه نظام رو وردار
کروبی- خاتمی – حافظ این نظام اند؛ باید که خود بمیرند — تا اینکه در جهانند (اشاره به نفرت شدید، یعنی هر لحظه بمیرند و زنده شوند، گیر ندید دیگه)

البته بر آگاهان پوشیده نیست که این شعارها لحظه ای عمل نمی کند و به سرعت منجر به تغییر رژیم نمی شود. برای رسیدن به آزادی باید صبور بود. یعنی نباید فی الفور انتظار داشت آقایان موسوی و کروبی با شنیدن این شعارها دست از حمایت از نظام بردارند تا خود به خود سقوط کند. برای این کار باید حداقل تا شب روز قدس صبر کرد تا شعارها به طور گسترده از شبکه های بی بی سی و و او ای پخش شوند.
امیدوارم که شعارهای مطرح شده مورد توجه علاقمندان جنبش سبز قرار گیرد.

«پاشنه آشيل» براندازان

براستی آیا می­‌توان حاشیه­ یا گروه و صنفی را در اجتماع مثال زد که عقیده «براندازی» در آن نفوذ نداشته باشد؟ در کشوری که ما در آن زندگی می­‌کنیم افرادی وجود دارند که نزدیک‌ترین رابطه را با سران حکومت دارند، از رانت‌های همین نظام به ثروت و موقعیت رسیده‌­اند و حتی رابطه خویشاوندی با مسئولین این نظام دارند، اما باز هم به چیزی جز «رفتن» این نظام راضی نیستند، جالب اینجاست که پیدایش و نفوذ این «عقیده» مسئله‌­ای نیست که متعلق به امروز یا دیروز باشد، بلکه سال‌هاست که در میان همه اقشار جامعه مقبولیت دارد. طرفداران چنین «عقیده»ای حقیقتا مستحق ادعای «ما بیشماریم» هستند، حتی بیش از مجموع طرفداران «جنبش سبز».

اما با تمام این اوصاف چرا حرکتی جدی به منظور عینیت بخشیدن به این «عقیده» صورت نمی­‌گیرد؟ چرا جمهوری اسلامی در مقابل این عقاید واکسینه شده و حتی در مقابل گسترش آن چندان حساسیتی به خرج نمی­‌دهد؟ چرا طرح‌های اصلی­ ترین رقیب این اندیشه، یعنی تفکر «اصلاح‌طلبی» در مواقع حساس مانند برهه انتخابات، بیشتر با اقبال مواجه می­‌شود؟ چرا رهبران و استراتژیست­‌های مورد اقبال و تئوری­‌های جدی و مدونی بر مبنای «عقاید براندازانه» متولد نمی­‌گردند؟ بیایید کمی فضا را عوض کنیم تا ریشه­‌های مسئله بیشتر خودنمایی کنند.

فرض کنیم که شما از دوران نوجوانی از طرفداران پر و پا قرص موسیقی راک هستید، عکس‌های هنرمندان راک هنوز بر در و دیوار اتاقتان خود نمایی می­‌کنند و در تنهایی فقط به این موسیقی گوش می‌دهید. ادبیات گفتاری‌تان پس از سال‌ها با این سبک گره خورده و چنان خود را با آن تعیین هویت می‌­کنید که کمتر کسی جرات می­‌کند پیش شما بحث بر سر سبک دیگری را باز کند. من اسم این نوع پیوند خوردگی پندار و رفتار؛ و استمرار آن را «عقیده» می­‌گذارم.

همین هفته مطلع می­‌شوید که در کشور همسایه­ قرار است کنسرتی از گروه‌های مورد علاقه‌تان برگذار شود، این چیزی است که شما تمام این سال‌ها آروزیش را می­‌کردید و فرصتی است که ممکن است دیگر تکرار نشود. در نتیجه شروع می­ کنید به جمع آوری اطلاعات در مورد این کنسرت: از آنهایی که من می­‌شناسم چه کسانی حضور دارند؟ چه زمانی کنسرت برگذار می­‌شود و چه مدت طول می­‌کشد؟ و سوالاتی از این دست. در این مرحله شما به جمع آوری اطلاعات در مورد خود «قضیه» می‌­کنید و سعی می­‌کنید متوجه شوید که عملی در جهت این «قضیه» تا چه حد برای شما مطلوبیت دارد. این مرحله را می­‌توان ساخته شدن «نظر» در مورد یک قضیه نامید.

نوبت به این می‌رسد که شما در مورد شرکت یا عدم شرکت در این کنسرت «تصمیم» بگیرید. بدیهی است اطلاعاتی که تا کنون بدست آورده‌­اید برای «تصمیم‌­گیری» کافی نمی‌­باشد. بنابر­این سعی می­‌کنید اطلاعاتی در مورد «واقعیت»های پیرامون آن قضیه نیز کسب اطلاع کنید. برای مثال متوجه می­شوید که قیمت بلیط و هزینه سفر چقدر تمام می­‌شود یا مثلا به یاد می‌آورید که هنرمندان محبوب شما چندین و چند سال از وضعیتی که شما شیفته موسیقی‌شان شده­ بودید فاصله گرفته اند و یا حتی به این فکر می‌­کنید که اصولا شرکت در یک کنسرت راک تا چه حد برای یک فرد میانسال جذاب است!

به موضوع بحث برگردیم. همینطور که می‌­بینید، فرد برای تصمیم­‌گیری فرآیندی را طی می‌کند: «عقاید» مختلف و متنوعی که وجود دارد حول یک قضیه تبلور میابد و ترکیب جدیدی به نام «نظر» حاصل می­شود. این «نظر» با «واقعیت­»های پیرامون خود مقایسه می­گردد و بعد از یک عملیات «هزینه-فایده» تبدیل به «تصمیم» می­‌گردد. همانطور که مشخص است، پیدایش هر مرحله، محصول بلوغ و تکامل مرحله پیش از خود می‌­باشد.

در حقیقت ضعف در تبدیل «عقاید براندازانه» به «کنش اجتماعی» را هم می­‌توان در کاستی‌های موجود در فرآیند فوق­‌الذکر جستجو کرد. همانطور که پیش از این ذکر شد طرفداران چنین عقایدی نه­ تنها قلیل­ التعداد نیستند، بلکه نسبت به اصلاح طلبانی که مستمرا در هر شرایطی بر عقیده خود پای می­‌فشارند «بی‌شمار» محسوب می‌گردند.

در مرحله اول اشکال کار اینجاست که طرفداران این «عقیده» نتوانسته­‌اند در مورد تک­‌تک ‌«قضایای» متعدد و مشکلات بی‌شمار پیش روی ملت، راه‌­حل براندازی را موج جلوه دهند. معضلات اجتماعی و فرهنگی، فساد اداری و اقتصادی، تبعیض‌های گوناگون و بسیاری معضلات پیش روی مردم را نمی­توان تنها با «انقلاب» و تغییر حکومت حل کرد، به عبارت دیگر کسانی که این «عقیده» را تبلیغ می­‌کنند نتوانسته‌­اند مستقلا راهکارهایی مطابق با عقیده­‌شان برای تک­تک این مسائل ارائه دهند و جواب‌های کلی آنها هم نتوانسته «نظر» مردم را جلب کند. این نکته­‌ای است که «اصلاح‌طلبان»به خوبی از آن استفاده می‌­کنند تا در برهه­‌های حساس، «نظرات» مردم را به سمت تفکر خود هدایت کنند.

اما در مرحله «تصمیم­‌گیری» هم براندازان نتوانسته‌­اند «واقعیت­»های موجود را با راه حل «بر­اندازی» تطبیق دهند. آنها در مقابل پرسش‌هایی که خطرات و آسیب‌های فروپاشی حکومت را پیش­ چشم قرار می‌­دهند پاسخی درخور ارائه نکرده‌­اند. آنها نتوانسته‌­اند چگونگی این فرآیند را با مقدورات و توانایی‌های ساخت اجتماعی پیوند دهند و … بنابر­این مردم نیز نمی‌توانند محاسبات «هزینه-فایده» متناسب با این نوع کنش اجتماعی را انجام دهند. باز هم اصلاح‌طلبان به کمک شناخت عینی‌­تر از واقعیات به صحنه وارد می­‌شوند و «تصمیم» نهایی آنها را به نفع خود رقم می‌زنند.

همانطور که میبینید، نگارنده در این متن قصد نداشته که «عقیده براندازانه» را مورد نقد قرار دهد، بلکه نیت اصلی این بوده که ضعف‌های «براندازان»، که ناشی از ناتوانی در ارائه تحلیل‌ها و راه­حلهای جدی و عملی؛ و همینطور شناخت عینی از «واقعیات» موجود در کشور می‌­باشد نمايان گردد. خواننده ممکن است در اینجا این‌گونه تصور کند که تمامی مشکلات ذکر شده در این یادداشت، ناشی از نبود «اتحاد»، «رهبری»، «استراتژی» و … در براندازان می‌باشد. در پاسخ باید گفت که این موارد در حقیقت محصول نهایی رسیدن مردم به «تصمیم» براندازانه می­‌باشد و نه پیش شرط آن، چراکه نظرات و تصمیمات در «ذهنیت» افراد شکل می‌­گیرد و ناشی از القائات تحمیلی بیرونی نیست، یعنی برای به وجود آمدن چنین حرکاتی، نیاز به اقبال و پذیرش منطقی از سوی مردم وجود دارد. به خاطر همین نکته هم مردم با اینکه به «براندازی» و «انقلاب» عقیده دارند، در شرایط حساس تسلیم اندیشه «اصلاح طلبی» می­گردند و به نفع آن تصميم مي‌گيرند. براندازان نیز تا وقتی نتوانند مشکلات یاد شده را حل کنند، نمي‌توانند رقيبي براي اصلاح‌طلبان محسوب شوند.
————————-
منبع

تنها شهید دهه شصت

خسارات زیستن در حکومت استبدادی ابعادی بس عظیم دارد. زندگی هر انسانی در این شرایط، او را از برش شمشیر «استبداد» دور نخواهد کرد، فرقی نمی­‌کند که آن­‌کس مخالف نظام باشد یا نه؛ خواهم گفت، اما در این میان به برخی چنان ضرباتی وارد می­‌شود که هرگز قابل جبران نیست. این صدمات و ضربات جدا از تاثیر منفی بر همان افراد، وحدت و اعتماد ملی را هم خدشه دار می­‌کند. وحدت و اعتمادی که از «خشت» انسانها، عمارت «جامعه» را می‌­سازد.

«استبداد» خوب می­‌داند که چگونه بقای خود را تداوم بخشد. بزرگترین دشمن او، جامعه منسجم و قوی است. انسان‌های منفرد توانی برای مقابله ندارند، چه؛ خود دانسته و نادانسته ابزار تحکیم آن می­‌گردند. این جامعه مدنی است که ابزارهای حکومت را از دستش می­‌ستاند و اراده خود را به آن تحمیل می­‌کند.

«استبداد» حیات خود را با حیات کشور گره زده است. میان اقوام ایرانی اختلاف می­‌اندازد، مذاهب را رویاروی هم قرار می­‌دهد، طبقات را به جان هم می‌­اندازد، زن و مرد را دشمن هم می­‌کند، مردم را با روحانیون بد می­‌کند و … خلاصه هیچ موجودیتی را نمی­‌توان یافت که در صنف و گروه خود، دشمنی داخل جامعه نداشته باشد. وحدت و اعتماد از میان می­‌رود تا «چسب قدرت» جایگزین شود. بله، «استبداد» یک «جامعه فروپاشیده» لازم دارد تا روش و منش خود را اعمال کند، چرا که حیاتش در گرو این است.

نمی­‌خواهم شما را به دهه ۶۰ ببرم، می­‌خواهم از فراز «امروز» آن سال‌ها را نظاره کنید. به راستی برنده بازی‌های خونین آن دهه که بود؟ می‌گویید جمهوری اسلامی؟ خیر عزیزان، تنها برنده خود «استبداد» بود، نه فقط استبداد جمهوری اسلامی، بلکه…؛ خواهم گفت. سال‌ها از دهه خونین گذشته و امروز منظره آن روزها تنها دشمنی میان ایرانیان را به ذهن متبادر می­‌کند، گروهی به جبهه‌­های جنگ فرستاده شدند، عده ای در بالا بر­سر قدرت می­‌جنگیدند و چه جالب که در خیابان هم جنگ بود. میانه دوران جنگ آنهایی که در جبهه بودند فهمیدند زیر بیرق اسلام نمی­‌جنگد، شاید که ابزار قدرت گرفتن برخی دیگر باشند، پس خودشان دست به کار شدند. مخالفان سیاسی زندانی می­‌شدند و مردم در قحط‌سال نان می‌سوختند. مبارزه با استکبار دیگر فقط یک شعار بود، چرا که اسلحه را آمریکا، از انبار اسرائیل می­‌فرستاد. این بود که مردم پرسیدند: برای چه می­‌جنگیم؟ اما دیرزمانی بود که مردم به دست خود رقبای سیاسی حاکمان را حذف کرده بودند. جبهه­‌ها خالی می‌شد و سرکوب‌ها بالا می‌­گرفت، سودجویان بیش از پیش گلوی خلق را فشردند. کشته روی کشته انباشته می­‌شد و نه فقط از جنگ. از بیرون فرمان آتش بس شنیده ­شد و بس نکردند، جنگ نفتکش‌ها پیش آمد. از داخل فریاد آمد: تمامش کنید تا تماممان نکردند، خفه­‌شان کردند. هواپیماي مسافري را زدند، قعطنامه تعارف شد، جام زهر را نوشیدند و تلخی‌اش را بر سر صدها زندانی تف کردند و همه­‌اش این نبود.

جوانی­ها برباد رفت و عقده­‌ها برجای ماند، پدران تا امروز داغدار و پسران بی پدر شدند تا هرچه دارند بر سر امریکا فریاد بکشند؛ بله، آنچه در همه قربانیان دهه خونین مشترک است چیزی نیست جز «فریاد». رفتگان رفتند و ماندگانی نماندند که با هم دشمن نباشد. واژه «ایرانی» معنا نداشت، مردم ساده کوچه و بازار هم در ذهن خود دیگری را «منافق»، «سازشکار»، «طاغوتی»، «ضد انقلاب»، «تواب»، «بریده»، «حزب اللهی»، «پاسدار»، «فراری»، «محتکر»، «امریکایی» و … لقب می­‌دادند. آنچه ماند، جامعه‌­ای فروپاشیده بود که تنها به کار تداوم «استبداد» می­‌خورد؛ جامعه­‌ای که قدرت نداشت اجزایش را به هم پیوند دهد تا مبارزه کند، چرا­که هر جزء دشمن جزء دیگر بود و این داغ تا امروز می‌­سوزاند.

اما امروز هم همان منطق جریان دارد. «استبداد» بازی را خوب بلد است. ضربات دهه ۶۰ امروز هم نمی­‌گذارد که این جامعه، «جامعه» شود. هرگاه جزئی می­‌خواهد به جزئ دیگر پیوند بخورد تا مگر حرکتی پدید آید فریادها بالامی‌رود که: «آهای، تو همانی که آن روز آن بلا راسر من آوردی» فریادهای از این دست روزی نیست که گوش را نخراشد و زخم‌های آن دهه را تازه نکند. در این میان نان «استبداد» است که روز به روز چرب­‌تر می­‌شود، او است که با هر فریاد خیالش راحت می‌­ماند که خطری تهدیدش نخواهد کرد. «استبداد» بازی دهه ۶۰ را برده و تا امروز هم نان آن را می‌­خورد. اما در این میان تنها یک حقیقت وجود دارد، پیش­تر گفتم که برنده این بازی، «استبداد» است، نه جمهوری اسلامی. رفتن این نظام درد «فروپاشیدگی» جامعه ما را دوا نمی­‌کند، چرا که این جامعه به «چسب» احتیاج دارد. جامعه ما این چسب را از درون خود نجوشیده و نشده که اعتماد و وحدت را به خود برگرداند. مجبور است آن چسب را از جایی دیگر به عاریت بگیرد، برای همین می­‌گویم پیروز آن میدان تنها «استبداد» بوده است. بله، «استبداد» بالای سر جمهوری اسلامی نشسته و مطمئن است حتی با رفتن او، آسیبی به خود نخواهد دید. «استبداد» قربانیان آن روزها را به همدیگر مشغول می­‌دارد بدانسان که هیچ هنگامه‌­ای، نهیب اتحاد در گوش آنها نمی­‌شود. این چنین است که باید اقرار کنیم: «تنها شهید دهه ۶۰ اتحاد جامعه ایران بود»، اتحادی که جامعه را از چنگ «استبداد» رهایی می‌بخشد.
————————-
منبع

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: