دعوای خامنه‌ای و احمدی‌نژاد، درسی که «ارزشی‌ها» نگرفتند

همه تاسف من از این است که در میان همهمه دعوایی که بین دو تن از یاران امام زمان (خامنه ای و احمدی نژاد) رخ داده، هیچ نشانی از بازاندیشی طایفه ارزشی، در مبانی تفکرشان نمی بینم.

سوای اقتدار مادی، خامنه ای همه سرمایه  آنجهانی خود را نیز به خدمت گرفت تا فردی مثل احمدی نژاد را، از میان قائله «خون و خشونت» به صندلی ریاست جمهوری برکشد. از بصیرت سخن گفت و خود را جای «علی» نشاند. به سرنیزه «ولایت» تکیه کرد و برای جنگ با سبزها، از امام زمان استمداد طلبید. در پایین منبر نیز، عده ای که خود را «مسلمان» و «ارزشمدار» می خوانند با تکیه بر این مالیخولیا –که خامنه ای نائب امام زمان است- که –برگزیده خداست- که –در آخرت، حساب را بنابر نزدیکی به حب و بغض «ولایت» می کشند، به فرموده امام خامنه ای ناحق را حق کردند، خون ریختند و خشونت ورزیدند، تجاوز کردند و تهمت زدند… و اینهمه برای این بود که مهره ای سیاسی به خدمت مهره دیگری در آید.

حالا دعوای احمدی نژاد و خامنه ای را نگاه کنید و آخرت سوخته ی جماعت ارزشی! آیا اینها از خود نمی پرسند که چرا خون ریختیم، که احمدی نژاد –دشمن امروز «علی» زمان- به کرسی بنشیند؟ نمیپرسند که سکوت در برابر تقلب آشکار به بهانه تبعیت از «ولی» چه آخرتی برایشان دارد؟ نمی دانند که هر کس را در قبر خویش می خوابانند؟ آیا لحظه ای شک نمی کنند که نظریه «ولایت فقیه» از ریشه پوسیده و همین است که تعفنش، اسلام و هم ایران را به گند کشیده؟

 شما هم از خودتان سوال کنید، اینکه انسان ارزشی، به ریاست رسیدن فردی که دشمن «ولی فقیه» -در طول ولایت پیامبر- است را یاری رساند، چگونه در کارنامه وی ثبت می شود؟ به هر طرف که نگاه می کنیم، توبه نامه و برائت از احمدی نژاد است که سرازیر می شود، اما اینها توبه ها نشانه درس گیری از این بازی نیست؛ چه، ولی فقیه و پیروانش در این ماجرا از همه تقصیرکارترند…

درسی که انسان ارزشی می توانست بگیرد و چشم بر آن بست، این بود که بازی سیاست امری است اینجهانی، حتا اگر شعیب صالح و سید خراسانی بازیگرش باشند، چیزی از منطق قدرت و روش ماکیاولی آن کاسته نمی شود. اینها نفهمیدند که اگر درد دینشان را دارند، باید امور آنجهانی و اینجهانی را مخلوط نکنند…

اما به هرحال، اگر هم این جماعت درسی نگرفتند حرجی برشان نیست، مشکلشان آنقدر بزرگ است که تنها شاید امید داشته باشند که لطف پروردگار شاملشان شود. بعضی ها هم که اصولا در روز حساب طلبکارند و مزد کار نکرده از خدا طلب می کنند. البته رفیق بد و ذغال خوب هم بی اثر نیست، رانت هم به همچنین… خلاصه این جماعت برای کارهایشان همیشه یک بهانه ای دارند که آخرت را بازیچه  دنیای امروزشان کنند…

معنای یک عکس برای سبزها

تا چشم کار می کند سبز است که روئیده و آفتاب و باران، بالندگی و دوام مرزعه را تضمین می کند. گوشه این مزرعه اما، آن تکه که هنوز از «سبز» خالیست همان باران و همان آفتاب چنان زجرآور است که دو انسان افتاده کنار جاده را در خود می پیچد.

ما سبزها هم که راست راست ایستاده ایم و از بیشماری خود کیف می کنیم؛ تنها دردمان این است که چرا این اقشار محروم با ما همراه نمیشوند، چرا حرکتی را با ما صورت نمی دهند. هیچ شده که از خود بپرسیم که چرا دامنه مزرعه مان را به آنجایی که حکومت این دو نفر را رها کرده نگستردیم؟

بله، باید این مزرعه را تا آنجا امتداد داد که این رها شدگان، آغوش امن ما جا بگیردند، اینها هنوز بیمارند، بیمارانی اخراج شده از درمانگاه، نمی توانند از جای خود برخیزند و کاری برایمان بکنند، این ما هستیم که باید سایه خود را بر سر آنها بیندازیم. از خود بپرسیم که ما برای آنها چه کرده ایم….

روز کارگر نزدیک است، ما کجای کاریم؟

سخنرانی امروز خامنه‌ای: چرا او سه مرتبه خود را «حقیر» خواند؟

یکی از بدبختی های مردم ایران، زندگی تحت قیمومیت حکومتی است که ارزش و برش رای تقلبی در آن بیشتر از رای حقیقی است. احمدی نژاد که با دزدی آرا توانسته نتیجه 63 درصدی را به ملت قالب کند، کم کم می فهمد که ارزش آرای دروغینی که به دست «آقا» متبرک شده باشد، از حکم صریح خود او نیز بیشتر است، تا حدی که می تواند باطل السحر اراده حضرتش گردد و آلت حرب با احکام حکومتی قرار گیرد! این رای دورغین آنچنان قدرت معجزه آسایی به احمدی نژاد بخشیده که خامنه ای را هم به کرنش وا می دارد: خامنه ای امروز سه بار از واژه «حقیر» در مورد خود استفاده کرد. کسی از میان جمعیت به درد آمد و خواست که شعار دهد: «ای رهبر آزاده، آماده ایم آماده» که خفه اش کردند و چند ثانیه بعد، همه شعار بی ربط «مرگ بر امریکا» سر دادند… زندگی در مملکتی که پول از چاه نفت بیرون می آید، در چاه جمکران به دست امام زمان متبرک می شود و به اسم یارانه به جیب مردم میرود، مملکتی که در آن ملت «رای» به صندوق میریزد و با وردخوانی آقا، «میمون» از صندوق بیرون می جهد، ولایتی که در آن «جادو» بر «واقعیت»غلبه دارد، حقیقتا عذاب آور است …

خامنه ای در مقابل قدرت اوباشگری و خودسری احمدی نژاد، عاجز گشته و گویا باور نموده که پشتگرمی محمود، دست امام زمان است! :… «من حقیر» … «حقیرانه» … !!!  حقارت او اینجاست که تاکنون، این سایرین بودند که از رویارویی مستقیم با او پرهیز می کردند، اما امروز اوست که باید از مقابله آشکار با احمدی نژاد فرار کند. اکنون او التماس میکند که صداها و جنجالها خاموش شود؛ چاره ای جز این ندارد که نشان دهد اختلافی بین او و رئیس جمهور برگزیده اش نیست:

سایت الف بی تحملی دولت را نسبت به حضور مصلحی در سفر دوره ای افشا می کند، ولی ساعتی بعد پیام آتش بس خامنه ای را اینگونه تفسیر می کند که باید مقاله را از سردر وبسایت بردارد: احمد توکلی نیز گفته های خامنه ای را «زبونانه» تفسیر می کند: «بنده حقیر بنا ندارم در کار دولت مداخله کنم» … خامنه ای دوست دارد که سروصداها خاموش شود، تا پروژه ای را که شروع کرده به آرامی به پایان برساند. سر احمدی نژاد بایستی به آرامی، و در پایان نیمه دوم بازی، یعنی انتخابات ریاست جمهوری کنده شود. خامنه ای خیلی دوست داشت که خمینی باشد، اما حرکت مردم در طی دو سال، به او ثابت کرد که چنان قدرتی ندارد. احمدی نژاد نیز به نیکی از نفوذ خود و ضعف خامنه ای آگاه است. از همین روست که آنچه پروژه «بنی صدریزه» شدن احمدی نژاد نامیده می شود، قابلیت اجرا ندارد.

از طرف دیگر، احمدی نژاد میداند که نقشه مهار او دراز مدت است و هرچه آرامتر و دیرتر به سرانجام برسد، هزینه کمتری به نظام تحمیل می شود. او به خوبی دریافته که اکنون سی و دو سال از انقلاب می گذرد و هیچ پروژه ای نمی تواند به «بنی صدر» شدن او منتج گردد، از این رو هیچ هراسی از کودتا بر علیه خود، و حذف یکباره نخواهد داشت. سیگنال حقارت آمیزی که خامنه ای در سخنرانی امروز از خود بروز داد به او اینطور می فهماند که باید تیز و سریع راهش را ادامه دهد و از بحران آفرینی ابا نکند. براستی آنکس که ظهور را نزدیک میبیند، از آنکه دوست دارد که واقعه به تعویق بیفتد شجاع تر است.

سید خراسانی، به یاری شعیب صالح توانست که هاشمی –مرد همیشه «دوم» نظام- را به زیر بکشد. امروز اما، خلا شدید قدرت احمدی نژاد را آماده حرکتی تاریخی می کند: اکنون نوبت اوست که به مرد همیشه دوم تبدیل شود. اما رهبر نظام این را نمی خواهد، چراکه آرزوی دیرین اوست که مرد اول بماند، و سایرین نه مرد، که خاجگان رده هزارم دربارش باشند. خامنه ای اگرچه دیر، دریافته که احمدی نژاد، نجاستی است که خود برای خود تهیه دیده، و مجبور است آنرا قاشق قاشق بخورد و به به کند! احمدی نژاد نیز میداند که باید تلخ تر شود، تا جایی که قاشق به زمین گذاشته شود و دستها بالا برود.

دعوا ادامه خواهد یافت، سید خراسانی فضا را آرام می خواهد تا کار خود از زیر صورت دهد، شعیب صالح محکمتر در شیپور جنگ خواهد دمید…

نامه جمعی از «وبلاگ‌نویسان سبز» به «شورای هماهنگی راه سبز امید»

اعضای محترم شورای هماهنگی راه سبز امید

جنبش سبز اگر چه در لحظاتی سخت و دشوار به سر می برد اما به واقع تجربیات ارزشمندی که از خلال رویدادهای ایام پس از کودتای انتخاباتی 88  بدست آمد و روابط و ساز و کارهای رسمی و غیر رسمی نهادینه شده در لایه های مختلف اجتماعی و سیاسی، جنبش را مجهز به توانمندی هایی نموده که گذر از این ایام عسرت به روشنای آزادی از همیشه هموارتر به نظر می رسد. جنبشی که در ابتدای شکل گیری با شعارهایی مبهم، پراکندگی مطالبات، چشم اندازهایی ناروشن، ساختارهایی شکل نگرفته و بعضاً درون فرساینده مواجه بود، امروز به مدد خون هایی که داده شد، عمرهایی که در زندانها سپری شد، بحث و نقدهایی که در مجامع سبز شکل گرفت و روشنگریهایی که صورت پذیرفت، از آن دوران به سلامت گذار نمود. امروز می توان مدعی شد که جنبش به شناختی هر چند کلی از حیث اهداف، چشم اندازها، موانع و آسیب ها دست یافته است. در این روند نقش راهبری خردمندانه و پایمردانه آقایان میرحسین موسوی و مهدی کروبی اهمیتی به سزا داشته است. این دو همراه بزرگوار علیرغم محدودیت ها و با علم به هزینه ها، در سخت ترین لحظات از میان دشوارهای موجود راهی می گشودند و امید را به جنبش و بدنه ی جوان آن تزریق می کردند. اگر چه موسوی و کروبی خود هیچگاه مدعی رهبری جنبش نبودند، اما همین تاکید آنها بر وجود «راه» در «به ظاهر بن بست های موجود» و همچنین ثبات قدم و نفس همراهی بی تکلف شان با مردم سبب گردید که رهروان جنبش سبز  آنها را به رهبری برگزینند. از جمله نقش های محوری که این رهبران برگزیده ایفا کردند تلاش بی وقفه شان در گسترش مرزهای جنبش با رویکردی تکثرگرایانه و پرهیز از مرزبندی های تصنعی بود. تلاشی که می تواند و باید چراغ راه آینده جنبش باشد.

حرکت جنبش سبز به سمت ساختار یافتگی از یک سو و قدرت راهبری و انسجام بخشی موسوی و کروبی از سوی دیگر، سبب گردید که حاکمیت کودتایی نگران از قدرت رو به گسترش جنبش سبز، به حبس و حصر ایشان و همسرانشان اقدام کند. پس از این بود که شکل گیری شورایی به نام شورای هماهنگی راه سبز بیم و امیدهایی را در بدنه ی جنبش ایجاد نمود. در این میان گروهی که پیش از دستگیری موسوی و کروبی به صورت سازمان یافته به تخریب و تضعیف آنها می پرداختند و به اسم آزدیخواهی کمر همت به خدمت کودتاگران بسته بودند، همانطور که پیش بینی می شد،  امروز که این رهبران در حبس رژیم به سر می بردند، با تغییر سوژه به تخریب نهادهای برآمده از راه سبز امیدی که موسوی و کروبی گشودند می پردازند. علیرغم وجود چنین جریانی، نمی توان منشأ همه ی نقدهای وارد بر عملکرد جنبش را از این دسته دانست. جنبش و نهادهایی که در راهبری جنبش نقش دارند ناگزیرند که گوشی شنوا برای نقدهای داخلی داشته باشند، آنچنان که موسوی و کروبی نیز چنین کردند و همواره پذیرا و پاسخگوی نقدهای وارده بودند. چنین نقدهایی، راه را بر کج روی ها، کند رویها و تندروی ها خواهد بست.

امروز که قریب به دو ماه از شکل گیری شورای هماهنگی می گذرد، امضا کنندگان این نامه نه در قالب یک تشکل سیاسی یکپارچه و در راستای اهداف سیاسی و منافع گروهی بلکه از موضع منتقدین دلسوز جنبش و از روی احساس وظیفه و مسئولیت به نقد عملکرد و کارنامه ی «شورای هماهنگی راه سبز امید» می پردازند. اگر واقع بینانه به عملکرد این شورا نگاه شود، انفعال و بی تحرکی مجموعه مذکور چنان بوده که کارنامه کارکردش اصولا خالی تر از آن است که قابل نقد باشد. نقدهایی که درباره ماهیت، ساختار و شفافیت مکانیزم ها در این شورا مطرح شده و می شود، اگر چه در جای خود قابل طرح و بررسی است، اما با درک حساسیت ها و شرایط موجود، می توان از این نقدها موقتا عبور کرد و تنها از منظر عملکرد شورا در مدیریت اعتراضات و حوادث پیش روی جنبش سبز به بررسی و نقد شورا و تحرک اعضایش پرداخت. اما متاسفانه در این سوی داستان نیز چیز چندان قابل عرضی وجود ندارد و بیم آن می رود که چنانچه این سکوت و انفعال ادامه پیدا کند، نه تنها نقش این شورا در سایه تردید قرار گیرد، بلکه خلا رهبری جنبش  باعث از هم پاشیدگی و فروپاشی جنبش شود.

میراثی که اکنون در برابر دیدگان ما قرار گرفته ماحصل سالها مبارزه در راه آزادی است که اینک در جنبش سبز تبلور یافته است. راهبری چنین مجموعه ای آن هم در شرایطی چنین خطیر مسئولیت سنگینی است که موسوی و کروبی به خوبی از عهده ی آن برآمدند. این همراهان سبز به خوبی با ریشه ها و علل شکل گیری جنبش سبز آشنا بودند و دقیقا از همین منظر بود که توانستند با درایت کافی راه دراز گذشته را به وضعیت کنونی جنبش سبز پیوند زنند و فارغ از تنگ نظری ها و مرزبندیها، مصلحت مردم ایران و جنبش سبز را در نظر بگیرند و سرلوحه تصمیم گیریهایشان قرار دهند. به عبارت دیگر آنچه باعث جلب اعتماد بدنه جنبش سبز به این همراهان بزرگ شد صداقت و پایمردی آنان بود. مردم به عینه می دیدند که این همراهان سبز بر خلاف  بسیاری از گذشتگان، به جای  آنکه به مصالح حکومتی خودکامه بیندیشند، به مصالح ملی مردمی می اندیشند که سالهاست برای رسیدن به آزادی در تکاپو هستند. شورای هماهنگی نیز تنها زمانی خواهد توانست نقشی در مدیریت راهبردی اعتراضات جنبش داشته باشد که پرامید و ثابت قدم در همان مسیر گام بردارد. آنچه برای این شورا و جایگاهش وجاهت می آورد نه انتساب به آقابان موسوی و کروبی، که نحوه عملکرد این شوراست. موسوی و کروبی خود نیز جایگاه کنونی شان را به تدریج و در خلال ایام و پس از اثبات همراهی شان به دست آوردند. شورای هماهنگی نیز از این قاعده مستثنی نیست و می بایست با شفافیت بیشتر و عملکرد موثرتر و فعالانه تر اعتماد چشم های نگران بدنه جنبش را بدست آورد.

انتظار بر این نیست که این شورا در دام تندرویها بیفتد اما راه گریز از تندرویها، انفعال نیست. واقعیتی که امروز شاهد آن هستیم این است که به واسطه سکوت و انفعال شورا، فاصله آن با بدنه جنبش سبز، که روزی مطالبت و اعتراضات خود را از زبان موسوی و کروبی می شنید، هر روز بیش از دیروز می شود. چنین سکوتی از یک طرف باعث یاس و سرخوردگی بدنه جنبش می شود و از طرف دیگر، راه را برای ایجاد چندپارگی در جنبش و فرصت طلبی گروههایی که در زمان حضور موسوی و کروبی در سایه قرار گرفته بودند باز می گشاید. حبس و حصر راهبران برای جنبشی که چندان هم متکی به رهبران خود نبوده است می تواند یک فرصت تلقی شود. تبدیل این تهدید به فرصت و ادامه ی راه  نیاز به مدیریت و تحرک  و هماهنگی بیشتری دارد و فلسفه ی تشکیل شورای هماهمنگی نیز همین بوده است. نجواهای گاه به گاه ، پراکنده و مبهم شورای هماهنگی متناسب با نقش و جایگاه متصور شده به این شورا نیست. ادامه ی این سکوت و تردید در حرکت و سردرگمی در یافتن نقشه ی راه، گرد ناامیدی و یخ زدگی را بر فضای جنبش پاشیده، صف آزادیخواهان سبز را پراکنده و به جای هماهنگی، ناهماهنگی به ارمغان خواهد آورد.

لذا ما امضا کنندگان این نامه خواستار آن هستیم که شورای هماهنگی ضمن خروج از انفعال موجود، نقشی فعال تر در عرصه تحولات پیش رو بر عهده بگیرد و در عین حال رویکرد تکثرگرایانه ی موسوی و کروبی را همچنان در کالبد راهبری جنبش حفظ نماید تا در سایه ی چنین مدیریتی انسجام جنبش کماکان حفظ گشته و پیوندهای درونی آن گسسته نگردد. راه سبز امید و آزادی به خوبی توسط موسوی و کروبی و سایر همراهان سبز ترسیم شده است. پایمردی در اهداف و همراهی با مردم شیوه کارآمدی است که موسوی و کروبی بدان پایبند بودند. رجای واثق داریم که ادامه چنین روندی، ما  را به منزلگاه آزادی رهنمون خواهد ساخت.

جمعی از وبلاگ نویسان سبز

————————————————————-

•             آخرین لیست وبلاگ های امضا کننده را از اینجا دنبال نمایید.

•           در صورت تمایل به  امضا نمودن این نامه و اضافه شدن به این لیست، پس از انتشار این مطلب در وبلاگ خود، آدرس لینک مربوطه را به  ahmadsaidi8808@gmail.com ایمیل نمایید.

حاتمی‌کیا و اصلاحاتی که مد نظر اوست

رسانه، حواس ما را از توجه به نکات اصلی مصاحبه ابراهیم حاتمی کیا باز می دارد، و تلاش می کند که اشاره او به «ضرورت اصلاحات» را به عنوان موضوعی جدی مطرح نماید. اما اگر در سراسر این مصاحبه بگردیم و چندین بار زیر و رویش کنیم، شاید تنها نکته ای که بتوان بابتش به ایشان آفرین گفت، مقاومت او در برابر پیشنهاد تبدیل دوربین به چماق بود.

امیرعباس هویدا، سالها پیش روی همان صندلی نادر طالبزاده نشست و به جلال –مردی که ودکای ارزان قیمت می نوشید- همین پیشنهاد را ارائه نمود، اما با سینه ای ستبر و مخالفتی غرّا مواجه شد. طالبزاده سه مرتبه سوال را دور سرش چرخاند، که حاتمی کیا به گنجاندن «خودی ها»ی «فرهنگی»، در سلسله مراتب تصمیم سازان امنیتی-نظامی رضا دهد: «هنرمند میتواند اصلاحگر باشد! بار دوم همین سوال، اما به این صورت مطرح میشودد: چقدر نیاز هست که بچه های فرهنگی در کنار امنیتی ها و … قراربگیرند!؟ و …»، که او هر سه بار از زیرش فرار کرد و گفت: «نظامی کار نظامی بکند، فرهنگی کار فرهنگی: هرچیز به جای خویش نیکوست»  از این رو، برادر مسلمان خواست که ادای «عرق خور» دهه چهلی را در بیاورد، اما حیف که اسلام دست و بال او را بسته بود! درود بر شرافتش.

اما حاتمی کیا از چگونه «اصلاح»ی سخن میگوید؟

«ادب من… من متفاوتم… فیلمسازی با عقبه من… سقف پرواز من مختص به خودمه… من وارد حوزه های تنش دار می شوم… من توی دایره های ملتهب میروم… من دو دوتا چهارتا بلد نیستم… من با دلم حرکت میکنم… من فردیت خودم رو دارم… من همیشه منافق بوده ام…« این حرفهای حاتمی کیایی است که اصرار دارد بگوید فردگراست، و البته از نظر خودش خیلی بزرگتر از آن است که در چارچوب های طراحی شده بدست همان «خودی» ها بگنجد: «توی این ساختار مگر جا میگیرم من؟»

آقای منحصر به فرد، به خوبی می ­داند که چارچوبهای نظام خیلی «تنگ» است، و از عصبی بودن نظام گلایه دارد: » نظام هنوز عصبیه! نمیگذاره وارد این حوزه ها بشیم» اما بلافاصله این «تنگی» را به رسمیت می شناسد: «چه میدونم، اینها دیگه قواعد خودشونه!« در دل این تناقض ظاهری، حقیقتی نهفته که انسان ایرانی به خوبی آن را درک می کند. این صدای کسی است که همانند همه ایرانیان، از کوچکترین حقوق حقه خویش محروم است، اما به واسطه امتیازاتی که به سبب مرتبط بودن با «خودی ها» داشته، استثناٌ اجازه کارهای خارج از چارچوب را می یافته.

او اگرچه نه آشکارا، اما آنگونه که از پاره های گفتارش بر می آید، استدلالهای جالبی برای برخورداری از این امتیازات دارد: «من ماهواره نگاه میکنم ولی آنچیزی که بیرون میدم از درون نظامه… من اپوزوسیون نبودم…   چون خودی هستم! چون متعهد هستم!….» در ذهن حاتمی کیا، طبیعی است که رسول اف و پناهی دستگیر، زندانی و ممنوع الکار شوند، چرا که آنان «غیر خودی» محسوب می گردند. اما یادمان نرود، همانگونه که در بالا دیدیم، که او به معنای واقعی هم «خودی» محسوب نمی شود! چون «خاص» تر از آن است که «در این ساختارها بگنجد». پس نتیجه می گیریم از آنجایی که وی در «عمق می رود» و «کار خاص» می کند، خود را محق می داند که از امتیاز بچه شیطان و عزیز کرده ای که همه جور دهن کجی به والدین عبوس و خودی می کند (چون خودش تشخیص می دهد که به «صلاح» خودی هاست!) برخوردار گردد.

او دوست ندارد که جامعه چشم و گوش بسته باشد، اما چرا؟ وی می گوید: » شده ایم شبیه خانواده هایی که بچه را چشم و گوش بسته بار میاورند، ولی پایش را که به خیابان می گذارد همه چیز خانواده به هم میریزه!« او بیشتر نگران «خانواده» است تا درد آزادی نوجوان بالغ را داشته باشد. بله! صلاح است که «خودی ها» برای حفظ خودشان از جامعه ای که بالغ شده و با حقوق خود آشناست، آنها را کمی آزادتر بگذارند، مبادا که بلایی بر سر خودی ها بیاید. این است «اصلاحات»ی که آقای حاتمی کیا مد نظر دارد. پس بیهوده دلتان را به تیتر رسانه ها خوش نکنید.

آقای حاتمی کیا نمی تواند اصلاح طلب باشد، چراکه بیش از هر اصولگرایی «تبعیض» را به رسمیت می شناسد. او مدام خود را بزرگ می کند، مصر است بیننده را بباوراند که او تافته جدا بافته ای است. بزرگترین بخش مصاحبه اش به تعریف از «ادب من» می گذرد. صراحتا و ضمنی، از «خودی و غیر خودی» سخن می گوید و حتی درون خودی ها هم همین مراتب را معتبر می داند: «حکم کسی که در دریاست با کسی که در خشکی است متفاوت است«و «قبله» و «قبیله» خود را از بقیه «خودی ها» جدا می کند. در اندیشه او، نه تنها خودی ها از غیر خودی ها برترند، که داخل خودی ها نیز، برخی با برخی دیگر برابرترند! و به این ترتیب، حتی آنقدر حتی درون خودی ها، خودی و غیر خودی می سازد که نهایتا خودش بماند و خودش. او نمی تواند از اصلاحات سخن بگوید، چرا که نگاه تحقیر آمیزی به اصل «برابری انسانها» دارد.

آقای حاتمی کیا! آنهایی که با شعار «ایران برای همه ایرانیان» اصلاحات را آغاز کردند، نتیجه کارشان همین شد که می بینید. وای به حال شما که از آغاز بنا را بر تبعیض گذاشته اید. برادر مسلمان! اگر طومارتان برای همدلی با همه انسانهای کشته شده در بحرین، ونه تنها شیعیان آن بود، آنوقت می توانستیم بپذیریم که شما هم در آغاز راه آموختن «ادب» آزادیخواهی هستید. ولی آزادیخواهان نگاه تبعیض آمیز شما را تاب نمی آورند. هنوز خیلی راه مانده که آن «ادب» را بیاموزید، انتظار زیادی از شما نداریم، حداقل کمی بهتر ادای آن مسلمان عرق خور را در بیاورید.

—————————-

پ.ن: نگارنده فیلم اخیر او را ندیده و تمامی اظهارات ایتالیک، نقل صحبتهای حاتمی کیا در برنامه راز است

تحلیلی مفصل در باب چرایی ناکامی جنبش سبز و پیروزی جنبش اعراب

بعد از قرائت متون بیشمار و تفحص بسیار در اقوال و مقالات در حول و حوش ادله پیروزی نهضت اعراب، و مقایسه آن با جنبش سبز خودمان به این نتیجه رسیدم که هیچیک از تفاوتهای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، جغرافیایی و … در ظفرمندی آنان و شکست ما موثر نبوده و تفاوت از جای دیگری آب می خورد.

اینطور که من متوجه شدم، تنها عنصری که آنان را به پیروزی رساند و ما را همچنان در سردرگمی نگاه داشته، چیزی نیست جز تفاوت زبان عربی و فارسی.

شعار اصلی آنان «الشعب یرید اسقاط النظام» بود، اما دلیل به نتیجه رسیدن آن نه در هدف شعار، که در جای دیگری نهفته است: این شعار اعراب قابل ترجمه به فارسی نیست! در زبان ما واژه معادلی برای «اراده کردن» وجود ندارد و همین ترکیب سرهم بندی شده هم در فارسی مفهوم نمی گردد.

خیلی ساده است، ما در شعار خود، «خواستن» و «مطالبه» از دیگری را نشاندیم، اما آنها تغییر را «اراده» کردند و خود به سرانجام رسانیدند.

والسلام!

 

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: