وقتی حزب‌اللهی‌ها به آرایش عروس بریتانیا غبطه می‌خورند…

وبسایت الف متعلق به احمد توکلی، که در بی محتوایی، زردنویسی و جنجالسازی رقابت تنگاتنگی با خودنویس دارد، در گزارشی متوهمانه ضمن مقایسه آرایش عروس نواده ملکه انگلستان با سبک پوشش و آرایش زنان جوان ایرانی، به این ایده رسیده است که پوشش غالب بانوان غیر ایرانی، مطابقت بیشتری با موازین اسلامی دارد!

کل مطلب را می توانید از اینجا مطالعه کنید

این نوع نگاه البته از برادران ارزشی دور از انتظار نیست، اما مسئله ای که نویسنده مطلب صراحتا به بازیگران صدا وسیما و ضمنا به بانوان ایرانی نسبت میدهد از کجا نشات می گیرد؟ صورت مسئله را یکبار بازسازی کنیم تا به پاسخ برسیم: جمهوری اسلامی یکنوع پوشش و آرایش خاص (چهره بی آرایش، چادر سیاه و گشاد، مانتوی بلند، ناخنهای کوتاه و …) را ارزشگذاری کرده و هر کجا که قدرتش را دارد (دانشگاهها، مراکز تجمع شهری و … ) آن را تحمیل می کند، از سوی دیگر در فضاهایی که به دلایل گوناگون، خارج از دایره کنترلی ج.ا قرار می گیرد، شاهد پوشش و آرایشی متفاوت با آنچه که ج.ا مقبول می دارد هستیم، و این نوع پوشش، به طور تقریبا گسترده ای از یک الگوی خاص پیروی می کنند. چرا؟

مسئله نخستین، پاسخی نسبتا روشن و ساده ای دارد، این کاملا  طبیعی است که تحمیل حجاب سفت و سخت اسلامی در دنیای امروزین با مقاومت روبرو گردد. همسانی مورد پسند نظام ج.ا ابدا در میان مردمان رنگارنگ امروز که فعالیتهای بسیار متنوعی دارند قابل اجرا نیست. از دیگر سو، این نیز طبیعی است که فشار همسان ساز اسلامی، عکس العملی همسان را در پی داشته باشد، چه، رفتار انسان فرآورده محیط است. حال این نیروی عکس العملی، از یک سری الگوها و روندهایی پیروی خواهد کرد که می شود نام آن را «مدل موفق» نهاد.

«مدل موفق»؛ این کلید واژه ای است که ما را از منطق یک رفتار همسان آگاه می سازد. سوال را بار دیگر از نو میسازیم: چرا مدل موفقِ مورد پذیرش در میان پوشش بانوان ایرانی، از مدلی که در ذهن انسان ارزشی «هالیوودی و غربی» نام می گیرد تقلید می کند؟

بدیهی است که این مدل، می توانست چیزی باشد جز اینی که هست، می توانست در عین غیر غربی بودن، غیر اسلامی نیز باشد؛ می توانست مدلی امروزین، برخاسته از فرهنگ بومی ایرانزمین، یا حتی تقلیدی باشد از گونه گونی الگوهای جهان امروز. اما چرا اینسان قاهرانه، چیزی است در تقابل مطلق با الگوی مورد پسند ج.ا؟ برای پاسخ به این سوال باید به سراغ منطقی که طبق آن «مدل موفق» گزینش می شود رفت.

الگوی مقبول نظام جمهوری اسلامی، یعنی همان که به جامعه تحمیل می کند؛ نشات گرفته از چندین مشخصه است که می توان آنها را در مجموعه ای یکپارچه، با خصوصیاتی چون «اسلام گرایی» «عربی گرایی»، «ضدیت با غرب» و مواردی از این دست شناسایی نمود. حکومت بنابر ذات اقتدارگرای خود تلاش می کند که از تمام اجزای تشکیل دهنده جامعه، استفاده ابزاری کرده و هر چیز را تا حد امکان به خدمت ایدئولوژی خود درآورد. در این منطق، پوشش تن انسان و آرایش صورت وی، بازتاب موضع آن شخص در قبال اقتدار حاکم بر جامعه خواهد بود. از این روست که هرچه از «چادر»، «ریش و چفیه»، «صورت بی آب و رنگ»، «آستین بلند و پیراهن روی شلوار» و … فاصله می گیریم، از نگاه حاکمیت، به همان میزان اقتدار او را به چالش کشیده ایم.

افزایش شدت فشار محیطی از سویه حاکمیت، به پیدایش گرایش های قوی تری در رابطه با منطق تحمیلی می انجامد. از این منظر، فردی که در موقعیت انتخاب نوع پوشش قرار می گیرد، تا حد زیادی خود را در مواجهه با منطق تحمیل شده از طرف حاکمیت میبیند وناچار از طرح اینگونه پرسشها از خود می شود: «اگر چادر یا پیراهن سفید آستین بلند را انتخاب کنم، خود را به تابلویی تبلیغاتی برای حکومت بدل کرده ام؟» و از طرف دیگر: «اگر پوششی انتخاب کنم که از نظر حاکمیت، پوشش مورد پسند دشمن است، موضع دشمنانه ای در قبال اقتدار حکومت پذیرفته ام؟» که البته گزاره اخیر، چیزی نیست جز افتادن در دام همان منطقی که حکومت مطابق با آن رفتار می کند، اما در شرایطی که انسان در دوراهه انتخاب قرار دارد و سایر راهها برای اعلام موضع وی در قبال حکومت، از جمله قلم و بیان بسته است، این هم راهی می شود برای ابراز عقیده.

در یک حاکمیت اقتدارگرا و مستبد، که در فساد و خرد گریزی، انسان ستیزی و خونریزی شهره آفاق است، «مدل موفق» از دل همین منطق خارج خواهد شد: «هر آنچه که بتواند موضع متضاد تری در قبال حکومت منفور را نشان دهد، مقبول تر است، زیرا هویت سازی مطلوب تری در پی دارد»، بله! چه دشمنی دشمن تر از امریکا و نماد هالیوود!؟ این است که بانوی ایرانی در هنگامی که می خواهد خود را تعیین هویت کند، یا ناچار از اعلام موضع خود به دیگری است، تا حد بسیار زیادی تحت تاثیر اینگونه انتخابها قرار دارد: هواپیما از مرز خارج می شود و روسری ها به هوا می پرند، آیا این چیزی است جز اعلام برائت از ج.ا؟ در این منطق طبیعی است هر کس –همچون بازیگران سینما و تلویزیون- که نزدیکی بیشتری به نظام حاکم داشته باشد، برای از دست ندادن مقبولیت مورد نیازش؛ و برای حکومتی، حزب اللهی و … لقب نگرفتن و فحش نخوردن، برای پررنگ کردن مرز خود با حکومتی که در تمام وجوه خود ضد فرهنگی است، میبایست موضع خود را صریح تر، و غلیض تر بیان کند. هرچه چهره حکومت کریه تر، مرز بندی با آن حکومت پررنگ تر. حالا به عکسهای سایت الف نگاه کنید.

خواننده ممکن است بر سراسر این مدعا خط بطلان بکشد و جهت گیری پوشش و آرایش بانوان ایرانی را در اموری چون سلیقه جنس مخالف، هژمونی فرهنگی، مدهای غالب، معیارهای نوین زیبا شناختی و غیره جستجو کند، اما باز هم در مقابل این پرسش قرار دارد که چرا برآیند همه این موارد، به این صورت همگرا، همه را به سمتی رانده که به تقویت این منطق انتخاب در «مدل موفق» بینجامد. پیشتر نیز در مطلبی به رجزخوانی فرهنگی در جامعه پرداخته بودیم که در این نوشته به یک بعد از آن پرداختیم.

نویسنده مطلب سایت الف باید بهتر نگاه کند تا پر خویش بر این داستان ببیند. جماعت مالیخولیایی که ازسیاست و اقتصاد یک کشور گرفته، تا زاویه قرار گیری توالتها و درون شورت انسان و زیر لحاف او را عرصه نبرد «حق» و «باطل» می داند، نباید اینسان ظالم و نفرت انگیز باشد تا دو قطبی موهوم ساخته وی، همه را به جبهه دشمن براند. حکومتی که بتوان با ایستاده ادرار کردن، رابطه جنسی خارج از ازدواج، رقصیدن، آرایش و پوشش، زیبا بودن، … و روی هم رفته «انسان بودن» اقتدارش را به چالش کشید حکومت بر موجودات نامرئی در جهانی مالیخولیایی است. چنین حکومتی پیش از تشکیل شدن محکوم به فناست.

Advertisements

معنای یک عکس برای سبزها

تا چشم کار می کند سبز است که روئیده و آفتاب و باران، بالندگی و دوام مرزعه را تضمین می کند. گوشه این مزرعه اما، آن تکه که هنوز از «سبز» خالیست همان باران و همان آفتاب چنان زجرآور است که دو انسان افتاده کنار جاده را در خود می پیچد.

ما سبزها هم که راست راست ایستاده ایم و از بیشماری خود کیف می کنیم؛ تنها دردمان این است که چرا این اقشار محروم با ما همراه نمیشوند، چرا حرکتی را با ما صورت نمی دهند. هیچ شده که از خود بپرسیم که چرا دامنه مزرعه مان را به آنجایی که حکومت این دو نفر را رها کرده نگستردیم؟

بله، باید این مزرعه را تا آنجا امتداد داد که این رها شدگان، آغوش امن ما جا بگیردند، اینها هنوز بیمارند، بیمارانی اخراج شده از درمانگاه، نمی توانند از جای خود برخیزند و کاری برایمان بکنند، این ما هستیم که باید سایه خود را بر سر آنها بیندازیم. از خود بپرسیم که ما برای آنها چه کرده ایم….

روز کارگر نزدیک است، ما کجای کاریم؟

نامه جمعی از «وبلاگ‌نویسان سبز» به «شورای هماهنگی راه سبز امید»

اعضای محترم شورای هماهنگی راه سبز امید

جنبش سبز اگر چه در لحظاتی سخت و دشوار به سر می برد اما به واقع تجربیات ارزشمندی که از خلال رویدادهای ایام پس از کودتای انتخاباتی 88  بدست آمد و روابط و ساز و کارهای رسمی و غیر رسمی نهادینه شده در لایه های مختلف اجتماعی و سیاسی، جنبش را مجهز به توانمندی هایی نموده که گذر از این ایام عسرت به روشنای آزادی از همیشه هموارتر به نظر می رسد. جنبشی که در ابتدای شکل گیری با شعارهایی مبهم، پراکندگی مطالبات، چشم اندازهایی ناروشن، ساختارهایی شکل نگرفته و بعضاً درون فرساینده مواجه بود، امروز به مدد خون هایی که داده شد، عمرهایی که در زندانها سپری شد، بحث و نقدهایی که در مجامع سبز شکل گرفت و روشنگریهایی که صورت پذیرفت، از آن دوران به سلامت گذار نمود. امروز می توان مدعی شد که جنبش به شناختی هر چند کلی از حیث اهداف، چشم اندازها، موانع و آسیب ها دست یافته است. در این روند نقش راهبری خردمندانه و پایمردانه آقایان میرحسین موسوی و مهدی کروبی اهمیتی به سزا داشته است. این دو همراه بزرگوار علیرغم محدودیت ها و با علم به هزینه ها، در سخت ترین لحظات از میان دشوارهای موجود راهی می گشودند و امید را به جنبش و بدنه ی جوان آن تزریق می کردند. اگر چه موسوی و کروبی خود هیچگاه مدعی رهبری جنبش نبودند، اما همین تاکید آنها بر وجود «راه» در «به ظاهر بن بست های موجود» و همچنین ثبات قدم و نفس همراهی بی تکلف شان با مردم سبب گردید که رهروان جنبش سبز  آنها را به رهبری برگزینند. از جمله نقش های محوری که این رهبران برگزیده ایفا کردند تلاش بی وقفه شان در گسترش مرزهای جنبش با رویکردی تکثرگرایانه و پرهیز از مرزبندی های تصنعی بود. تلاشی که می تواند و باید چراغ راه آینده جنبش باشد.

حرکت جنبش سبز به سمت ساختار یافتگی از یک سو و قدرت راهبری و انسجام بخشی موسوی و کروبی از سوی دیگر، سبب گردید که حاکمیت کودتایی نگران از قدرت رو به گسترش جنبش سبز، به حبس و حصر ایشان و همسرانشان اقدام کند. پس از این بود که شکل گیری شورایی به نام شورای هماهنگی راه سبز بیم و امیدهایی را در بدنه ی جنبش ایجاد نمود. در این میان گروهی که پیش از دستگیری موسوی و کروبی به صورت سازمان یافته به تخریب و تضعیف آنها می پرداختند و به اسم آزدیخواهی کمر همت به خدمت کودتاگران بسته بودند، همانطور که پیش بینی می شد،  امروز که این رهبران در حبس رژیم به سر می بردند، با تغییر سوژه به تخریب نهادهای برآمده از راه سبز امیدی که موسوی و کروبی گشودند می پردازند. علیرغم وجود چنین جریانی، نمی توان منشأ همه ی نقدهای وارد بر عملکرد جنبش را از این دسته دانست. جنبش و نهادهایی که در راهبری جنبش نقش دارند ناگزیرند که گوشی شنوا برای نقدهای داخلی داشته باشند، آنچنان که موسوی و کروبی نیز چنین کردند و همواره پذیرا و پاسخگوی نقدهای وارده بودند. چنین نقدهایی، راه را بر کج روی ها، کند رویها و تندروی ها خواهد بست.

امروز که قریب به دو ماه از شکل گیری شورای هماهنگی می گذرد، امضا کنندگان این نامه نه در قالب یک تشکل سیاسی یکپارچه و در راستای اهداف سیاسی و منافع گروهی بلکه از موضع منتقدین دلسوز جنبش و از روی احساس وظیفه و مسئولیت به نقد عملکرد و کارنامه ی «شورای هماهنگی راه سبز امید» می پردازند. اگر واقع بینانه به عملکرد این شورا نگاه شود، انفعال و بی تحرکی مجموعه مذکور چنان بوده که کارنامه کارکردش اصولا خالی تر از آن است که قابل نقد باشد. نقدهایی که درباره ماهیت، ساختار و شفافیت مکانیزم ها در این شورا مطرح شده و می شود، اگر چه در جای خود قابل طرح و بررسی است، اما با درک حساسیت ها و شرایط موجود، می توان از این نقدها موقتا عبور کرد و تنها از منظر عملکرد شورا در مدیریت اعتراضات و حوادث پیش روی جنبش سبز به بررسی و نقد شورا و تحرک اعضایش پرداخت. اما متاسفانه در این سوی داستان نیز چیز چندان قابل عرضی وجود ندارد و بیم آن می رود که چنانچه این سکوت و انفعال ادامه پیدا کند، نه تنها نقش این شورا در سایه تردید قرار گیرد، بلکه خلا رهبری جنبش  باعث از هم پاشیدگی و فروپاشی جنبش شود.

میراثی که اکنون در برابر دیدگان ما قرار گرفته ماحصل سالها مبارزه در راه آزادی است که اینک در جنبش سبز تبلور یافته است. راهبری چنین مجموعه ای آن هم در شرایطی چنین خطیر مسئولیت سنگینی است که موسوی و کروبی به خوبی از عهده ی آن برآمدند. این همراهان سبز به خوبی با ریشه ها و علل شکل گیری جنبش سبز آشنا بودند و دقیقا از همین منظر بود که توانستند با درایت کافی راه دراز گذشته را به وضعیت کنونی جنبش سبز پیوند زنند و فارغ از تنگ نظری ها و مرزبندیها، مصلحت مردم ایران و جنبش سبز را در نظر بگیرند و سرلوحه تصمیم گیریهایشان قرار دهند. به عبارت دیگر آنچه باعث جلب اعتماد بدنه جنبش سبز به این همراهان بزرگ شد صداقت و پایمردی آنان بود. مردم به عینه می دیدند که این همراهان سبز بر خلاف  بسیاری از گذشتگان، به جای  آنکه به مصالح حکومتی خودکامه بیندیشند، به مصالح ملی مردمی می اندیشند که سالهاست برای رسیدن به آزادی در تکاپو هستند. شورای هماهنگی نیز تنها زمانی خواهد توانست نقشی در مدیریت راهبردی اعتراضات جنبش داشته باشد که پرامید و ثابت قدم در همان مسیر گام بردارد. آنچه برای این شورا و جایگاهش وجاهت می آورد نه انتساب به آقابان موسوی و کروبی، که نحوه عملکرد این شوراست. موسوی و کروبی خود نیز جایگاه کنونی شان را به تدریج و در خلال ایام و پس از اثبات همراهی شان به دست آوردند. شورای هماهنگی نیز از این قاعده مستثنی نیست و می بایست با شفافیت بیشتر و عملکرد موثرتر و فعالانه تر اعتماد چشم های نگران بدنه جنبش را بدست آورد.

انتظار بر این نیست که این شورا در دام تندرویها بیفتد اما راه گریز از تندرویها، انفعال نیست. واقعیتی که امروز شاهد آن هستیم این است که به واسطه سکوت و انفعال شورا، فاصله آن با بدنه جنبش سبز، که روزی مطالبت و اعتراضات خود را از زبان موسوی و کروبی می شنید، هر روز بیش از دیروز می شود. چنین سکوتی از یک طرف باعث یاس و سرخوردگی بدنه جنبش می شود و از طرف دیگر، راه را برای ایجاد چندپارگی در جنبش و فرصت طلبی گروههایی که در زمان حضور موسوی و کروبی در سایه قرار گرفته بودند باز می گشاید. حبس و حصر راهبران برای جنبشی که چندان هم متکی به رهبران خود نبوده است می تواند یک فرصت تلقی شود. تبدیل این تهدید به فرصت و ادامه ی راه  نیاز به مدیریت و تحرک  و هماهنگی بیشتری دارد و فلسفه ی تشکیل شورای هماهمنگی نیز همین بوده است. نجواهای گاه به گاه ، پراکنده و مبهم شورای هماهنگی متناسب با نقش و جایگاه متصور شده به این شورا نیست. ادامه ی این سکوت و تردید در حرکت و سردرگمی در یافتن نقشه ی راه، گرد ناامیدی و یخ زدگی را بر فضای جنبش پاشیده، صف آزادیخواهان سبز را پراکنده و به جای هماهنگی، ناهماهنگی به ارمغان خواهد آورد.

لذا ما امضا کنندگان این نامه خواستار آن هستیم که شورای هماهنگی ضمن خروج از انفعال موجود، نقشی فعال تر در عرصه تحولات پیش رو بر عهده بگیرد و در عین حال رویکرد تکثرگرایانه ی موسوی و کروبی را همچنان در کالبد راهبری جنبش حفظ نماید تا در سایه ی چنین مدیریتی انسجام جنبش کماکان حفظ گشته و پیوندهای درونی آن گسسته نگردد. راه سبز امید و آزادی به خوبی توسط موسوی و کروبی و سایر همراهان سبز ترسیم شده است. پایمردی در اهداف و همراهی با مردم شیوه کارآمدی است که موسوی و کروبی بدان پایبند بودند. رجای واثق داریم که ادامه چنین روندی، ما  را به منزلگاه آزادی رهنمون خواهد ساخت.

جمعی از وبلاگ نویسان سبز

————————————————————-

•             آخرین لیست وبلاگ های امضا کننده را از اینجا دنبال نمایید.

•           در صورت تمایل به  امضا نمودن این نامه و اضافه شدن به این لیست، پس از انتشار این مطلب در وبلاگ خود، آدرس لینک مربوطه را به  ahmadsaidi8808@gmail.com ایمیل نمایید.

حاتمی‌کیا و اصلاحاتی که مد نظر اوست

رسانه، حواس ما را از توجه به نکات اصلی مصاحبه ابراهیم حاتمی کیا باز می دارد، و تلاش می کند که اشاره او به «ضرورت اصلاحات» را به عنوان موضوعی جدی مطرح نماید. اما اگر در سراسر این مصاحبه بگردیم و چندین بار زیر و رویش کنیم، شاید تنها نکته ای که بتوان بابتش به ایشان آفرین گفت، مقاومت او در برابر پیشنهاد تبدیل دوربین به چماق بود.

امیرعباس هویدا، سالها پیش روی همان صندلی نادر طالبزاده نشست و به جلال –مردی که ودکای ارزان قیمت می نوشید- همین پیشنهاد را ارائه نمود، اما با سینه ای ستبر و مخالفتی غرّا مواجه شد. طالبزاده سه مرتبه سوال را دور سرش چرخاند، که حاتمی کیا به گنجاندن «خودی ها»ی «فرهنگی»، در سلسله مراتب تصمیم سازان امنیتی-نظامی رضا دهد: «هنرمند میتواند اصلاحگر باشد! بار دوم همین سوال، اما به این صورت مطرح میشودد: چقدر نیاز هست که بچه های فرهنگی در کنار امنیتی ها و … قراربگیرند!؟ و …»، که او هر سه بار از زیرش فرار کرد و گفت: «نظامی کار نظامی بکند، فرهنگی کار فرهنگی: هرچیز به جای خویش نیکوست»  از این رو، برادر مسلمان خواست که ادای «عرق خور» دهه چهلی را در بیاورد، اما حیف که اسلام دست و بال او را بسته بود! درود بر شرافتش.

اما حاتمی کیا از چگونه «اصلاح»ی سخن میگوید؟

«ادب من… من متفاوتم… فیلمسازی با عقبه من… سقف پرواز من مختص به خودمه… من وارد حوزه های تنش دار می شوم… من توی دایره های ملتهب میروم… من دو دوتا چهارتا بلد نیستم… من با دلم حرکت میکنم… من فردیت خودم رو دارم… من همیشه منافق بوده ام…« این حرفهای حاتمی کیایی است که اصرار دارد بگوید فردگراست، و البته از نظر خودش خیلی بزرگتر از آن است که در چارچوب های طراحی شده بدست همان «خودی» ها بگنجد: «توی این ساختار مگر جا میگیرم من؟»

آقای منحصر به فرد، به خوبی می ­داند که چارچوبهای نظام خیلی «تنگ» است، و از عصبی بودن نظام گلایه دارد: » نظام هنوز عصبیه! نمیگذاره وارد این حوزه ها بشیم» اما بلافاصله این «تنگی» را به رسمیت می شناسد: «چه میدونم، اینها دیگه قواعد خودشونه!« در دل این تناقض ظاهری، حقیقتی نهفته که انسان ایرانی به خوبی آن را درک می کند. این صدای کسی است که همانند همه ایرانیان، از کوچکترین حقوق حقه خویش محروم است، اما به واسطه امتیازاتی که به سبب مرتبط بودن با «خودی ها» داشته، استثناٌ اجازه کارهای خارج از چارچوب را می یافته.

او اگرچه نه آشکارا، اما آنگونه که از پاره های گفتارش بر می آید، استدلالهای جالبی برای برخورداری از این امتیازات دارد: «من ماهواره نگاه میکنم ولی آنچیزی که بیرون میدم از درون نظامه… من اپوزوسیون نبودم…   چون خودی هستم! چون متعهد هستم!….» در ذهن حاتمی کیا، طبیعی است که رسول اف و پناهی دستگیر، زندانی و ممنوع الکار شوند، چرا که آنان «غیر خودی» محسوب می گردند. اما یادمان نرود، همانگونه که در بالا دیدیم، که او به معنای واقعی هم «خودی» محسوب نمی شود! چون «خاص» تر از آن است که «در این ساختارها بگنجد». پس نتیجه می گیریم از آنجایی که وی در «عمق می رود» و «کار خاص» می کند، خود را محق می داند که از امتیاز بچه شیطان و عزیز کرده ای که همه جور دهن کجی به والدین عبوس و خودی می کند (چون خودش تشخیص می دهد که به «صلاح» خودی هاست!) برخوردار گردد.

او دوست ندارد که جامعه چشم و گوش بسته باشد، اما چرا؟ وی می گوید: » شده ایم شبیه خانواده هایی که بچه را چشم و گوش بسته بار میاورند، ولی پایش را که به خیابان می گذارد همه چیز خانواده به هم میریزه!« او بیشتر نگران «خانواده» است تا درد آزادی نوجوان بالغ را داشته باشد. بله! صلاح است که «خودی ها» برای حفظ خودشان از جامعه ای که بالغ شده و با حقوق خود آشناست، آنها را کمی آزادتر بگذارند، مبادا که بلایی بر سر خودی ها بیاید. این است «اصلاحات»ی که آقای حاتمی کیا مد نظر دارد. پس بیهوده دلتان را به تیتر رسانه ها خوش نکنید.

آقای حاتمی کیا نمی تواند اصلاح طلب باشد، چراکه بیش از هر اصولگرایی «تبعیض» را به رسمیت می شناسد. او مدام خود را بزرگ می کند، مصر است بیننده را بباوراند که او تافته جدا بافته ای است. بزرگترین بخش مصاحبه اش به تعریف از «ادب من» می گذرد. صراحتا و ضمنی، از «خودی و غیر خودی» سخن می گوید و حتی درون خودی ها هم همین مراتب را معتبر می داند: «حکم کسی که در دریاست با کسی که در خشکی است متفاوت است«و «قبله» و «قبیله» خود را از بقیه «خودی ها» جدا می کند. در اندیشه او، نه تنها خودی ها از غیر خودی ها برترند، که داخل خودی ها نیز، برخی با برخی دیگر برابرترند! و به این ترتیب، حتی آنقدر حتی درون خودی ها، خودی و غیر خودی می سازد که نهایتا خودش بماند و خودش. او نمی تواند از اصلاحات سخن بگوید، چرا که نگاه تحقیر آمیزی به اصل «برابری انسانها» دارد.

آقای حاتمی کیا! آنهایی که با شعار «ایران برای همه ایرانیان» اصلاحات را آغاز کردند، نتیجه کارشان همین شد که می بینید. وای به حال شما که از آغاز بنا را بر تبعیض گذاشته اید. برادر مسلمان! اگر طومارتان برای همدلی با همه انسانهای کشته شده در بحرین، ونه تنها شیعیان آن بود، آنوقت می توانستیم بپذیریم که شما هم در آغاز راه آموختن «ادب» آزادیخواهی هستید. ولی آزادیخواهان نگاه تبعیض آمیز شما را تاب نمی آورند. هنوز خیلی راه مانده که آن «ادب» را بیاموزید، انتظار زیادی از شما نداریم، حداقل کمی بهتر ادای آن مسلمان عرق خور را در بیاورید.

—————————-

پ.ن: نگارنده فیلم اخیر او را ندیده و تمامی اظهارات ایتالیک، نقل صحبتهای حاتمی کیا در برنامه راز است

سونامی ژاپن، جنبش سبز و فوکوشیمای انتخابات

بر طبق یک توطئه از پیش طراحی نشده –ولی کاملا آگاهانه-؛  زلزله ای که در بطن اقیانوس آرام رخ داد و قربانی اش را در سواحل شرقی ژاپن گرفت، رفته رفته از ابعاد اصلی خود فاصله می گیرد و به مسئله ای «ناانسانی»، «تکنولوژیک» و «کسالت بار» تغییر شکل می دهد. نمایی که مدیای جهانی از این فاجعه برای بیننده تدارک دید، طی دو هفته چنان تغییری نمود که بیننده را به صرافت آغاز یک «قهر» میان ژاپن مصیبت زده و سایر جهان می اندازد. چهره بهت زده آوارگان، خانه ها و ماشینهای معلق روی آب، بغض و گریه انسانها، طی مدت زمان اندکی از صفحه تلویزیون کنار می رود و به جایش آهنپاره ای که رآکتور فوکوشیما نام دارد خبرسازی می کند.

اما تصور میکنم که اشتباه کرده ام. آنها از اول با ژاپن قهر بوده اند و اتفاق تازه ای رخ نداده: مثل کسی که دشمنش بر اثر تصادفی فوت می کند، بزرگوارانه و با اندوهی ساختگی، به مراسم ختم رفتند، در کشاکش میل نمودن حلوا با رفیقشان در مورد نرخ دلار و رشد ملک صحبت کردند، وقتی هم که احساس کردند به اندازه کافی در غم صاحب عزا مشارکت داشته اند، همانطور پر فیس و باد که آمده بودند، راهشان را کشیدند و رفتند.

طی این چند روز خبری از کمک جدی کشورهای جهان به ژاپن مخابره نشده است. رسانه هم به سهم خود کوشید که مصیبت را از ابعاد «انسانی» آن پاک کرده و فوکوشیما را جایش بنشاند. به این ترتیب فرد مورد نظر ما بعد از هفتم مرحوم، طی تماسی با با همسر او، در مورد طلب قدیمی که سالها محل دعوا بوده است سوال و جواب کرد: جهان هم از کل فاجعه ژاپن، آنچه را که به دندان خودش میخورد انتخاب کرد: آلودگی زیست محیطی ناشی از نشت مواد رادیواکتیو! به ما چه مربوط است که چه بلایی به سر ژاپن می آید!؟ یک عده آدم به تعداد ایکس نفر کشته شده اند، آمار بیخانمان ها هم ایگرگ است و …

فکر میکنم می خواهند سبزها را هم با چیزی شبیه همین توطئه بازی بدهند. ما به معنا واقعی دچار مصیبت شدیم: رای مان را دزدیدند، امید بازپس گیری آن را هم سوزاندند و شکنجه مان دادند، به ما شلیک کردند و نوبت به شهید دزدی و عاقبت ربودن رئیس جمهورمان رسید. اما اینها می خواهند این همه را فراموش کنیم. فراموش کنیم که این ما بوده ایم که داستان را تا به اینجای کار ساختیم و جلو بردیم. میخواهند فکرکنیم که این همه را فقط و فقط از تلویزیون دیده ایم. می خواهند به همان ترتیبی که از ژاپن، تنها فوکوشیما برجای ماند، یادمان برود که ژاپن سونامی زده بود، کشته و آواره ی بسیار داشت، فراموش کنیم که مهمترین چیزی که آسیب دید، جوانان سودازده ما بودند، و آن رآکتور کم اهمیت ترین بازیگر تعزیه ما بود.

کودتا تعزیه ای بود که ما خود بازیگر آن بودیم، ابعاد مختلف آن مصیبت را به جان لمس کرده بودیم و هیچ گوشه ای از داستان نیست که از ما نبوده باشد، ویا بر ما. آیا برایمان روایتی دیگر خواهند ساخت و ما را از «بازیگر» به «تماشاچی» بدل خواهند نمود تا هورا بکشیم و برای دیگر بازیگران کف بزنیم، از پیروزیشان شاد شویم وبر شکستشان اشک بریزیم؟ آیا به همین سادگی میدان را به دیگری واگذار خواهیم کرد؟

من فکر می کنم که نباید به هیچ قیمت از بازی خارج شد. اینطور که من میبینم، روند حوادث به نحوی است که گویا عده ای می خواهند ما را از بازی بیرون بیندازند و خود روایتگر ماجرا شوند. تزویر رسانه ای بازیهای بسیار در آستین دارد و هیچ بعید نیست از جنبش سبز، تنها یک فوکوشیمای انتخاباتی برجای بماند. دیگر بازیگران داستان منتظرند قربانی بمیرد، تا زودتر با صاحب عزا تسویه حساب کنند. باید کاری کرد، قبل از اینکه خیلی دیر شود…

ایکاش شاهزاده هم همچون پدرش، صدای ملت را می‌شنید

صحبتهای آقای رضا پهلوی در مصاحبه با صدای امریکا بار دیگر باب بحث بر سر احیای سلطنت را باز نموده است. اما چکیده برهان ایشان برای طرح دوباره گزینه مشروطه سلطنتی (یا پادشاهی پارلمانی) آنچنان پراکنده و نامنسجم است که بایستی ستونهای آن را  یک به یک در خاکی دیگر جست و سپس افراز و نقد کرد. در این میان آنچه که جای پرسش ندارد، انگیزه شخص ایشان برای طرح چنین گزینه ای است؛ چراکه انسان آزادیخواه برای هر کس، با هر عقیده و مسلکی، جایی در ارتش آزادیخواهان خالی گذاشته، تا هر کس به ظن و سهم خود از آزادی دفاع کند. اما نقد هر پیشنهاد و راهکار -از سوی هرکه باشد- از وظایف یک آزادیخواه است.

نخست باید پرسید که اصولا چرا گزینه پادشاهی جایی در رفراندم آینده ایران داشته باشد، این نوع از حکومت چه خلا و کاستی در سرزمین ایران را پر خواهد کرد؟ دستیازی به پادشاهی نوشداروی کدام درد است؟ پاسخ رضا پهلوی این است که پادشاه غیر مسئول، می تواند عامل «وحدت ملی» قرار گیرد. بر این مدعا ایرادات فراوانی وارد است. در کجای تاریخ ایران، پادشاه چنین نقشی داشته که امروز انتظار وحدت بخشی از وی داشته باشیم؟ انسان ایرانی چرا و بنابر کدام تجربه و خاطره تاریخی باید چنین نقشی برای پادشاه قائل شود؟ تاریخ ایران پر است از پادشاهانی که با تکیه بر قبیله خود (و نه ملت)، ایرانزمین را تحت سیطره قرار داده اند. پادشاهان خوب و بخشنده نادرند، چراکه همواره برساختن یک نظام سلطه با تکیه بر قوم یا مذهب پادشاه، نتیجه ای پایدارتر داشته است. اما چه چیزی ایشان را به این راه حل می رساند؟ رضا پهلوی در مصاحبه خود از کشورهای پادشاهی مثل سوئد، اسپانیا، ژاپن و … یاد می کند. اما به یاد نمی آورد که در بسیاری از این کشورها، پادشاه  با  پذیرش حقوق ملت و کمک به برقراری نظام مردمسالار و عقب نشینی در برابرخواسته ها برابری خواهانه مردم، در واقع خود را به چنین جایگاه وحدت بخشی برکشیده است، نه اینکه ملت ابتدا با جنگ و انقلاب و ستیز با پادشاه، حقوق خود را به چنگ آورند و سپس از دشمن پیشین برای کسب وحدت دعوت به عمل بیاورند!

رضا پهلوی اما هوشمند است و به نیکی می داند که امروز، نبود «وحدت» ریشه های مردم را می پوساند و باروری درخت ایرانزمین را تهدید می کند. ایشان به طور ضمنی سعی در زنده نمودن مفهوم «ملیت» دارند و تصور می کنند که این کار، می تواند پتانسیلهای غیر همسو و پراکنده یک ملت را تجمیع نموده و حول خواسته هایی چون دموکراسی و توسعه و … به کار گیرد: تجلی «وحدت ملی». اگر فرض بگیریم که «ملیت» عبارتست از روح جمعی مردمی که در خطه ای از جهان امروز زیست می کنند و دنیا را از دریچه «ما» (یعنی ملت) می نگرند و پرسشهای پیرامون خود را با راه حلهایی از جنس آنچه در حافظه تاریخی خود دارند پاسخ می دهد، باید توجه کنیم که اولا این «روح» تا چه حد «جمعی» است و تعلقات و تبعیضات قومی و مذهبی، و ستیزه های درون و بین آنها به چه میزان شکافهای این روح را عمیق نموده است. ثانیا این چه روحی است که در طی قرون، در کره خاکی علی الدوام قبض و بسط یافته، تکه هایی به آن اضافه و سپس کنده شده، و بیشمار اقوام و مذاهب به آن داخل شدند و خارج گردیدند!؟ تاریخ و حافظه تاریخی این ملت، به معنای واقعی مجروح است و بیش از هر چیز خود را از خود مفهوم پادشاهی زخم خورده میبیند. براستی چطور می توان گفت که مردم قوم گرا و ملیت گریزی که کرد و لرش از افشاریه ضربه دیده، فارس و بلوچش از صفویه می نالد و ترکش از پهلوی و هخامنشی شکوه می کند و … چشم انتظار یک «پادشاه» است که وحدتی که هیچگاه در تاریخ پادشاهی به خود ندیده را احیا کند!؟ اما عجیبتر از این، انگاره متناقض رضا پهلوی است که ازیک طرف رهبری جنبش دموکراسی خواهی را به اعتبار «تکثر» و تنوع عقاید آزادیخواهان، از نوع رهبری جمعی می خواهد، و از طرف دیگر نسخه پادشاهی فردی را برای همین قوم هفتاد و دو ملت ملت می پیچد! در کنار این همه، این را هم بگنجانید که چطور از بین این همه سلسله منقرض شده، این پهلوی است که باید پاسدار نهاد سلطنت باشد و مثلا خاندان قاجار و زند نقشی در آن نداشته باشند!؟

اما هیچ چیز مهمتر از مسئله سوم در قضیه وحدت ملی نیست. آنطور که رفتار پدر رضا پهلوی و تا حدی شخص خود ایشان نشان داده، در دستور کار قرار دادن برخورد گزینشی با تاریخ پادشاهی ایران، سابقه  فکری ریشه داری در اینان دارد. واقعیت این است که نمیتوان از ملت انتظار داشت که شخص «پادشاه» فعلی را با کوروش کبیر قیاس کنند و در مقابل کارنامه مردود سایر «پادشاهان» چشم برهم بگذارند. ایرانی، پادشاهی را بسته ای غیر قابل تجزیه می داند و به راحتی فریب نمی خورد. جوان امروز ایرانی خود را با کوروش کبیر تعیین هویت می کند، این حرفی است به غایت درست، اما این کار در بستری شکل می گیرد که شاهدوستان آن را نمیبینند. جهان امروز ارزشهایی خاص خود دارد که جوان امروزین دوست دارد شناسنامه بین المللی خود را در آن اعتبار بخشد و از همین روست که به کوروش و منشور حقوق بشر او، در برابر جمهوری ضد بشر اسلامی تکیه می کند. وگرنه هم ایرانی میداند که پادشاهی چه بلایی به سر ایران آورده و هم برخورد گزینشی با تاریخ پادشاهی و تعیین هویت داخلی با تنها بخش کوچکی از آن را مزورانه می داند. از این رو بزرگداشت کوروش کبیر نه برای ایجاد پیوند و تعیین هویت با گذشته، که برای گره زدن انسان ایرانی به جهان امروز و آینده است. در این منطق، بازگشت به دوران پادشاهی و احیای سلطنت چه جایگاهی می تواند داشته باشد!؟

آری، کوروش و منشور حقوق بشر او واحه ای است در برهوت تاریخ پادشاهی ایران، و جوان گردشگر امروزی با تجهیزات کامل و بدون هراس از تشنگی و گرسنگی به کویر می رود، و از همین روست که واحه، بیش از آنکه نعمتی باشد برای جوان ماجراجو، موهبتی است برای خود کویر. گردشگر نیز نیک می داند که واحه را نمیتوان به تمدن بدل نمود، او پس از اتمام گشت و گذار، به شهر بر می گردد و با مناسبات جهان امروز دست و پنجه نرم می کند.

برساختن «وحدت ملی» از دل «هویت ملی» یا «ملیت»، آنگونه که پهلوی می خواست و می خواهد، طرح پرسشی است به صورت «ما کیستیم؟» که بلافاصله سوال دیگری برمی انگیزد: «ما که نیستیم». ایرانی امروز سر دشمنی یا غیریت سازی با جهان پیرامون خود را ندارد و کوشش وی معطوف به پذیرفته شدن ایران و ایرانی در مناسبات امروزین دنیاست. بنابراین صورت مسئله هویت ملی، آنسان که پهلوی در ذهن دارد (ما کیستیم/ما که نیستیم) بسیار کهنه و ناکارآمد است. جهان امروز جهان ارتباط و دوستی و پیوند با «انسان» است، از هر رنگ و نژاد و مسلک و مذهب. این دو پرسش ناکارآمدند، به این دلیل ساده که برای مسائل امروزین جهان پاسخ درخوری نمی یابد. این دو پرسش برای جهانی است جنگزده، در حال ستیز برای منابع محدود که مهمترین رکن پیروزی در آن ارتش است و اقتدار خشن، و همبستگی دگر ستیز. منطق امروز و آینده برای چنین صورت مسئله ای ارزشی قائل نیست، چراکه پاسخی برای جهان صلح طلب و انسان محور امروز ندارد. انسان آزادیخواه نیز صورت مسئله کهنه را به کناری می نهد و پرسشها را به گونه ای می سازد که پاسخهای مفیدی – نه تنها برای کشورش- که برای جهان داشته باشد. و از همین روست که انسان آزادیخواه به برقراری حکومت سکولار می اندیشد، چراکه حکومت مذهبی، پاسخهایی درخور برای مسائل جهان امروز ندارد.

انسان ایرانی نشان داده که تحول خواه است. امروز بانوی چادری در قم کنار دختر بدحجاب  تهرانی می ایستد و پیش از او شعار «مرگ بر اصل ولایت فقیه» سر می دهد. این تحول خواهی مرزی با هیچکس ندارد و همه را در آغوش گرفته، سزا نیست که آن را با شعار رجوع به گذشته سرخورده نماییم. پرسشهای کهنه و آنجهانی، یا متعلق به دنیای قدیم؛ اینک سیر اضمحلال را می پیمایند. ما وحدت ملی می خواهیم، ملت و ملیت می خواهیم، اما نه به قیمت درجا زدن و بازگشت به گذشته، که با طرح پرسشهای نوین و امروزین. پرسش دوقلوی «ما کیستیم/ما که نیستیم» را باید به کناری نهاد و اساس وحدت ملی را بر «ما چه میخواهیم» قرار داد. باید این «ما» را ساخت آقای پهلوی! باید «تبعیض» را از بین برد تا بتوان به «ما» و «ملت» رسید، آنوقت است که «وحدت ملی» خود دوان دوان به سوی ما خواهد آمد. «نظام سلطانی» و سابقه اشراف پرور و قبیله گرایش، با کارنامه سیاه رعیت-شاه ساز و تقدیس فره ایزدی، سایه خدا بر روی زمین، نیابت امام زمان و … و تلاش برای برقراری ساختاری که جامعه استبداد زده ما را بار دیگر به ورطه حکومت دیکتاتوری بغلطاند، کاری است بس خطرناک. آقای پهلوی به درستی می گویند که محتوای حکومت در اولویت قرار دارد، نه شکل آن، بسیار خوب حرفی نیست؛ اما جامعه استبداد زده را باید از هرگونه ساختار بازتولید کننده استبداد در حکومت به دور نگه داشت: هیچ جامعه ای بدون گذشته اش، بدون ویژگی های امروزش وارد ساختار جدیدی نمی شود.

رضا پهلوی پدری مستبد داشت که صدای مردم را –اگرچه بسیار دیر و آنهم به طور مبهم و ناقص- بالاخره شنید، و شاید اگر آنقدر دیر نمی شد، این صدا را بهتر می شنید و فرصت داشت که راهکارهای بهتری برای آن بسازد. خود او اما بر خلاف پدرش، بزرگ شده و تحصیل کرده کشوری است که حاکمان برای شنیدن صدای ملت گوشهای آموخته ای دارند، از او انتظار می رود که صدای آزادیخواهان ایرانی را بشنود و در باره آن فکر کند: ایرانی، دموکراسی می خواهد، برابری و نابودی تبعیض را می خواهد،  تحول و آزادی میطلبد و همه اینها را در سایه «وحدت ملی» آرزو دارد. آیا این صدا هیج قرابتی با یک نظام پادشاهی –با هر شکل و محتوایی- دارد؟ من که باور نمی کنم.

————–

پ.ن: این نوشته، پیشنهاد خانم پارسی پور برای یک نظام سلطنتی است که بنده هم به آن رای خواهم داد

سال 90، سال جدال‌های سرنوشت‌ساز در درون حاکمیت

1-      جمهوری اسلامی –به مثابه یک «کل»-  «شبه سیستم»ی است نیازمند به وجود بحران. حیات و بقای آن وابسته به دگردیسی مداوم در بستر دوگانه نظم-آشوب است. در همه سیستمها، تطابقِ­­­ حیات بخش، بر اساس منطقی شکل می گیرد که متضمن حداقل تغییر، صرف کمترین منابع و بیشترین اثرگذاری است. از این رو، افزایش نرخ «بحرانسازی» در جمهوری اسلامی، به معنای نیاز سیستم به استفاده حداکثری از منابع خود می باشد: به کار کشیدن آنها در جهت خواست هسته اصلی سیستم و اطاعت بی چون و چرا از آن.

2-      به وجود آمدن بحران، نیازمند پیش زمینه هایی همچون خلق موقعیت های «ویژه»، «حاد»، «پیش بینی نشده» و «استثنایی» است. جمهوری اسلامی یک نظام دیکتاتوری است که برای بقا، خود دست به خلق چنین شرایطی میزند تا از غایت اصلی –یعنی آرمانهای ایدئولوژیک- دور نشود.

3-      تاریخ «نظام جمهوری اسلامی»؛ تاریخ حرکت آونگی است میان «نظم» بروکراتیک و ساختاری؛ و «بحران» سازی با محوریت ایدئولوژیک؛ یک همکاری خود خواسته و درونی: بحران سازی برای فائق آمدن بر نظم غیر ایدئولوژیک، و بازگشت به نظم برای پرهیز از هلاکت در بحران. با این نگاه، حاکمیت هیچ گاه از اساس یگانه نبوده و نخواهد شد. «نظم بروکراتیک» عنصری است بی ارتباط به اهداف و ریشه های فکری پدید آورنده نظام، بیگانه با ارزشهای اسلام، امام زمان، انقلاب و … جسمی است بی روح، فاقد اراده لازم برای حرکت به سوی آرمانهای انقلاب. «نظم بروکراتیک» هیچ گاه پاسخگوی شرایط «ویژه» و «استثنایی» – یعنی پیش زمینه های بحران- نیست، چراکه اصولا برای شرایط برنامه ریزی شده و پیش بینی پذیر به وجود آمده. این عنصر به راستی چیزی است «مدرن» و نزدیک شدن بیش از حد به آن، به منزله جدا شدن روح انقلابی-ایدئولوژیک نظام از «کالبد اداری» آن است: مرگ ایدئولوژیک جمهوری اسلامی.

4-      همانطور که ذکر شد، هسته بحران ساز رژیم، در نهادهای ایدئولوژیک آن (مثل ولایت فقیه) تبلور یافته است. از این منظر، شبه ساختاری که –در مقابل ساختار بروکراتیک- دست از آستین نهادهای ایدئولوژیک درآورده و در حکم بازوهای اجرایی آنها کار می کند، نیازمند تغذیه ایدئولوژیک است. اما هر روز که می گذرد، ایدئولوژی –به عنوان منبع محرکه- خاصیت مقوی و مغذی خود را بیش از پیش از دست می دهد، و از همین بابت است که حکومت (به خواست کلیت خود) دست به توزیع بی سابقه «رانت» در میان بسیج و سپاه زده و با کارت «مکتب ایرانی» بازی می کند.

5-      اگرچه هنوز معلوم نیست که «مکتب ایرانی» تا چه حد می تواند کارساز باشد، اما بنابر تصور نگارنده، هیچ چیز قادر به پر کردن جای خالی نیروی بسیج گر اسلام سیاسی و فرهنگ شهادت طلبانه آن نخواهد بود. و به همین دلیل، آستانه آسیب پذیری نظام جمهوری اسلامی نسبت به «بحران» به شدت کاهش خواهد یافتد، چراکه قدرت بسیج گر ایدئولوژی اسلامی بسیار مضمحل گشته است. اما از سوی دیگر، باز توزیع «رانت» نیز بر پهنه ساختار «نظم بروکراتیک» افزوده است. این به معنای خارج شدن پاندول از تعادل سابق است.

6-      در ادامه اما، حکومت به طور کلی برای بیرون کشیدن انرژی ایدئولوژیک از افرادش و به کاربستن آن روز به روز نیازمند بحران های شدید تری می شود. بحرانهایی که از آستانه تحمل او فراتر خواهد بود، و بنابراین بیش از پیش نیاز داشت که ابزارهای اداری و غیر ایدئولوژیک را هم به خدمت بگیرد. اینجاست که متولیان بخش ایدئولوژیک، نسبت به تضعیف خود و قدرت گیری روزافزون بخش نظامی-امنیتی متعلق به بروکراسی نظام حساس می شوند. اما تا هنگامی که این قدرت گیری بروکراتیک و اداری از مسیر غایات اصلی شبه ساختار ایدئولوژیک دور نگردد، این حساسیت بدل به عمل نخواهد شد. خامنه ای در چند سال گذشته، و مهمتر از آن در سفرهای متعدد خود در ماههای اخیر به قم، بسیار کوشید که این حساسیت را خنثی کند، اما اینطور که از سخنرانی اخیر وی استشمام می شود، خود او بود که تحت تاثیر صحبتهای طرف مقابل قرار گرفت.

صورت بندی فوق از پهنه سیاسی نظام، دگرگونی هایی را «الزامی» ویا «اضطراری» می سازد:

  • تجزّی و تقابل ایدئولوژی اسلامی-مکتب ایرانی: با حذف هاشمی رفسنجانی –به عنوان سنبل پیوند و همپوشانی میان دو گفتمان سنتی انقلاب (عامل بحران ساز)؛ و متجدد بروکراتیک (عامل بازگشت به نظم)-، کلید ورود به دورانی جدید زده شد. دورانی که ورود به دوگانه نظم-آشوب، نه قوام بخش نظام جمهوری اسلامی که زهر تضعیف آن خواهد بود: این دوگانه دیگر در نقش خرده نظام های همکاری کننده و حافظ بقای نظام نخواهند بود و حرکات جدال گونه آنها، هر دو و کل نظام را تضعیف خواهد نمود. همانطور که در بالا اشاره  شد، ایدئولوژی سنتی نظام، کارآمدی خود را از دست داده است و زنده نمودن خرده گفتمانهای دورن آن همچون «عدالت» و … به همان دلیل که از ایدئولوژی و گفتمان سنتی نظام برخاسته، نمی تواند منبع تغذیه ای مفید باشد. بروز چنین شرایطی، تولد گفتمانی جدید، و بالاجبار متضاد با گفتمان قدیمی را الزامی می نماید. اما «مکتب ایرانی» و «مکتب اسلامی» در اقلیمی نگنجند، بنابراین چالش میان این دو، قطب بندی موجود را تقویت خواهد کرد. مکتب اسلامی -یا همان ایدئولوژی انقلاب- در یکطرف آونگ، و در تقابل با ساختار بروکراتیک در ضعف نسبی و رو به وخامت باقی خواهد ماند و در سوی دیگر مکتب بنجل و تقلبی ایرانی، تا حد ضعیفی مایه قوام بخشی و جهت گیری ساختارهای بروکراتیک و نظامی خواهد شد. اما از این پس، هر یک به تنهایی -ونه همچون گذشته با همکاری با یکدیگر- مدعی حفظ ایران و جمهوری اسلامی خواهند بود.
  • نتیجه طبیعی این رویارویی، ضعف بیش از پیش این هر دو ساختار است. اما در عین حال قابلیت تحمل پذیری کلیت نظام نسبت به «بحران» نیز کاهش خواهد یافت و همانگونه که پیش از این نیز گفته شد، برای نیروهای جمهوری اسلامی، فتنه اصلی (به معنای قبار آلود شدن فضا و مخدوش شدن تحکم تصمیم و بروز بی عملی سیاسی)  در پیش است، نه در پس!
  • جنگی که ذکر آن رفت، در آشکارترین وجه خود میان نوخاسته گان دولتی (دار و دسته احمدی نژاد به همراهی بخشهای رانتی سپاه و نیروهای بسیج که اکنون نیرویی بروکراتیک است) و اسلام خواهان وابسته به روحانیون (شبکه های مختلف سنتی، مراجع  و پیروان ارزشی و حتی شخص ولی فقیه و نهادهای مرتبط با او و …) ظهور خواهد یافت. اما قطعا به پیروزی هیچ یک در میان مدت نخواهد انجامید و هیچ گروهی قابلیت تسلط کامل بر دیگری را نخواهد یافت.

همانطور که دیدیم، هدفمندی یارانه ها (به معنای توزیع رانت ساختاری وغیر ایدئولوژیک) و حذف هاشمی از مناسبات تعادل ساز، به علاوه طرح گسترده تر مکتب ایرانی و تلاش برای آشکارسازی آن (مثل برگذاری مراسم نوروز توسط احمدی نژاد) آرایش جدیدی بر منطق دیرینه جمهوری اسلامی بخشیده است.  بنابر این تحلیل، و با توجه کاهش حیات بخشی بحران و افزایش نیروی قتاله آن، فرصتهای جدیدی برای مبارزان جنبش سبز باز خواهد شد. تا پیش از این، اعتراضات خیابانی باعث قدرت گرفتن و سلطه بیشتر یک بخش در مقابل دیگری می شد؛ اما از این پس و با بروز جدال میان این دو، تعامل میان دو شبه ساختار بروکراتیک و ایدئولوژیک به تقابل بدل خواهد شد و همپیمانی میان این دو برای سرکوب معترضین سست تر از گذشته. نیروی سرکوب و امنیتی نظام دو پاره خواهد شد و بخشی از آن در مقابل مردم ساکت خواهد ماند و عملی انجام نخواهد داد. حتی شاید آنگونه که زمینه آن از هم اکنون دیده می شود، عده ای از دو گروه بخواهند دست به یارکشی با معترضین بزنند، که هوشیاری مردم را طلب می کند. به درازا کشیدن این جدال درون حکومتی و تضعیف نوشداروی بحران و دوپینگ بصیرت، حیات نظام را به خطر انداخته و آن را در مقابل جنبش پویا و رو به گسترش سبز بیش از پیش آسیب پذیر خواهد کرد. سیگنال هایی که فضای سیاسی امروزره پر کرده، نشانمی دهد که سال 90 آغاز چنین جدالی است.

وقتی کودکان دهه 60 به سرکوب می‌خندند

سرکوب فقط وقتی آزادی را در کنار دارد واجد معناست، هنگامی که تنها شود، مترسکی است که به کار پراندن کلاغها میخورد. وقتی پلیس خوب بمیرد، پلیس بد بازنشسته می شود

امروز در تهران برف می بارد. دو سالی است که اینجا زمستان خیلی دیر چترش را پهن می کند؛ و چه زمستانی می شود!  به ناگاه –درکمتر از سه روز- بهار می رسد و چنان طومار زمستان را در هم می پیچد که انگار نه انگار همین هفته پیش بود در برف گیر کرده بودی.

از نگاه جوان بیست و چند ساله شهری، برف چیزی است عجیب و غیر عادی، او را از دنیای خشن و آزاد دهنده اطرافش می کند و به جای دیگری پرتاب می کند. الگوی دانه های برف –آنگونه که او از کودکی به یاد می آورد- کمترین قرابتی با محیط اسلامی و نقوش اسلیمی اطراف او ندارد و یادآور چیزی «فانتزی» و «مسیحی» است: بازگشت به زمانی که از همه چیزهای «خوب»، نور بیرون می زد، خطوط تیز و شکسته که روح را می آزردند، نرم و گرد می شوند و «انبوه سفید»، رنگهای دیگر را به دامنه «سیاه» هل می دهد. زشتی ها زیر رنگ سفید له می شوند، زیبایی ها هم. و خطوط اصلی خود را به نمایش می گذارند.  اینجاست که کودک درونی از خواب بیدار می شود و بعد از مدتها، سر کار خود برمیگردد، فرصت خوبی است برای برفبازی…

زمان می گذرد و از وقایع تنها ردی بر جای می ماند، ردی که در برف بهتر دیده می شود. موسوی و کروبی در زندانند، آتش کینه خامنه ای –از زمانی که رئیس جمهور هیچکاره بود و موسوی دولت را اداره می کرد-  سردتر می شود. دلپیچه انتقام قدری فروکش کرده و حالا مهلت می دهد که او قدری بنشیند از پنجره برف را تماشا کند. برفی که بر منظره حوادثی که او از سر گذرانده می نشیند و چهره دیگری از آن می سازد.

خامنه ای آفتابی نمی شد، تا جایی که شایعه مرگ او گوش به گوش و دهان به دهان می گشت، تا بالاخره مجبور می شوند از روی صندلی بلندش کنند و دیداری صوری ترتیب دهند. خامنه ای –کنده شده از دنیایی که به تازگی در آن فرو رفته بود- مثل کسانی که یکباره از خواب بیدارشان می کنند، با سر و ریش آشفته و نگاه شیشه ای برای جماعتی سخرانی میکند که منتظر چیدن میوه «معنا» از حرفهای این گنگ خواب دیده هستند. حالا او را میبینم که دوباره به صندلی تکیه داده و دست راستش از کناره آن آویزان است، بارش برف را تماشا می کند…

همه «چیز»ها وقتی زیر برف می روند، تبدیل به «چیز» دیگری می شوند، با چشم یک کودک به برف نگاه کنید. ماشینهای لوکس می شوند ماشینهای فانتزی، ماشینهای اوراق و قدیمی هم چهره ای مشابه به خود میگیرند و می شوند  فانتزی نوستالژیک، ون های سیاه رنگ وترسناک می شوند اسباب بازی های مضحکی که فقط گنده اند. سنگهای زمخت کوهی، قلمبه و خنده دار می شوند. باتوم ها و زنجیرها، کلاه کاسکت ها و پوتینها  بزرگتر شده و همزمان در هاله ای کودکانه فرو می روند: مثل خرسهای عروسکی پشمالو و گنده ای که بچه موقع خواب بقل می کنند… اما مگر همین بچه ها از خرس واقعی نمیترسند و فرار نمی کنند؟…

برف، یادآور دوران کودکی ماست، ما کودکان رنج دیده متولد دهه سیاه، انسانهای دهه ای که از آسمان سرکوب و برف می بارید. روزگار سرد و سیاهی که ما در آن متولد شدیم، بوی امروز را میدهد: سرمای استبداد امروز، بوی همان استبدادی را میدهد که ما در آن متولد شدیم. سرما، ما را از دنیای بزرگسالی کند و به آن دهه پرتاب کرد، آنجا که کودک بودیم و در سرما، برفبازی میکردیم. برفی که امروز ما را از راهمان بازنگاه وقتی روی زمین مینشیند، شکل و ترکیب همه چیز را عوض میکند: موسوی و کروبی می شوند قهرمانان کارتونهای کودکی ما، خامنه ای و دار و دسته خونریزش هم شخصیت ها بد قصه: برف، موسوی وکروبی دهه 60 را کرده موسوی و کروبی سال 89، خمینی را خامنه ای! بله! حتی شخصیتها هم جور دیگری می شوند. زهر واقعیت گرفته می شود و حلاوت نگاه کودکانه جای آن را می گیرد، به جایی میرویم که ترس و وحشت نبود، ماجرا جویی و هیجان بود. جایی که ما، هنوز این که هستیم نبودیم، و دوست هم نداشتیم که اینجور بشود، اینجور بشویم.

برف همچنان می بارد و دیگران را به تماشا و بازی فرا می خواند. بچه ها ازخانه بیرون بیایید، از برف و سرما نترسید، همه بیایید و ببینید که دنیا چطور عوض شده. از همه چیز نور بیرون میزند،  همه چیز بزرگتر شده، ترسناک نیست، بیایید با برفهای نشسته روی تانکها، زنجیرها، باتومها و خرسها بازی کنید، گلوله برفی بسازید و به آنها پرتاب کنید. بگذارید خامنه ای ببیند که اسلحه و سرکوب بازیچه است. آن لباس شخصی ریشو را نگاه کنید، شبیه بابانوئل نشده!؟ سگها زیر برف چقدر خنده دار شدند! خامنه ای را ببینید که چطور لیزمیخورد…

خشونت، با عریانتر کردن خود میرود که از معنای حقیقی تهی شود. ما هم میرویم که مترسک سرکوب را از مزرعه بکنیم، شما هم بیایید…

چارپایان طویله‌ای به نام مجلس، در یکقدمی مسلخ «مکتب اسلامی»

امروز مجلس شورای اسلامی، شاهد قرائت گزارش چند «راس» حیوان در مورد خیزش مردم ایران در 25 بهمن بود. چارپایان طویله ای که رجالگان آن را «خانه ملت» مینامند، ضمن محکوم کردن آزادیخواهانی چون موسوی و کروبی، حرامزادگی را به کمال رسانده و آنان را وابسته به انگلیس و امریکا و اسرائیل و کلا همه کشورهایی که نامشان را از بر داشتند، معرفی نمودند.

چارپایان در گزارش خود گفته اند که: «چون رسانه­ های غربی اخبار تظاهرات جنبش سبز را پوشش داده اند، لاجرم حامی آنان هستند». همانطور که میدانید، بوقهای جمهوری اسلامی و بسیاری رسانه های دیگر هم اخبار خیزش ملت شمال افریقا را تحت پوشش خبری قرار میدهند و البته در عقل چند راس گوسفند نمیگنجد که این به معنی دست داشتن در آشوب نیست. اما از نظر نگارنده این توهم چارپایان طبیعی است، چرا که همینها، خیزش مردم در منطقه بر علیه دیکتاتوری را قیام برای برپایی حکومت اسلامی میدانند، و بنابراین فکر میکنند اگر تصویر آنها را از صدا و سیما پخش کنند از آنان حمایت کرده اند. این خود بزرگ بینی احمقانه و متوهمانه سابقه ای دیرین دارد.

محمدابراهيم نكونام، چارپایی که این گزارش را قرائت می کرد افزوده که: «با توجه به دست داشتن موسوی و کروبی در خیزش 25 بهمن، مجلس هیچ تعللی را برای برخورد با آنان نخواهد پذیرفت». توگویی این حیوان خبرندارد که خونریزان و قصابان قوه قضائیه و سپاه برای انجام وظیفه، از چند راس گوساله و گوسفند ساکن بهارستان دستور نمی گیرند که حالا اینها بخواهند تهدیدشان کنند و وظیفه شان را یادآوری نمایند.

بعد از عروتیز این حیوان، نوبت غلامبچه سرطویله دار -لاریجانی- بود که در بوق زنازادگی خود بدمد. خوشبختانه نمایندگان مجلس طویله اسلامی، با وجود آتشی به نام جنبش سبز توانسته اند از بیکاری در آمده و از محکوم کردن آن آب و علوفه خود را حلال کنند. میدانید که طویله مجلس اسلامی نمیتواند وظایف اصلی خود، یعنی نظارت بر دولت بوزینگان را انجام دهد، چراکه بوزینگان، قصابان و سلاخان را به خدمت گرفته اند و از این روست که گوسفندان جرات نطق کشیدن در پیش آنان را ندارند. همین امر به بیکاری و مگس پرانی اعضای طویله انجامیده، آنان را به امور بیفایده ای همچون تشویق خونریزان و محکوم کردن آزادیخواهان مشغول نموده است.

از طرف دیگر، جدال میان دو موجود تخیلی، یکی به نام «مکتب ایرانی» و دیگری «مکتب اسلامی» به نقاط سرگرم کننده خود رسیده است. اصولا این از خصلتهای ذاتی حکومتهای استبدادی است که «دشمنان» خیالی میسازند و در مقابل هم قرار میدهند تا ملت را سرگرم کرده، آنها را به طرفداری از یکی از این دیو افسانه ای متهم کرده و از پیگیری حقوق خود بازدارند. اما این بار «دشمن»؛ یا به گویش رهبر شیره ای اتحادیه اصطبلهای های اسلامی «دژمن» نه امریکاست و نه اسرائیل، نه  استکبار است و نه غربزدگی. دشمن درون خود طویله سکنی گزیده است!

احمد توکلی، همان چارپای کودنی که وقتی به وزارت کار رسید گفته بود: «در حکومت اسلامی حقوق بازنشستگی نداریم، آحاد امت اسلامی تا وقتی توان دارد کار میکند، وقتی هم که ناتوان و پیر شد، می رود جزو فقرا و صدقه بگیرها» حالا که دکترای اقتصاد خریده و پشمش سفید شده، در نامه ای شدید اللحن خطاب به سرکرده بوزینگان، از «مکتب اسلامی» دفاع کرده و احمدی نژاد را به حمایت از «مکتب ایرانی» متهم کرده است و ناراحت است که بوزینه مذبور 45 بار از کلمه ایران استفاده کرده و از اسلام تنها 2 بار یاد نموده است. البته نگارنده نیز از این موضوع دلخوری های خاص خود را دارد، چراکه واژه مقدس «ایران» نمیبایست به دهان کثیف عنتری چون احمدی نژاد آلوده می شد.

اما این حیوان در مهملنامه نامه خود آورده است که: «اولین کسانیکه با ابزار ایرانی‌گری قصد داشتند نفوذ سیاسی بخرند حزب مشارکتی‌ها بودند که با شعار «ایران برای ایرانیان» به میدان انتخابات آمدند. حتماً به خاطر دارید که این حرکت اصلاح‌طلبان به تعصبات قومی دامن زد. تعصباتی که ریشه شیطانی دارد و عامل تفرقه در ایران است» باید ازتوکلی حرامزاده پرسید که «شعار ایران برای همه ایرانیان» که ریشه تبعیضات قومی،عقیدتی و فاشیستی جمهوری اسلامی را هدف گرفته و اتحاد همه را حول محور ایران خواستار است، چگونه و با چه منطقی می تواند به اینگونه تعصبات دامن بزند!؟ آری، در ذهن علیل یک گوسپند هر چیزی ممکن است، علی الخصوص که به ماده مخدر و توهم زایی چون همچون نفت نیز آلوده شده باشد.

به هر روی، میبینید هنگامی که احمدی نژاد به لرستان رفته، خود را برای مردم لوس میکند و با ساکت بماندن در مقابل فتنه برای خود محبوبیت می خرد، چارپایان طویله اسلامی خود را در مقابل ملت قرار داده اند و با آنان دشمنی می ورزند. عنتر قصه ما نیز از همین امر خوشحال است و برای مجلس آینده نقشه می کشد. بله! «مکتب ایرانی» دامی است که بوزینگان برای چارپایان فراهم کرده اند تا بیش از پیش آنان را در پیش چشم ملت منفور سازند، «مکتب اسلام»؛ یعنی موجودی خیالی که تا امروز حاکم بر ایران بوده، در نگاه مردم نا آگاه «لولو» است. لولویی که بوزینگان با آن، عوام الناس را از ساکنین طویله و سایر اصطبلهای اسلامی فراری میدهند و به دام خونخواران سپاهی میندازند.

حماقت ساکنین طویله نیز در این میان جالب توجه است. به راستی توکلی ابله، متوجه اشتباه خود در این نامه نگاری شده است که نامه سرگشاده را فورا از سایت خود حذف نموده. اما دیگر چارپایان همچنان به بازی در زمینی که بوزینگان برای آنها تدارک دیده اند ادامه می دهند.

ملت آزادیخواه و هشیار ایران، وظیفه دارد آگاهی دیگران را نسبت به این توطئه برانگیزاند و از خطرات این هردو مکتب کثیف و موهوم آگاه کند. روزی را تصور کنید که خونخواران و سلاخان سپاهی، معممین دزد را برای خوشنودی ملت ذبح کنند و خود بر جایگاه آنان تکیه زنند. ولی فقیه را به زیر بکشند و خود بر تخت استبداد تکیه زنند. ملت ایران باید آگاه شود، تا از چاهی به چاه دیگر نیفتد.

جمهوری اسلامی، ذهن «انسان ارزشی» را «توالت» می‌انگارد

ذهن انسان عرزشی، امروز در مقابل مسائل مطرح شده در زیر قرار دارد. برای مدت کوتاهی خودتان را جای او بگذارید و این متن را بخوانید:

  • بوقهای جمهوری اسلامی: تحولات کشورهای منطقه ناشی از «بیداری اسلامی» است، چراکه مردم شعار الله اکبر سر میدهند و نماز جماعت برپا می دارند (البته با کفش)
  • همان بوقها: جنبش سبز که  شعار الله اکبر استفاده می کند و در 26 تیر 88 نماز را به جماعت اقامه می کند (با کفش)، به دنبال براندازی دین است.
  • معمر قذافی: اینهایی که آشوب میکنند، موش اند، وابسته به القاعده هستند و از آنها پول گرفته اند.
  • همان قذافی: اینها که شورش می کنند، یک سری معتاد به مواد مخدرند
  • بوقهای جمهوری اسلامی: اینها که اغتشاش می کنند، میکروبند، خس و خاشاکند، جمعی افسرده…
  • پسر قذافی: حتی یک نفر وجود ندارد که حکومت تونس خونش را بر زمین ریخته باشد. اینها که میبینید فیلمهایی مربوط به گذشته است.
  • بوقهای جمهوری اسلامی: ندا آقا سلطان را انگلیس کشت و با اجرای سناریویی از پیش تعیین شده، فیلم آن را تهیه کرد
  • پسر قذافی: ما به روی مردم آتش نگشودیم.
  • سردار فیروز آبادی در نامه ای به امام زمان: اماما! تو شاهد باش که ما به اغتشاشگران شلیک نکردیم.

قصد ادامه این مونولوگهای احمقانه را نداریم، ادامه متن را بخوانید

عباس عبدی در آخرین یادداشت خود، اولین نشانه های سقوط دیکتاتور را سقوط در گفتار میداند، به زبان خودمان که ترجمه اش کنیم، می شود: یبوست در افکار، اسهال در گفتار…

{قذافی} فراموش كرد كه بگويد پس از چهل سال حكومت بر مردم ليبي و با وجود يك رژيم كاملاً بسته و امنيتي، و تحت رهبری فرهنگی جناب قذافی، چطور القاعده و مواد مخدر تا اين حد در ميان مردم نفوذ كرده است؟ آیا در این صورت چیزی جز بی کفایتی سیاسی خود را فریاد زده است ؟ … در كجاي دنيا مردمي كه قدرت در دست خودشان است عليه خودشان قيام كرده‌اند؟ او فراموش كرد كه بگويد آيا سفرا يا وزراي او هم مواد مخدر مصرف كرده‌اند كه استعفا مي‌دهند ؟ …  او فراموش كرد كه بگويد چرا از تانك و مسلسل و هواپيما و ارتش بايد عليه مردم استفاده كرد؟ اگر جامعه‌اي تا اين حد مصرف‌كننده مواد مخدر و وابسته به القاعده است، چه ارزشي به حكومت كردن دارد؟ او فراموش كرد كه بگويد كه چرا پس از چهل سال حكومت بر ليبي براساس سوسياليسم علمي! هنوز هم بايد قبايل ليبي را به كمك طلبيد؟ او فراموش كرد كه بگويد كه چرا با توليد و صادرات حدود 5/1 ميليون بشكه نفت و گاز و فرآورده‌هاي نفتي، اما هنوز توليد ناخالص آن كشور از ارزش اين نفت تولیدی كمتر است

اما بشنوید از آقای حیدر مصلحی! طبیعی است که مخاطب حرفهای وی و سایر بوقچی های نظام ولایی، همان قشر ارزشی است، وگرنه سایرین که اطلاعاتشان آلوده به قضاوت منطقی و اطلاعات دقیقتر است گوششان که به حرفهای ایشان نیست

حیدر مصلحی که در «راس» وزارت اطلاعات فعالیت می کند هم فراموش کرد به بگوید بعد از 32 سال حکومت و با وجود یک رژیم کاملا بسته و امنیتی و تحت رهبری فرهنگی آیت الله خمینی و امام خامنه ای چطور آمریکا و انگلیس و غرب تا این حد میان مردم نفوذ کرده. آیا در این صورت چیزی جز بی کفایتی سیاسی خود را فریاد زده است؟ اگر نظام ج.ا مردمی است و قدرت در دست خود مردم است، چطور است که مردم بر علیه حکومت برآمده از خود دست به قیام می زند؟ مصلحی فراموش کرد که بگوید آیا موسوی، کروبی، رضایی، رفسنجانی و دیپلماتها و هزاران نفر از خود حکومتیان که ریزش کرده اند هم غربزده، ضد دین، آمریکایی بوده اند که از حکومت دوری گزیده اند؟ مصلحی فراموش کرد که بگوید اگر مردم 25 بهمن و اول اسفند مردم برای خرید عید رفته بودند، پس چرا خیابان را پر از سگان ولایی کرده بودند؟ اگر معترضین ریزش کرده اند و روز به روز از عده شان کم می شود، پس چرا عربده کشی و زوزه کشی رجالگان و چارپایان مجلس و قوه قضائیه روز به روز فزونی می گیرد و سگان کف خیابان روز به روز مسلح تر می شوند؟ اگر کشور در مقابل فتنه واکسینه شده است، پس دستگیری موسوی و کروبی و اعمال حکومت نظامی چه معنایی دارد؟ مصلحی فراموش کرد که بگوید چرا پس از 32 سال پیاده شدن اسلام انقلابی و سیاسی تحت فشار حکومت، چرا باید از نیروی لباس شخصی، و سپاه و نیروی انتظامی برای آرام نگاه داشتن اوضاع جامعه استفاده کرد و مطبوعات را سانسور کرد؟ او فراموش کرد که بگوید چرا با صادرات بی حد و حصر نفت بیش از 46 میلیون نفر از مردم باید زیر خط فقر باشند؟….

ادامه دادن این سطرها کاری بیهوده است. آن کس که چنین استدلالاتی پیش روی عرزشی قرار می دهد، چه تصوری از وی در ذهن دارد؟ آن عرزشی که با این مسائل روبرو است، چگونه فکر می کند؟

کاریکاتور مانا نیستانی را بار دیگر نگاه کنید…

« Older entries

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: