خامنه‌ای، احمدی‌نژاد، عرق دوآتشه و امام زمان

 روزی جوجه جاهلی که به تازگی پا به جرگه الوات گذاشته بود، از بی اعتنایی مردم و نداشتن نوچه به تنگ آمد خواست که محله و بازار را به هم بریزد و نفس کش بطلبد، تا نسقی گرفته باشد و جای پایش را در این قلمرو محکم کند. اما مگر نسق گیری به همین سادگی است!؟ قمه کشیدن جلوی یک کرور آدم ریز و درشت که کار هر کسی نیست، «دل شیر» میخواهد و «کله خر»! جوجه لات داستان ما از یک طرف این فکرها آزارش میداد و از طرف دیگر وسوسه استیلا بر گذری که به تازگی جاهلش مرده بود، دهانش را آب می انداخت. حسابش را که کرد، فهمید کله اش از کله «خر» چیزی کم ندارد، اما «دل شیر» را از کدام سمساری بخرد؟ روزی که فکرش را از پیش کرده بود فرا رسید، قبل از صلات ظهر پاشنه اش را ور کشید، از خانه بیرون زد و به دکه پیاله فروشی رفت تا برای نخستین بار لبی تر کند و بعد یکراست برود زیر گذر و شروع کند به عربده کشی… گیلاسها پشت سر هم پر و خالی می شدند تا کله اش داغ کرد و چماق در مشتش محکم شد. در پیاله فروشی را شکست و بیرون زد، و همانطور که از قبل نقشه ریخته بود، از سر گذر – یکدست به چماق و یکدست قداره- بساط مردم را به هم ریخت و شکست و شیشه خرد کرد و عربده کشید و … جمعیت هم هراسان و لرزان از اینطرف و آنطرف فرار می کردند و خود را از چماق نجات میدادند، خلاصه غوغایی شد آنسرش ناپیدا. وسط گذر که رسید نفس زنان نشست روی زمین و گفت: «هر کی مردشه بیاد وسط؛ از این به بعد همه باس بدونن اینجا حرف کی حرفه» مردم که میلرزیدند با خود گفتند: «یعنی کی میتونه جلوش وایسته؟ اگر همین الان کسی حریفش نشه دیگه محاله بعدا از زیر قیدش بتونیم در بریم». جوانها و پهلوان پنبه ها یکی یکی و بی سر و صدا جیم می شدند و خودشان را قایم می کردند تا از این مهلکه که یک سرش مرگ بود و سر دیگرش بی آبرویی قسر در بروند. ساعتی گذشت و نعره های جوجه جاهل ادامه پیدا کرد، مردم هم دقیقه به دقیقه ناامیدتر میشدند و کار و زندگی خود را بر آب می دیدند: این محله دیگر جای کاسبی و زندگی نبود.  تا اینکه پیاله فروش پیر ارمنی لنگان لنگان پیدایش شد و آرام رفت سراغ لات، سرش را برد در گوشش و چیزی گفت. ابروهای لات بالا رفت و قیافه اش وحشت زده شد، بلند شد، سرش را انداخت پایین، دمش را لای پایش گرفت و از همان راهی که آمده بود برگشت. پهلوان پنبه های فراری فورا از لانه هاشان بیرون خزیدند و شیر شدند چماق دست گرفتند و شروع کردند به دویدن دنبال سوژه قصه ما، بقیه هم کم و بیش همین کار را کردند. اما آن تعداد کمی که سرجایشان ماندند از پیاله فروش پرسیدند: چی در گوشش گفتی که اینطوری شد!؟…

می دانید که احمدی نژاد بالاخره در جلسه هیئت دولت با شرکت مصلحی حاضر شد.

احمدی نژاد همیشه در مواجهه با هر مشکل و انتقادی که بوده، توانسته به مدد سید علی خامنه ای و معجون بصیرت کارش را پیش ببرد. تا امروز هیچوقت نه مجلس به اصطلاح قانون گذار حریفش شده بوده و نه قوه بی بنیه قضائیه. نه به پند و نصیحت منتقدان را گوش کرده و نه شماتت دشمنان اثری در کارش داشته. هر کس هم که جایی در این حکومت داشته به طرز معجزه آسایی جاده صاف کن بولدوزر خرابکاری های وی شده. سپاه، اصلاح طلبان رقیب را در جلویش قربانی می کرد، مجلس بودجه را برایش آنطور که میل داشت می بست، قوه قضائیه برای مفسدانی که نوچه احمدی نژاد بودند مصونیت قائل می شد و … خلاصه که از آسمان و زمین برایش نعمت می ریخت، به خیالش 25 میلیون رای دارد و مخالفانش یا در زندانند، یا زیر خاک یا فراری از کشور ویا لب دوخته و ترسیده در کنج خانه و او یکه بزن محله باقی خواهد ماند. آنچنان زهر در کامش عسل می شد که به این توهم دامن زد که: «کشور رو ما اداره نمیکنیم، ما فقط توی استانها میچرخیم، این امام زمانه که داره کشور رو اداره می کنه»

اما همانطور که در این دو-سه هفته دیدیم، همه این نیروها به یکباره بر علیه او قیام کردند و شمشیر را برایش از رو بستند. مگر چه شده بود که اینهایی که به حمایت احمدی نژاد تا آنجا می رفتند که دستشان به خون آلوده می شد، به یکباره به او پشت کنند؟

احمدی نژاد دچار این توهم بود که همه پشت سر او جمع هستند. اما وقتی همان چماقها که برای ریاست جمهوری او خون آلوده شده بود به سمت او برگردانده شد، شاید فهمید که همه آن زورها از بازوی خودش نبوده! برکنار نمودن مصلحی ارزیابی خوبی بود از نیروهای خودش، حتما این وزن کشی بعدا به دردش می خورد، البته من اینکه مصلحی به سر کارش برگشته را شکستی برای احمدی نژاد نمیبینم، چراکه دستکم به خامنه ای نشان داد که دخالت بیجا در کار محمود، کشور را دو سه هفته ای در کام بحران نگه خواهد داشت: حالا این گوی و این میدان…

به هر روی، او مزه تلخ عاقبت دخالت در کار خامنه ای را چشید. نباید سر راه خرابکاری اش به دکان عرق فروشی خامنه ای آسیبی میزد. ولی حالا هر کلاغی برایش قارقار می کند و پهلوان پنبه ها به او مرام ولایت پذیری یاد می دهند. اما همانطور که پیش از این گفته شد، این دعوای بین خامنه ای و احمدی نژاد هنوز ادامه خواهد داشت: سالی که نکوست از بهارش پیداست. هنوز تا انتخابات مجلس، به عنوان پل پیروزی احمدی نژاد، خیلی راه مانده….

 شجاعت دروغین احمدی نژاد جایش را به حزم و سیاست ورزی موذیانه و حملات چریکی خواهد داد. از همین الان با ادغام وزارتخانه ها،  اوضاع آینده را می توان پیش بینی کرد.

راستی می دانید آن پیاله فروش در گوش لات چه گفته بود؟ این رازی است که سالها بعد فاش شد، او با همان گویش ارمنی گفته بود: «اون عرقی که بهت فروختم سه ربع آب قاطیش بود!»

اینجاست که باید گفت: یکی دیگر از بدبختی های ملت ایران، زندگی تحت لوای حکومتی است که شجاعت و جسارت حاکمان در آن پوشالی و دروغین است. 25 میلیون رای قلابی به صندوق ریخته می شود که تنها به درد پز دادن و رو کم کردن و عربده کشی می خورد و وقتی که پای عمل به میان می آید، با یک حرف خامنه ای، همه آن جمعیتی که به دنبال ماشین رئیس جمهور می دوند به یکباری غیب می شوند، 63 درصد می شود کشک و عرق دوآتشه تقلبی از کار در می آید. و همین شاهد بسیار بسیار خوبی است برای اثبات تقلب در انتخابات: وقتی که نماینده 25 میلیون از آرای مردم، توان ایستادگی در برابر یکی از آن آحاد  -یعنی خامنه ای- را ندارد، آن رای گیری حتا پیش از ساخته شدن صندوقش تقلبی بوده.

هرچند دعای کوروش کبیر مستجاب نشد، اما ای کاش او اینگونه می خواست که: «پروردگارا، کشورم را از خشکسالی، دروغ ، عرق و امام زمان؛ محافظت فرما»

Advertisements

دعوای خامنه‌ای و احمدی‌نژاد، درسی که «ارزشی‌ها» نگرفتند

همه تاسف من از این است که در میان همهمه دعوایی که بین دو تن از یاران امام زمان (خامنه ای و احمدی نژاد) رخ داده، هیچ نشانی از بازاندیشی طایفه ارزشی، در مبانی تفکرشان نمی بینم.

سوای اقتدار مادی، خامنه ای همه سرمایه  آنجهانی خود را نیز به خدمت گرفت تا فردی مثل احمدی نژاد را، از میان قائله «خون و خشونت» به صندلی ریاست جمهوری برکشد. از بصیرت سخن گفت و خود را جای «علی» نشاند. به سرنیزه «ولایت» تکیه کرد و برای جنگ با سبزها، از امام زمان استمداد طلبید. در پایین منبر نیز، عده ای که خود را «مسلمان» و «ارزشمدار» می خوانند با تکیه بر این مالیخولیا –که خامنه ای نائب امام زمان است- که –برگزیده خداست- که –در آخرت، حساب را بنابر نزدیکی به حب و بغض «ولایت» می کشند، به فرموده امام خامنه ای ناحق را حق کردند، خون ریختند و خشونت ورزیدند، تجاوز کردند و تهمت زدند… و اینهمه برای این بود که مهره ای سیاسی به خدمت مهره دیگری در آید.

حالا دعوای احمدی نژاد و خامنه ای را نگاه کنید و آخرت سوخته ی جماعت ارزشی! آیا اینها از خود نمی پرسند که چرا خون ریختیم، که احمدی نژاد –دشمن امروز «علی» زمان- به کرسی بنشیند؟ نمیپرسند که سکوت در برابر تقلب آشکار به بهانه تبعیت از «ولی» چه آخرتی برایشان دارد؟ نمی دانند که هر کس را در قبر خویش می خوابانند؟ آیا لحظه ای شک نمی کنند که نظریه «ولایت فقیه» از ریشه پوسیده و همین است که تعفنش، اسلام و هم ایران را به گند کشیده؟

 شما هم از خودتان سوال کنید، اینکه انسان ارزشی، به ریاست رسیدن فردی که دشمن «ولی فقیه» -در طول ولایت پیامبر- است را یاری رساند، چگونه در کارنامه وی ثبت می شود؟ به هر طرف که نگاه می کنیم، توبه نامه و برائت از احمدی نژاد است که سرازیر می شود، اما اینها توبه ها نشانه درس گیری از این بازی نیست؛ چه، ولی فقیه و پیروانش در این ماجرا از همه تقصیرکارترند…

درسی که انسان ارزشی می توانست بگیرد و چشم بر آن بست، این بود که بازی سیاست امری است اینجهانی، حتا اگر شعیب صالح و سید خراسانی بازیگرش باشند، چیزی از منطق قدرت و روش ماکیاولی آن کاسته نمی شود. اینها نفهمیدند که اگر درد دینشان را دارند، باید امور آنجهانی و اینجهانی را مخلوط نکنند…

اما به هرحال، اگر هم این جماعت درسی نگرفتند حرجی برشان نیست، مشکلشان آنقدر بزرگ است که تنها شاید امید داشته باشند که لطف پروردگار شاملشان شود. بعضی ها هم که اصولا در روز حساب طلبکارند و مزد کار نکرده از خدا طلب می کنند. البته رفیق بد و ذغال خوب هم بی اثر نیست، رانت هم به همچنین… خلاصه این جماعت برای کارهایشان همیشه یک بهانه ای دارند که آخرت را بازیچه  دنیای امروزشان کنند…

سخنرانی امروز خامنه‌ای: چرا او سه مرتبه خود را «حقیر» خواند؟

یکی از بدبختی های مردم ایران، زندگی تحت قیمومیت حکومتی است که ارزش و برش رای تقلبی در آن بیشتر از رای حقیقی است. احمدی نژاد که با دزدی آرا توانسته نتیجه 63 درصدی را به ملت قالب کند، کم کم می فهمد که ارزش آرای دروغینی که به دست «آقا» متبرک شده باشد، از حکم صریح خود او نیز بیشتر است، تا حدی که می تواند باطل السحر اراده حضرتش گردد و آلت حرب با احکام حکومتی قرار گیرد! این رای دورغین آنچنان قدرت معجزه آسایی به احمدی نژاد بخشیده که خامنه ای را هم به کرنش وا می دارد: خامنه ای امروز سه بار از واژه «حقیر» در مورد خود استفاده کرد. کسی از میان جمعیت به درد آمد و خواست که شعار دهد: «ای رهبر آزاده، آماده ایم آماده» که خفه اش کردند و چند ثانیه بعد، همه شعار بی ربط «مرگ بر امریکا» سر دادند… زندگی در مملکتی که پول از چاه نفت بیرون می آید، در چاه جمکران به دست امام زمان متبرک می شود و به اسم یارانه به جیب مردم میرود، مملکتی که در آن ملت «رای» به صندوق میریزد و با وردخوانی آقا، «میمون» از صندوق بیرون می جهد، ولایتی که در آن «جادو» بر «واقعیت»غلبه دارد، حقیقتا عذاب آور است …

خامنه ای در مقابل قدرت اوباشگری و خودسری احمدی نژاد، عاجز گشته و گویا باور نموده که پشتگرمی محمود، دست امام زمان است! :… «من حقیر» … «حقیرانه» … !!!  حقارت او اینجاست که تاکنون، این سایرین بودند که از رویارویی مستقیم با او پرهیز می کردند، اما امروز اوست که باید از مقابله آشکار با احمدی نژاد فرار کند. اکنون او التماس میکند که صداها و جنجالها خاموش شود؛ چاره ای جز این ندارد که نشان دهد اختلافی بین او و رئیس جمهور برگزیده اش نیست:

سایت الف بی تحملی دولت را نسبت به حضور مصلحی در سفر دوره ای افشا می کند، ولی ساعتی بعد پیام آتش بس خامنه ای را اینگونه تفسیر می کند که باید مقاله را از سردر وبسایت بردارد: احمد توکلی نیز گفته های خامنه ای را «زبونانه» تفسیر می کند: «بنده حقیر بنا ندارم در کار دولت مداخله کنم» … خامنه ای دوست دارد که سروصداها خاموش شود، تا پروژه ای را که شروع کرده به آرامی به پایان برساند. سر احمدی نژاد بایستی به آرامی، و در پایان نیمه دوم بازی، یعنی انتخابات ریاست جمهوری کنده شود. خامنه ای خیلی دوست داشت که خمینی باشد، اما حرکت مردم در طی دو سال، به او ثابت کرد که چنان قدرتی ندارد. احمدی نژاد نیز به نیکی از نفوذ خود و ضعف خامنه ای آگاه است. از همین روست که آنچه پروژه «بنی صدریزه» شدن احمدی نژاد نامیده می شود، قابلیت اجرا ندارد.

از طرف دیگر، احمدی نژاد میداند که نقشه مهار او دراز مدت است و هرچه آرامتر و دیرتر به سرانجام برسد، هزینه کمتری به نظام تحمیل می شود. او به خوبی دریافته که اکنون سی و دو سال از انقلاب می گذرد و هیچ پروژه ای نمی تواند به «بنی صدر» شدن او منتج گردد، از این رو هیچ هراسی از کودتا بر علیه خود، و حذف یکباره نخواهد داشت. سیگنال حقارت آمیزی که خامنه ای در سخنرانی امروز از خود بروز داد به او اینطور می فهماند که باید تیز و سریع راهش را ادامه دهد و از بحران آفرینی ابا نکند. براستی آنکس که ظهور را نزدیک میبیند، از آنکه دوست دارد که واقعه به تعویق بیفتد شجاع تر است.

سید خراسانی، به یاری شعیب صالح توانست که هاشمی –مرد همیشه «دوم» نظام- را به زیر بکشد. امروز اما، خلا شدید قدرت احمدی نژاد را آماده حرکتی تاریخی می کند: اکنون نوبت اوست که به مرد همیشه دوم تبدیل شود. اما رهبر نظام این را نمی خواهد، چراکه آرزوی دیرین اوست که مرد اول بماند، و سایرین نه مرد، که خاجگان رده هزارم دربارش باشند. خامنه ای اگرچه دیر، دریافته که احمدی نژاد، نجاستی است که خود برای خود تهیه دیده، و مجبور است آنرا قاشق قاشق بخورد و به به کند! احمدی نژاد نیز میداند که باید تلخ تر شود، تا جایی که قاشق به زمین گذاشته شود و دستها بالا برود.

دعوا ادامه خواهد یافت، سید خراسانی فضا را آرام می خواهد تا کار خود از زیر صورت دهد، شعیب صالح محکمتر در شیپور جنگ خواهد دمید…

ایکاش شاهزاده هم همچون پدرش، صدای ملت را می‌شنید

صحبتهای آقای رضا پهلوی در مصاحبه با صدای امریکا بار دیگر باب بحث بر سر احیای سلطنت را باز نموده است. اما چکیده برهان ایشان برای طرح دوباره گزینه مشروطه سلطنتی (یا پادشاهی پارلمانی) آنچنان پراکنده و نامنسجم است که بایستی ستونهای آن را  یک به یک در خاکی دیگر جست و سپس افراز و نقد کرد. در این میان آنچه که جای پرسش ندارد، انگیزه شخص ایشان برای طرح چنین گزینه ای است؛ چراکه انسان آزادیخواه برای هر کس، با هر عقیده و مسلکی، جایی در ارتش آزادیخواهان خالی گذاشته، تا هر کس به ظن و سهم خود از آزادی دفاع کند. اما نقد هر پیشنهاد و راهکار -از سوی هرکه باشد- از وظایف یک آزادیخواه است.

نخست باید پرسید که اصولا چرا گزینه پادشاهی جایی در رفراندم آینده ایران داشته باشد، این نوع از حکومت چه خلا و کاستی در سرزمین ایران را پر خواهد کرد؟ دستیازی به پادشاهی نوشداروی کدام درد است؟ پاسخ رضا پهلوی این است که پادشاه غیر مسئول، می تواند عامل «وحدت ملی» قرار گیرد. بر این مدعا ایرادات فراوانی وارد است. در کجای تاریخ ایران، پادشاه چنین نقشی داشته که امروز انتظار وحدت بخشی از وی داشته باشیم؟ انسان ایرانی چرا و بنابر کدام تجربه و خاطره تاریخی باید چنین نقشی برای پادشاه قائل شود؟ تاریخ ایران پر است از پادشاهانی که با تکیه بر قبیله خود (و نه ملت)، ایرانزمین را تحت سیطره قرار داده اند. پادشاهان خوب و بخشنده نادرند، چراکه همواره برساختن یک نظام سلطه با تکیه بر قوم یا مذهب پادشاه، نتیجه ای پایدارتر داشته است. اما چه چیزی ایشان را به این راه حل می رساند؟ رضا پهلوی در مصاحبه خود از کشورهای پادشاهی مثل سوئد، اسپانیا، ژاپن و … یاد می کند. اما به یاد نمی آورد که در بسیاری از این کشورها، پادشاه  با  پذیرش حقوق ملت و کمک به برقراری نظام مردمسالار و عقب نشینی در برابرخواسته ها برابری خواهانه مردم، در واقع خود را به چنین جایگاه وحدت بخشی برکشیده است، نه اینکه ملت ابتدا با جنگ و انقلاب و ستیز با پادشاه، حقوق خود را به چنگ آورند و سپس از دشمن پیشین برای کسب وحدت دعوت به عمل بیاورند!

رضا پهلوی اما هوشمند است و به نیکی می داند که امروز، نبود «وحدت» ریشه های مردم را می پوساند و باروری درخت ایرانزمین را تهدید می کند. ایشان به طور ضمنی سعی در زنده نمودن مفهوم «ملیت» دارند و تصور می کنند که این کار، می تواند پتانسیلهای غیر همسو و پراکنده یک ملت را تجمیع نموده و حول خواسته هایی چون دموکراسی و توسعه و … به کار گیرد: تجلی «وحدت ملی». اگر فرض بگیریم که «ملیت» عبارتست از روح جمعی مردمی که در خطه ای از جهان امروز زیست می کنند و دنیا را از دریچه «ما» (یعنی ملت) می نگرند و پرسشهای پیرامون خود را با راه حلهایی از جنس آنچه در حافظه تاریخی خود دارند پاسخ می دهد، باید توجه کنیم که اولا این «روح» تا چه حد «جمعی» است و تعلقات و تبعیضات قومی و مذهبی، و ستیزه های درون و بین آنها به چه میزان شکافهای این روح را عمیق نموده است. ثانیا این چه روحی است که در طی قرون، در کره خاکی علی الدوام قبض و بسط یافته، تکه هایی به آن اضافه و سپس کنده شده، و بیشمار اقوام و مذاهب به آن داخل شدند و خارج گردیدند!؟ تاریخ و حافظه تاریخی این ملت، به معنای واقعی مجروح است و بیش از هر چیز خود را از خود مفهوم پادشاهی زخم خورده میبیند. براستی چطور می توان گفت که مردم قوم گرا و ملیت گریزی که کرد و لرش از افشاریه ضربه دیده، فارس و بلوچش از صفویه می نالد و ترکش از پهلوی و هخامنشی شکوه می کند و … چشم انتظار یک «پادشاه» است که وحدتی که هیچگاه در تاریخ پادشاهی به خود ندیده را احیا کند!؟ اما عجیبتر از این، انگاره متناقض رضا پهلوی است که ازیک طرف رهبری جنبش دموکراسی خواهی را به اعتبار «تکثر» و تنوع عقاید آزادیخواهان، از نوع رهبری جمعی می خواهد، و از طرف دیگر نسخه پادشاهی فردی را برای همین قوم هفتاد و دو ملت ملت می پیچد! در کنار این همه، این را هم بگنجانید که چطور از بین این همه سلسله منقرض شده، این پهلوی است که باید پاسدار نهاد سلطنت باشد و مثلا خاندان قاجار و زند نقشی در آن نداشته باشند!؟

اما هیچ چیز مهمتر از مسئله سوم در قضیه وحدت ملی نیست. آنطور که رفتار پدر رضا پهلوی و تا حدی شخص خود ایشان نشان داده، در دستور کار قرار دادن برخورد گزینشی با تاریخ پادشاهی ایران، سابقه  فکری ریشه داری در اینان دارد. واقعیت این است که نمیتوان از ملت انتظار داشت که شخص «پادشاه» فعلی را با کوروش کبیر قیاس کنند و در مقابل کارنامه مردود سایر «پادشاهان» چشم برهم بگذارند. ایرانی، پادشاهی را بسته ای غیر قابل تجزیه می داند و به راحتی فریب نمی خورد. جوان امروز ایرانی خود را با کوروش کبیر تعیین هویت می کند، این حرفی است به غایت درست، اما این کار در بستری شکل می گیرد که شاهدوستان آن را نمیبینند. جهان امروز ارزشهایی خاص خود دارد که جوان امروزین دوست دارد شناسنامه بین المللی خود را در آن اعتبار بخشد و از همین روست که به کوروش و منشور حقوق بشر او، در برابر جمهوری ضد بشر اسلامی تکیه می کند. وگرنه هم ایرانی میداند که پادشاهی چه بلایی به سر ایران آورده و هم برخورد گزینشی با تاریخ پادشاهی و تعیین هویت داخلی با تنها بخش کوچکی از آن را مزورانه می داند. از این رو بزرگداشت کوروش کبیر نه برای ایجاد پیوند و تعیین هویت با گذشته، که برای گره زدن انسان ایرانی به جهان امروز و آینده است. در این منطق، بازگشت به دوران پادشاهی و احیای سلطنت چه جایگاهی می تواند داشته باشد!؟

آری، کوروش و منشور حقوق بشر او واحه ای است در برهوت تاریخ پادشاهی ایران، و جوان گردشگر امروزی با تجهیزات کامل و بدون هراس از تشنگی و گرسنگی به کویر می رود، و از همین روست که واحه، بیش از آنکه نعمتی باشد برای جوان ماجراجو، موهبتی است برای خود کویر. گردشگر نیز نیک می داند که واحه را نمیتوان به تمدن بدل نمود، او پس از اتمام گشت و گذار، به شهر بر می گردد و با مناسبات جهان امروز دست و پنجه نرم می کند.

برساختن «وحدت ملی» از دل «هویت ملی» یا «ملیت»، آنگونه که پهلوی می خواست و می خواهد، طرح پرسشی است به صورت «ما کیستیم؟» که بلافاصله سوال دیگری برمی انگیزد: «ما که نیستیم». ایرانی امروز سر دشمنی یا غیریت سازی با جهان پیرامون خود را ندارد و کوشش وی معطوف به پذیرفته شدن ایران و ایرانی در مناسبات امروزین دنیاست. بنابراین صورت مسئله هویت ملی، آنسان که پهلوی در ذهن دارد (ما کیستیم/ما که نیستیم) بسیار کهنه و ناکارآمد است. جهان امروز جهان ارتباط و دوستی و پیوند با «انسان» است، از هر رنگ و نژاد و مسلک و مذهب. این دو پرسش ناکارآمدند، به این دلیل ساده که برای مسائل امروزین جهان پاسخ درخوری نمی یابد. این دو پرسش برای جهانی است جنگزده، در حال ستیز برای منابع محدود که مهمترین رکن پیروزی در آن ارتش است و اقتدار خشن، و همبستگی دگر ستیز. منطق امروز و آینده برای چنین صورت مسئله ای ارزشی قائل نیست، چراکه پاسخی برای جهان صلح طلب و انسان محور امروز ندارد. انسان آزادیخواه نیز صورت مسئله کهنه را به کناری می نهد و پرسشها را به گونه ای می سازد که پاسخهای مفیدی – نه تنها برای کشورش- که برای جهان داشته باشد. و از همین روست که انسان آزادیخواه به برقراری حکومت سکولار می اندیشد، چراکه حکومت مذهبی، پاسخهایی درخور برای مسائل جهان امروز ندارد.

انسان ایرانی نشان داده که تحول خواه است. امروز بانوی چادری در قم کنار دختر بدحجاب  تهرانی می ایستد و پیش از او شعار «مرگ بر اصل ولایت فقیه» سر می دهد. این تحول خواهی مرزی با هیچکس ندارد و همه را در آغوش گرفته، سزا نیست که آن را با شعار رجوع به گذشته سرخورده نماییم. پرسشهای کهنه و آنجهانی، یا متعلق به دنیای قدیم؛ اینک سیر اضمحلال را می پیمایند. ما وحدت ملی می خواهیم، ملت و ملیت می خواهیم، اما نه به قیمت درجا زدن و بازگشت به گذشته، که با طرح پرسشهای نوین و امروزین. پرسش دوقلوی «ما کیستیم/ما که نیستیم» را باید به کناری نهاد و اساس وحدت ملی را بر «ما چه میخواهیم» قرار داد. باید این «ما» را ساخت آقای پهلوی! باید «تبعیض» را از بین برد تا بتوان به «ما» و «ملت» رسید، آنوقت است که «وحدت ملی» خود دوان دوان به سوی ما خواهد آمد. «نظام سلطانی» و سابقه اشراف پرور و قبیله گرایش، با کارنامه سیاه رعیت-شاه ساز و تقدیس فره ایزدی، سایه خدا بر روی زمین، نیابت امام زمان و … و تلاش برای برقراری ساختاری که جامعه استبداد زده ما را بار دیگر به ورطه حکومت دیکتاتوری بغلطاند، کاری است بس خطرناک. آقای پهلوی به درستی می گویند که محتوای حکومت در اولویت قرار دارد، نه شکل آن، بسیار خوب حرفی نیست؛ اما جامعه استبداد زده را باید از هرگونه ساختار بازتولید کننده استبداد در حکومت به دور نگه داشت: هیچ جامعه ای بدون گذشته اش، بدون ویژگی های امروزش وارد ساختار جدیدی نمی شود.

رضا پهلوی پدری مستبد داشت که صدای مردم را –اگرچه بسیار دیر و آنهم به طور مبهم و ناقص- بالاخره شنید، و شاید اگر آنقدر دیر نمی شد، این صدا را بهتر می شنید و فرصت داشت که راهکارهای بهتری برای آن بسازد. خود او اما بر خلاف پدرش، بزرگ شده و تحصیل کرده کشوری است که حاکمان برای شنیدن صدای ملت گوشهای آموخته ای دارند، از او انتظار می رود که صدای آزادیخواهان ایرانی را بشنود و در باره آن فکر کند: ایرانی، دموکراسی می خواهد، برابری و نابودی تبعیض را می خواهد،  تحول و آزادی میطلبد و همه اینها را در سایه «وحدت ملی» آرزو دارد. آیا این صدا هیج قرابتی با یک نظام پادشاهی –با هر شکل و محتوایی- دارد؟ من که باور نمی کنم.

————–

پ.ن: این نوشته، پیشنهاد خانم پارسی پور برای یک نظام سلطنتی است که بنده هم به آن رای خواهم داد

زنده باد رادیکالیسم، زنده باد جنبش سبز

چند روزی است که برخی سیاسیون نزدیک به اصلاح طلبان از رادیکالیزه شدن جنبش سبز شکایت می کنند و به وجود آمدن چنین فضایی را به سود حاکمیت و به ضرر جنبش سبز می دانند. این تلقی، ناشی از برداشت نادرستی است که این افراد از فضای جامعه و رفتار حکومت دارند، چراکه در ذهن اینان رادیکالیزم در تعارض با هویت مسالمت جوی جنبش سبز است. این عده فکر می کنند که رادیکال شدن ذاتا چیز بدی است. نگارنده در این یادداشت قصد دارد که ریشه های این نگرش نادرست را بکاود و نگاه صحیح و واقعی تری از این پدیده به دست دهد.

جنبش سبز، بی شک در آغاز راه جنبشی «مطالبه ای» بود و این ماهیت، در شعاری که عزیمت خود را از آن آغاز کرد؛ یعنی «رای ما کجاست» متبلور شده بود. همانطور که مشخص است، پیش فرض این شعار این است که «ما» -به عنوان بخشی از ملت- دارای «حقی» هستیم که اکنون پایمال شده ،و از طریق مسالمت آمیز و طرح «پرسش» از فردی که او را «مسئول» می دانیم و به «رسمیت» می شناسیم، «خواستار» روشن شدن چرایی مخدوش شدن این «حق» هستیم. شکی نیست که با وجود این مفروضات، رادیکالیزمی که امروز شاهد آن هستیم، از آنجا که به «رسمیت» شناخته شدن طرف مقابل را ریز پا می گذارد و بروز «گفتگو» و به تبع آن طرح «پرسش» را به تعلیق در می آورد، برای گفتمان «مطالبه ای» سمی است مهلک.

اما همانطور که در طول 19 ماه گذشته دیدیم، به تدریج تمامی این مفروضات، نه از جانب مردم، که از طرف حاکمیت زیر پا گذاشته شد: معلوم شد که «ما» جزو ملت ایران نیستیم، خس و خاشاک و میکربیم، و در ادامه فهمیدیم که «حق»ی هم از همین بابت (بخشی از ملت بودن) نداریم. از طرف دیگر هیچکس «مسئولیت» اتفاقات و جنایات کهریزک، کوی دانشگاه و بازداشتها و اعدامها و … را نمی پذیرد که چنین رفتاری اصولا «رسمیت» نظام حاکم را می شکند، در سایه همین اتفاقات است که ذات «مطالبه ای» تغییر یافته و آنچه که کدیور امروز «رادیکالیزم» می خواند پدید می آید.

بنابراین رادیکالیزم، محصول طبیعی رفتاری است که حکومت پیش گرفته و آنطور که برخی اصلاح طلبان انتظار دارند، با پند و اندرز اخلاقی و استلالات منطقی -که راه حلهای فردی هستند- نمی توان بر این «واقعیت» غلبه کرد و ، از این رو برای برخی چاره ای نمی ماند جز اینکه پای از زمین «واقعیت» ببرند و همچون کدیور (پایفشاری حداکثری بر مطالبات حداقلی)، با حالتی روحانی و عارفانه بنشینند کنج عافیت و شعر «دست از طلب ندارم، تا کام من برآید … یا جان رسد به جانان، یا جان ز تن در آید» زمزمه کننند. این رفتار به خودی خود بد نیست، اما در هر صورت راه حلی «فردی» است و نمی توان از جمعیت جوان تحصیل کرده و مسلح به علوم جدیده و آشنا به دنیای امروزین که پای در واقعیت دارند، انتظار داشت که همچون «حافظ» مسلکی «عارفانه» و «عاشقانه» پیش گیرد و چشم به آسمان بدوزد که کی طرف مقابل پای میز مذاکره بنشیند، تا جنبش به فاز «مطالبه ای» بازگردد. در بهترین حالت، اگر قرار به استفاده از «راه حلهای فردی» باشد، جوان قصه ما می تواند از کشور مهاجرت کند و رنج مبارزه به خود نخرد.

پیشتر در نوشته ای، نگارنده اینطور اظهار نموده بود که تا زمانی که «براندازی» نتواند به صورت یک راه حل شفاف و قابل پذیرش در ذهن افراد متجلی شود، اصلاحات همواره مورد اقبال خواهد بود. اما امروز میبینیم که اصلاح طلبان نتوانسته اند راه حل روشنی برای تغییر شرایط پیش پای ذهن ایرانی بگذارند. جنبش نیز از فاز مطالباتی خارج شده. از این روست که رادیکال شدن جنبش، اگرچه امری است واقعی، اما هنوز به «براندازی» به عنوان یک راه حل نمی نگرد و در فازی بینابینی، میان دو گزینه اصلاح و انقلاب معلق است.

اما جالب اینجاست که علیرغم رادیکال شدن جنبش –که اولین نشانه اش بعد از یکسال خاموشی در 25 بهمن ماه درخشید- ، برخلاف انتظار اصلاح طلبان و حتی شخص نگارنده، نه تنها تیغ سرکوب حاکمیت کند تر می شود، بلکه بسیاری شهرستانها هم به مبارزه خیابانی کشیده شده اند. و این غیر طبیعی نیست، چراکه عده بسیار بسیار زیادی در طول سلطنت 32 ساله جمهوری اسلامی تکلیفشان را با آن یکسره کرده و تصمیمشان را در قبال وی گرفته بودند. این مسئله سر نخ مهمی برای اصلاح طلبان است: اگرچه برای قضاوت زود است، اما نشانه هایی که از قدرتمند و گسترده ترشدن جنبش (در نتیجه ی رادیکال شدن آن) خودنمایی می کند، آموزگار رفتار آینده جنبش خواهد بود.

حال باید از آقای کدیور و دوستانش که از رادیکال شدن جنبش نالانند پرسید که خود آنها تا چه میزان برای بازگشت جنبش به فاز مطالبه ای تلاش کرده اند، تا چه حد «وزن مطالباتی» جنبش را، با پیوند خوردن با مطالبات کارگران، زنان، اقلیتهای قومی و مذهبی و …. سنگین نموده اند. چه مقدار از انرژی آنان صرف ایستادگی بر بیانیه شماره 17 موسوی شده است. تا چه حد در میان خود آنها، برای پیگیری یک مطالبه حداقلی (مثل آزاد کردن موسوی و کروبی) انسجام تشکیلاتی وجود دارد؟….

رادیکالیزم جنبش، اگرچه در درجه اول نتیجه رفتار حاکمیت است، اما اصلاح طلبان با «بی عملی» و سبک کردن «وزن مطالباتی» جنبش نیز در آن سهم دارند. جنبش سبز، شبکه ای است، هوشمند است، و بنابراین به طور طبیعی مسیری را برمیگزیند که ضامن بقا رشد خود باشد. حال این جنبش با درک عینی از واقعیت، مسیری را پیش گرفته که تصور می کند بهتر است. جنبش سبز رودخانه ای خروشان است و اگر اصلاح طلبان هوشیار می بودند، می توانستند به جای اینکه از رادیکال شدن آن گلایه کنند و اشک بریزند، در برابر آن سدی بسازند و از انرژی افزوده آن بهترین بهره را ببرند. ادامه بی عملی تنها اعتماد مردم را از اینان سلب خواهد نمود. اما افزودن بر پند و اندرز اخلاقی و نکوهش رادیکالیزم، فرو رفتن به خلسه ای معنوی و عرفانی است که در نهایت پای مردم را از جهان می برد و مرگ مفهومی جنبش را به دنبال دارد. اگر توجه به واقعیات و عینیات موجود و واکنش طبیعی در مقابل آن رادیکالیزم نام دارد، رادیکال شدن جنبش مبارک باد! چراکه زنده بودن جنبش در گرو پیوند با واقعیات است، نه موهومات عرفانی.

سال 90، سال جدال‌های سرنوشت‌ساز در درون حاکمیت

1-      جمهوری اسلامی –به مثابه یک «کل»-  «شبه سیستم»ی است نیازمند به وجود بحران. حیات و بقای آن وابسته به دگردیسی مداوم در بستر دوگانه نظم-آشوب است. در همه سیستمها، تطابقِ­­­ حیات بخش، بر اساس منطقی شکل می گیرد که متضمن حداقل تغییر، صرف کمترین منابع و بیشترین اثرگذاری است. از این رو، افزایش نرخ «بحرانسازی» در جمهوری اسلامی، به معنای نیاز سیستم به استفاده حداکثری از منابع خود می باشد: به کار کشیدن آنها در جهت خواست هسته اصلی سیستم و اطاعت بی چون و چرا از آن.

2-      به وجود آمدن بحران، نیازمند پیش زمینه هایی همچون خلق موقعیت های «ویژه»، «حاد»، «پیش بینی نشده» و «استثنایی» است. جمهوری اسلامی یک نظام دیکتاتوری است که برای بقا، خود دست به خلق چنین شرایطی میزند تا از غایت اصلی –یعنی آرمانهای ایدئولوژیک- دور نشود.

3-      تاریخ «نظام جمهوری اسلامی»؛ تاریخ حرکت آونگی است میان «نظم» بروکراتیک و ساختاری؛ و «بحران» سازی با محوریت ایدئولوژیک؛ یک همکاری خود خواسته و درونی: بحران سازی برای فائق آمدن بر نظم غیر ایدئولوژیک، و بازگشت به نظم برای پرهیز از هلاکت در بحران. با این نگاه، حاکمیت هیچ گاه از اساس یگانه نبوده و نخواهد شد. «نظم بروکراتیک» عنصری است بی ارتباط به اهداف و ریشه های فکری پدید آورنده نظام، بیگانه با ارزشهای اسلام، امام زمان، انقلاب و … جسمی است بی روح، فاقد اراده لازم برای حرکت به سوی آرمانهای انقلاب. «نظم بروکراتیک» هیچ گاه پاسخگوی شرایط «ویژه» و «استثنایی» – یعنی پیش زمینه های بحران- نیست، چراکه اصولا برای شرایط برنامه ریزی شده و پیش بینی پذیر به وجود آمده. این عنصر به راستی چیزی است «مدرن» و نزدیک شدن بیش از حد به آن، به منزله جدا شدن روح انقلابی-ایدئولوژیک نظام از «کالبد اداری» آن است: مرگ ایدئولوژیک جمهوری اسلامی.

4-      همانطور که ذکر شد، هسته بحران ساز رژیم، در نهادهای ایدئولوژیک آن (مثل ولایت فقیه) تبلور یافته است. از این منظر، شبه ساختاری که –در مقابل ساختار بروکراتیک- دست از آستین نهادهای ایدئولوژیک درآورده و در حکم بازوهای اجرایی آنها کار می کند، نیازمند تغذیه ایدئولوژیک است. اما هر روز که می گذرد، ایدئولوژی –به عنوان منبع محرکه- خاصیت مقوی و مغذی خود را بیش از پیش از دست می دهد، و از همین بابت است که حکومت (به خواست کلیت خود) دست به توزیع بی سابقه «رانت» در میان بسیج و سپاه زده و با کارت «مکتب ایرانی» بازی می کند.

5-      اگرچه هنوز معلوم نیست که «مکتب ایرانی» تا چه حد می تواند کارساز باشد، اما بنابر تصور نگارنده، هیچ چیز قادر به پر کردن جای خالی نیروی بسیج گر اسلام سیاسی و فرهنگ شهادت طلبانه آن نخواهد بود. و به همین دلیل، آستانه آسیب پذیری نظام جمهوری اسلامی نسبت به «بحران» به شدت کاهش خواهد یافتد، چراکه قدرت بسیج گر ایدئولوژی اسلامی بسیار مضمحل گشته است. اما از سوی دیگر، باز توزیع «رانت» نیز بر پهنه ساختار «نظم بروکراتیک» افزوده است. این به معنای خارج شدن پاندول از تعادل سابق است.

6-      در ادامه اما، حکومت به طور کلی برای بیرون کشیدن انرژی ایدئولوژیک از افرادش و به کاربستن آن روز به روز نیازمند بحران های شدید تری می شود. بحرانهایی که از آستانه تحمل او فراتر خواهد بود، و بنابراین بیش از پیش نیاز داشت که ابزارهای اداری و غیر ایدئولوژیک را هم به خدمت بگیرد. اینجاست که متولیان بخش ایدئولوژیک، نسبت به تضعیف خود و قدرت گیری روزافزون بخش نظامی-امنیتی متعلق به بروکراسی نظام حساس می شوند. اما تا هنگامی که این قدرت گیری بروکراتیک و اداری از مسیر غایات اصلی شبه ساختار ایدئولوژیک دور نگردد، این حساسیت بدل به عمل نخواهد شد. خامنه ای در چند سال گذشته، و مهمتر از آن در سفرهای متعدد خود در ماههای اخیر به قم، بسیار کوشید که این حساسیت را خنثی کند، اما اینطور که از سخنرانی اخیر وی استشمام می شود، خود او بود که تحت تاثیر صحبتهای طرف مقابل قرار گرفت.

صورت بندی فوق از پهنه سیاسی نظام، دگرگونی هایی را «الزامی» ویا «اضطراری» می سازد:

  • تجزّی و تقابل ایدئولوژی اسلامی-مکتب ایرانی: با حذف هاشمی رفسنجانی –به عنوان سنبل پیوند و همپوشانی میان دو گفتمان سنتی انقلاب (عامل بحران ساز)؛ و متجدد بروکراتیک (عامل بازگشت به نظم)-، کلید ورود به دورانی جدید زده شد. دورانی که ورود به دوگانه نظم-آشوب، نه قوام بخش نظام جمهوری اسلامی که زهر تضعیف آن خواهد بود: این دوگانه دیگر در نقش خرده نظام های همکاری کننده و حافظ بقای نظام نخواهند بود و حرکات جدال گونه آنها، هر دو و کل نظام را تضعیف خواهد نمود. همانطور که در بالا اشاره  شد، ایدئولوژی سنتی نظام، کارآمدی خود را از دست داده است و زنده نمودن خرده گفتمانهای دورن آن همچون «عدالت» و … به همان دلیل که از ایدئولوژی و گفتمان سنتی نظام برخاسته، نمی تواند منبع تغذیه ای مفید باشد. بروز چنین شرایطی، تولد گفتمانی جدید، و بالاجبار متضاد با گفتمان قدیمی را الزامی می نماید. اما «مکتب ایرانی» و «مکتب اسلامی» در اقلیمی نگنجند، بنابراین چالش میان این دو، قطب بندی موجود را تقویت خواهد کرد. مکتب اسلامی -یا همان ایدئولوژی انقلاب- در یکطرف آونگ، و در تقابل با ساختار بروکراتیک در ضعف نسبی و رو به وخامت باقی خواهد ماند و در سوی دیگر مکتب بنجل و تقلبی ایرانی، تا حد ضعیفی مایه قوام بخشی و جهت گیری ساختارهای بروکراتیک و نظامی خواهد شد. اما از این پس، هر یک به تنهایی -ونه همچون گذشته با همکاری با یکدیگر- مدعی حفظ ایران و جمهوری اسلامی خواهند بود.
  • نتیجه طبیعی این رویارویی، ضعف بیش از پیش این هر دو ساختار است. اما در عین حال قابلیت تحمل پذیری کلیت نظام نسبت به «بحران» نیز کاهش خواهد یافت و همانگونه که پیش از این نیز گفته شد، برای نیروهای جمهوری اسلامی، فتنه اصلی (به معنای قبار آلود شدن فضا و مخدوش شدن تحکم تصمیم و بروز بی عملی سیاسی)  در پیش است، نه در پس!
  • جنگی که ذکر آن رفت، در آشکارترین وجه خود میان نوخاسته گان دولتی (دار و دسته احمدی نژاد به همراهی بخشهای رانتی سپاه و نیروهای بسیج که اکنون نیرویی بروکراتیک است) و اسلام خواهان وابسته به روحانیون (شبکه های مختلف سنتی، مراجع  و پیروان ارزشی و حتی شخص ولی فقیه و نهادهای مرتبط با او و …) ظهور خواهد یافت. اما قطعا به پیروزی هیچ یک در میان مدت نخواهد انجامید و هیچ گروهی قابلیت تسلط کامل بر دیگری را نخواهد یافت.

همانطور که دیدیم، هدفمندی یارانه ها (به معنای توزیع رانت ساختاری وغیر ایدئولوژیک) و حذف هاشمی از مناسبات تعادل ساز، به علاوه طرح گسترده تر مکتب ایرانی و تلاش برای آشکارسازی آن (مثل برگذاری مراسم نوروز توسط احمدی نژاد) آرایش جدیدی بر منطق دیرینه جمهوری اسلامی بخشیده است.  بنابر این تحلیل، و با توجه کاهش حیات بخشی بحران و افزایش نیروی قتاله آن، فرصتهای جدیدی برای مبارزان جنبش سبز باز خواهد شد. تا پیش از این، اعتراضات خیابانی باعث قدرت گرفتن و سلطه بیشتر یک بخش در مقابل دیگری می شد؛ اما از این پس و با بروز جدال میان این دو، تعامل میان دو شبه ساختار بروکراتیک و ایدئولوژیک به تقابل بدل خواهد شد و همپیمانی میان این دو برای سرکوب معترضین سست تر از گذشته. نیروی سرکوب و امنیتی نظام دو پاره خواهد شد و بخشی از آن در مقابل مردم ساکت خواهد ماند و عملی انجام نخواهد داد. حتی شاید آنگونه که زمینه آن از هم اکنون دیده می شود، عده ای از دو گروه بخواهند دست به یارکشی با معترضین بزنند، که هوشیاری مردم را طلب می کند. به درازا کشیدن این جدال درون حکومتی و تضعیف نوشداروی بحران و دوپینگ بصیرت، حیات نظام را به خطر انداخته و آن را در مقابل جنبش پویا و رو به گسترش سبز بیش از پیش آسیب پذیر خواهد کرد. سیگنال هایی که فضای سیاسی امروزره پر کرده، نشانمی دهد که سال 90 آغاز چنین جدالی است.

انقلاب زنده بود، تا هاشمی زنده بود…

نقل است که روزگاری، عده ای باستانشناس چشم آبی به چنگ قبیله ای بدوی و آدمخوار افتاده بودند. آدمخواران یک به یک، گوشت کف دست و پاهای اینها را کنده و جایش داغ میگذاشتند، و خودشان را هم زنده زنده در دیگ می پختند. نوبت به نفر آخر رسید. او که شاهد مرگ زجر آلود همراهانش بود به رئیس قبیله پیشنهادی داد. گفت من جادویی میدانم که می تواند رئیس قبیله را در مقابل نیزه و تیر و تبر روئین تن کند، و برای جلب اعتماد او، جلوی جادوگر قبیله نمایشهایی مثل افروختن آتش با کبریت و روشن کردن شب با چراغ قوه نیز انجام داد که صلاحیتش در جرگه جادوگران تائید گردد. بعد از موافقت رئیس، شروع کرد به جمع آوری هر آت و آشغال عجیب غریبی که در آن حوالی پیدا می شد. او در حالی که یک آوازقدیمی به زبان مادریش را با صدای بلند می خواند شروع به مخلوط کردن مواد و ساختن ضماد کرد و سپرد که اعضای قبیله هم به اجرای مراسم هلهله و پایکوبی بپردازند. در آخر، برای اینکه نتیجه کار خود را نشان رئیس دهد، تبر را از جلاد گرفت و خوب تیزش کرد، ضماد جادوئی بر گردن خود مالید و دستور داد که تبر را بر گردنش فرود آورند. پایین آمدن تبر همان و جدا شدن سر از بدن همان…

چندسال قبل که هنوز خاتمی بر سر کار بود، هابرماس برای سخنرانی به ایران آمد. عده ای از اصلاح طلبان دست او را گرفتند و بردندش در اتاقی و برایش درددل کردند که: اینها زبان ما را نمی فهمند، ما داریم با گوریل شطرنج بازی میکنیم. در این شرایط، آن «گفتگویی» که تو از آن دم میزنی چطور میسر است!؟ اصلاحات با وجود این گوریلها چگونه به ثمر می نشید؟…

سیاستمداران امروز جمهوری اسلامی در دنیایی مالیخولیایی زندگی می کنند. از نگاه آنان جهان به دو بخش «خیر» و «شر» تقسیم می گردد. انسانهای روی کره زمین یا از اصحاب یزیدند یا از یاران امام حسین. صحبتهای افراد یا «حق» است یا «باطل». جهان هستی با قواعدی خاص خود کار می کند که در دنیای امروز، دانشمندان از روشهای علمی در پی کشف آن هستند، اما سردمداران و حامیان جمهوری اسلامی آنها را درون کتابهای کهنه و قدیمی، آکنده از جعلیات غیر علمی می جویند. برای اینها حکومت، نه به منزله کشورداری و اداره امور مردم، که به معنای حفظ کلید ام القراء اسلام، و سپردن آن به دست امام زمان است. استدلال و منطق، که از ملزومات زندگی و مدیریت در جهان امروز است، در اینجا چیزی نیست جز به هم بافتن پاره ای نشانه ها از احادیث و اقوال، و نتیجه گیری بر اساس همانها. خلاصه کلام: حکومتداری در جمهوری اسلامی یعنی سر و کله زدن با اموری آنجهانی، مقایسه امور روزمره جهان با داستانها و روایات صدر اسلام و تصمیم گیری بر اساس نتایج و آموزه های آنها. زندگی در عرصه سیاسی جمهوری اسلامی، شباهتی بسیار با آن قبیله بدوی دارد.

هاشمی اما، نماد پیوندی بود میان این جماعت و «دنیا». اگر نبود سوزن تیز هوشمندی او، چه جادویی قادر به دوختن این روایات پراکنده با جهان امروزین بود؟ او نقطه اتصال جماعت مالیخولیایی بود با «حکومتگری»، با امری «این جهانی» و «امروزین». رفسنجانی اگر هم از «بمب اتمی اسلامی» دم می زد، سودای موازنه قوای منطقه ای را در سر داشت، نه «امام زمان». او «توسعه» می خواست و «سربلندی حکومت شیعی» بر زبان می راند، از راه حل بودن اسلام می گفت، اما اسلامی که در دست خودش باشد… هاشمی پیوند دو گفتار بود، مترجمی بود برای افکار آن جهانی حاکمان و نیازهای امروزین دنیا، به زبان یکدیگر.

نمی خواهم بگویم که هاشمی همه این کارها را یک تنه می کرد. او «نماد» این پیوند بود: پرچمی در محفل پایکوبی بدوی حکومتگران که به وجود این گفتار پیوند ساز رسمیت می داد و اعتبار می بخشید. بدون او اما، قبیله همان قبیله است، با همان خصوصیات مالیخولیایی و بدوی اش. اما سیاست از مفهوم مدن خود تهی شده، و به دوره جاهلیت، یعنی در حد اداره امور قبیله باز می گردد. بدون او معدود سیاستگران عملگرا، آنانی که قرابت بیشتری با منطق و تفکر امروزین دارند و هدفشان امام زمان نیست یتیم شدند: بی متولی، بی سرپناه، بدون هیچ نماد و سمبلی که آنها را گرد هم آورده، به امر سیاست پیوند دهد و منشا تغییر سازد.

هاشمی رفسنجانی، مردی که خمینی در ستایشش گفته بود: «هاشمی زنده است تا انقلاب زنده است» از کرسی ریاست مجلس خبرگان به زیر کشیده شد. او «نماد» «عقلانیت»ی مدرن بود که بارقه اش در دنیای جمهوری اسلامی روز به روز کم فروغ تر می شود. نگارنده هرگز ادامه داستانی که در ابتدای متن نقل شد را درنیافته، به علاوه او هیچوقت عضو یک قبیله آدمخوار نبوده تا بفهمد بریده شدن سر آن باستانشناس در چشم انسانهای بدوی، خرافی و غرق در مخدر چه انعکاسی دارد. ولی تصور می کند که اعضای قبیله –خوشحال از بازیافتن خوراکی از دست رفته شان- به پایکوبی و رقص ادامه دهند.

رفسنجانی وزنه ای سنگین بود که نمیگذاشت قلمرو قبیله از زمین اطرافش جدا شود. اکنون این وزنه –به اراده خود- به بیرون از قلمرو می غلطد تا قبیله در آسمان شناور شود و به آرمانهای موهومش: «امام شدن» خامنه ای، ظهور امام زمان، خیزش اسلامی منطقه و … نزدیکتر گردد. هاشمی از پله های ریاست خبرگان به پایین می آید، اعضای قبیله خوشحالتر از پیش می رقصند و این رویداد مبارک را جشن می گیرند. موسیقی خداحافظی پدرخوانده در نوای آشوبناک ضرباهنگ طبلهای بدوی خفه می شود و آدمخواران، معلق در آسمان به پایکوبی ادامه می دهند… بله! «انقلاب مرد، چون هاشمی مرد»

نشانه‌ها از جنگی که میان حکومت و مردم خواهد بود…

بیایید تصویری از جامعه و حکومت در مقابل هم بسازیم و ماجرای میان این دو و داستانی که بین آنها جریان دارد را بپردازیم و صیقل دهیم. جمهوری اسلامی، به مثابه یک فاشیزم مذهبی، هرآنچه را که مطابق با اصول و فروع خود نمیبیند دفع می کند و به حیطه «غیر خودی» می راند. شهروند درجه یک و دو می سازد و خود به عنوان قاضی محکمه، حکم محارب صادر می کند. فاشیزم حکومتی نه فقط در فیلترشورای نگهبان، گزینشهای عقیدتی، رسانه های حکومتی و … متجسد شده، بلکه در کلیت خود، الگویی است فرهنگی که دائما خط قرمزهای خود را فراتر از حد موجود می برد. به این ترتیب است که هسته فاشیستی حکومت روز به روز خود را منزوی تر می کند…

ایدئولوژی ولایی به کمک نیروی نظامی خود، دائما یقه افرادی که در دائره خودی ها جای داشتند را می گیرد وبه بیرون از حاکمیت هل می دهد، همانطور که غیر خودی ها را هم از این دائره می تاراند. چندی نمی گذرد که جمهوری اسلامی –آنگونه که امروز میبینیم- به دست خود لشکری بر علیه خود سامان می دهد، لشکری متشکل از کسانی که به بیرون رانده شده اند. اما نه، هنوز زود است که نام لشکر بر اینها بگذاریم، اخراج شدگان، هنوز جماعتی هستند پراکنده، با افکاری گوناگون، که در مسیر گریز خود از مرکز، نقاط غیر مشترکی را دنبال می کنند. لشکرسازی از نقطه ای شروع میشود که یکی از اخراج شدگان، قدمهای خود را کند می کند، رویش را به سمت همان نقطه ای که از آن اخراج گردیده بر می گرداند و فریاد اعتراض سر می دهد. بله! هسته فاشیزم، تنها نقطه ای است که این طیف منفصل را به هم پیوند میدهد، جنبش سبز، این چراغ را روشن کرد…

حالا بازی اخراج، تبدیل به نمایشنامه پرهیجانی میشده که بیرون گودی ها و اخراجی ها را به تماشا فرا میخواند. تماشای این بازی، زبانی ذهنی میسازد که گفتگو میان جماعت پراکنده را میسر میسازد. از این پس رویدادها، داستانی می شوند که همه اخراج شدگان خود را در نقشی از آن فرو می برند. در مقابل «آنها»؛ «ما» به وجود می آید. فرهنگ بیرون شدگان در اصلیترین بعد خود، در تقابل با فرهنگ حاکم تعریف می شود. مقدمات جنگ برای لشکر آماده است.

نظام فاشیستی، چیزی را جز خود بر نمیتابد، او فرهنگ خاص خود را دارد و غیر آن را منکوب می کند. از منظری بالاتر که به صحنه جدال نگاه کنیم، چندی است که این ناشکیبایی حکومت در مقابل «اغیار» نمودی شدت یافته دارد. گشت ارشاد در خیابان یکه تازی می کند، در مقابل نیز زنان راههای بهتری برای جداسازی خود از آنچه حکومت می پذیرد پیدا می کنند. تصویر انسان مورد پسند حکومت، یعنی بسیجی ریش دار و بی آب و رنگ، یا زن چادری سبیل دار و ابرو کلفت آنچنان در میان قاطبه مردم منفور است که تلویزیون جمهوری اسلامی نیز برای اینکه صدای بوق و کرنایش را بیشتر به ملت فرو کند، چاره ای ندارد که از پخش بی مورد این تصاویر حذر کند.  مردم نیز حتی الامکان تلاش می کنند که از چهره خود، تابلویی برای نمایش اقتدار حکومت نسازند، دوست دارند نشان دهند که تافته شان، یکسره جدا از حکومت بافته شده. این بار، این مردم هستند که حکومت را غیر خودی می کنند. پرچمها و لباس رزم لشکر، می بایست تماما متفاوت با ارتش روبرو باشد. مردم دوست دارند که عنصری از فرهنگ طرف مقابل را به ارث نبرند، مگر به حکم اجبار مبارزه.

میبینید که این مایه داستان، مخفی کاری را بر نمی تابد و مسیری که در پیش دارد، جز رویارویی متقابل را نتیجه نخواهد داد. اما امروز در کدام نقطه ایستاده ایم؟ اگر لشکری گرد هم آمده و مقابل حکومت ایستاده باشند، اکنون به چه کاری مشغول است؟ هر روز که می گذرد، مردم مرز خود را با حکومت آشکارتر می کنند و خط قرمز را پررنگتر می سازند، سعی می کنند هرچه بیشتر خود را از حکومت متمایز سازند و در این راه، کار به جایی می رسد که در جشنواره فجر، دختران و پسران همدیگر را می بوسند و موفرفری ها برای خود همایش ترتیب می دهند. در طرف مقابل، ایدئولوژی اخرالزمانی حکومت، که از بدو تولدش در آستین پنهان منده بود، بیرون خزیده و خود نمایی می کند. بسیجی شعر می سراید که «باتوم خوب و قشنگی داشتیم!». اسلامی گری، در مقابل ایرانیت قرار می گیرد و مبارزه بدون خشونت و سبز در مقابل باتوم، گاز اشک آور و گلوله قرار می گیرد، هر دو لشگر اصل و نسب خود را به رخ دیگری می کشند: این یعنی «رجز خوانی»، پیش از آغاز جنگ…

حکومت هنوز وارد جنگ نشده، چراکه جنگی آغاز نشده است. پر شدن خیابان از نیروی سرکوب، نمایش قدرت است، به رخ کشیدن عده نفرات است در مقابل مردم. اینکه کیهان این ادعای مبالغه آمیز را مطرح کند که50 میلیون نفر برای راهپیمایی حکومتی 22 بهمن به خیابان آمدند، آیا به این معنی نیست که برای ترساندن دشمنش متوسل به حیله و جنگ روانی می شود. آیا گوساله و بزغاله و میکرب خواندن منتقدین و از طرف مقابل ساندیس خور نامیدن حکومتیان، چیزی جز سخنان تحقیر آمیزی است که دو دسته متخاصم برای تحقیر دیگری به کار میبرد؟ آیا عربده کشی در مجلس و فحاشی ها به فائزه هاشمی (جرتون میدیم)، معنایی جز «رجز خوانی» دارد!؟ آیا تلاش برای حذف هاشمی از ریاست مجلس بی بو و خاصیت خبرگان، جز ریشه کن نمودن یک نماد است؟ آیا اگر در مرحله رجز خوانی نبودیم، صحبتهای مهاجرانی، مبنی بر عدم وجود فساد مالی در زندگی خامنه ای، می بایست با این موج از عصبانیت همراهان جنبش سبز مواجه می شد؟

سالار آبنوش، که یکی از اعضای سپاه باشد می گوید که سال 91، سال خون خواهد بود. من تصور می کنم که این پیش بینی جدی است، حکومت به «آخرالزمان» باور قلبی دارد و از این رو، منطق آخرالزمانی را هم به کل بازی میان خود و مخالفان حاکم خواهد کرد. امروز در مرحله جنگ فرهنگی، یا همان «رجز خوانی» پیش از جنگ قرار داریم. آیا جنگی که در پیش است،  مختصاتی در حد همین جنگ خواهد داشت، یا آنچنان که سالار آبنوش می گوید خونین خواهد بود؟

چارپایان طویله‌ای به نام مجلس، در یکقدمی مسلخ «مکتب اسلامی»

امروز مجلس شورای اسلامی، شاهد قرائت گزارش چند «راس» حیوان در مورد خیزش مردم ایران در 25 بهمن بود. چارپایان طویله ای که رجالگان آن را «خانه ملت» مینامند، ضمن محکوم کردن آزادیخواهانی چون موسوی و کروبی، حرامزادگی را به کمال رسانده و آنان را وابسته به انگلیس و امریکا و اسرائیل و کلا همه کشورهایی که نامشان را از بر داشتند، معرفی نمودند.

چارپایان در گزارش خود گفته اند که: «چون رسانه­ های غربی اخبار تظاهرات جنبش سبز را پوشش داده اند، لاجرم حامی آنان هستند». همانطور که میدانید، بوقهای جمهوری اسلامی و بسیاری رسانه های دیگر هم اخبار خیزش ملت شمال افریقا را تحت پوشش خبری قرار میدهند و البته در عقل چند راس گوسفند نمیگنجد که این به معنی دست داشتن در آشوب نیست. اما از نظر نگارنده این توهم چارپایان طبیعی است، چرا که همینها، خیزش مردم در منطقه بر علیه دیکتاتوری را قیام برای برپایی حکومت اسلامی میدانند، و بنابراین فکر میکنند اگر تصویر آنها را از صدا و سیما پخش کنند از آنان حمایت کرده اند. این خود بزرگ بینی احمقانه و متوهمانه سابقه ای دیرین دارد.

محمدابراهيم نكونام، چارپایی که این گزارش را قرائت می کرد افزوده که: «با توجه به دست داشتن موسوی و کروبی در خیزش 25 بهمن، مجلس هیچ تعللی را برای برخورد با آنان نخواهد پذیرفت». توگویی این حیوان خبرندارد که خونریزان و قصابان قوه قضائیه و سپاه برای انجام وظیفه، از چند راس گوساله و گوسفند ساکن بهارستان دستور نمی گیرند که حالا اینها بخواهند تهدیدشان کنند و وظیفه شان را یادآوری نمایند.

بعد از عروتیز این حیوان، نوبت غلامبچه سرطویله دار -لاریجانی- بود که در بوق زنازادگی خود بدمد. خوشبختانه نمایندگان مجلس طویله اسلامی، با وجود آتشی به نام جنبش سبز توانسته اند از بیکاری در آمده و از محکوم کردن آن آب و علوفه خود را حلال کنند. میدانید که طویله مجلس اسلامی نمیتواند وظایف اصلی خود، یعنی نظارت بر دولت بوزینگان را انجام دهد، چراکه بوزینگان، قصابان و سلاخان را به خدمت گرفته اند و از این روست که گوسفندان جرات نطق کشیدن در پیش آنان را ندارند. همین امر به بیکاری و مگس پرانی اعضای طویله انجامیده، آنان را به امور بیفایده ای همچون تشویق خونریزان و محکوم کردن آزادیخواهان مشغول نموده است.

از طرف دیگر، جدال میان دو موجود تخیلی، یکی به نام «مکتب ایرانی» و دیگری «مکتب اسلامی» به نقاط سرگرم کننده خود رسیده است. اصولا این از خصلتهای ذاتی حکومتهای استبدادی است که «دشمنان» خیالی میسازند و در مقابل هم قرار میدهند تا ملت را سرگرم کرده، آنها را به طرفداری از یکی از این دیو افسانه ای متهم کرده و از پیگیری حقوق خود بازدارند. اما این بار «دشمن»؛ یا به گویش رهبر شیره ای اتحادیه اصطبلهای های اسلامی «دژمن» نه امریکاست و نه اسرائیل، نه  استکبار است و نه غربزدگی. دشمن درون خود طویله سکنی گزیده است!

احمد توکلی، همان چارپای کودنی که وقتی به وزارت کار رسید گفته بود: «در حکومت اسلامی حقوق بازنشستگی نداریم، آحاد امت اسلامی تا وقتی توان دارد کار میکند، وقتی هم که ناتوان و پیر شد، می رود جزو فقرا و صدقه بگیرها» حالا که دکترای اقتصاد خریده و پشمش سفید شده، در نامه ای شدید اللحن خطاب به سرکرده بوزینگان، از «مکتب اسلامی» دفاع کرده و احمدی نژاد را به حمایت از «مکتب ایرانی» متهم کرده است و ناراحت است که بوزینه مذبور 45 بار از کلمه ایران استفاده کرده و از اسلام تنها 2 بار یاد نموده است. البته نگارنده نیز از این موضوع دلخوری های خاص خود را دارد، چراکه واژه مقدس «ایران» نمیبایست به دهان کثیف عنتری چون احمدی نژاد آلوده می شد.

اما این حیوان در مهملنامه نامه خود آورده است که: «اولین کسانیکه با ابزار ایرانی‌گری قصد داشتند نفوذ سیاسی بخرند حزب مشارکتی‌ها بودند که با شعار «ایران برای ایرانیان» به میدان انتخابات آمدند. حتماً به خاطر دارید که این حرکت اصلاح‌طلبان به تعصبات قومی دامن زد. تعصباتی که ریشه شیطانی دارد و عامل تفرقه در ایران است» باید ازتوکلی حرامزاده پرسید که «شعار ایران برای همه ایرانیان» که ریشه تبعیضات قومی،عقیدتی و فاشیستی جمهوری اسلامی را هدف گرفته و اتحاد همه را حول محور ایران خواستار است، چگونه و با چه منطقی می تواند به اینگونه تعصبات دامن بزند!؟ آری، در ذهن علیل یک گوسپند هر چیزی ممکن است، علی الخصوص که به ماده مخدر و توهم زایی چون همچون نفت نیز آلوده شده باشد.

به هر روی، میبینید هنگامی که احمدی نژاد به لرستان رفته، خود را برای مردم لوس میکند و با ساکت بماندن در مقابل فتنه برای خود محبوبیت می خرد، چارپایان طویله اسلامی خود را در مقابل ملت قرار داده اند و با آنان دشمنی می ورزند. عنتر قصه ما نیز از همین امر خوشحال است و برای مجلس آینده نقشه می کشد. بله! «مکتب ایرانی» دامی است که بوزینگان برای چارپایان فراهم کرده اند تا بیش از پیش آنان را در پیش چشم ملت منفور سازند، «مکتب اسلام»؛ یعنی موجودی خیالی که تا امروز حاکم بر ایران بوده، در نگاه مردم نا آگاه «لولو» است. لولویی که بوزینگان با آن، عوام الناس را از ساکنین طویله و سایر اصطبلهای اسلامی فراری میدهند و به دام خونخواران سپاهی میندازند.

حماقت ساکنین طویله نیز در این میان جالب توجه است. به راستی توکلی ابله، متوجه اشتباه خود در این نامه نگاری شده است که نامه سرگشاده را فورا از سایت خود حذف نموده. اما دیگر چارپایان همچنان به بازی در زمینی که بوزینگان برای آنها تدارک دیده اند ادامه می دهند.

ملت آزادیخواه و هشیار ایران، وظیفه دارد آگاهی دیگران را نسبت به این توطئه برانگیزاند و از خطرات این هردو مکتب کثیف و موهوم آگاه کند. روزی را تصور کنید که خونخواران و سلاخان سپاهی، معممین دزد را برای خوشنودی ملت ذبح کنند و خود بر جایگاه آنان تکیه زنند. ولی فقیه را به زیر بکشند و خود بر تخت استبداد تکیه زنند. ملت ایران باید آگاه شود، تا از چاهی به چاه دیگر نیفتد.

نگاهی سیستمی به روند سقوط نظام جمهوری اسلامی: «توسعه در کمند سیاست»

امروزه تقریبا تمامی صاحب نظران حوزه «توسعه» اذعان دارند که توسعه همه جانبه ایران، در چارچوب رفتارهای کنونی نظام جمهوری اسلامی تبدیل به امری ممتنع شده است. این «امتناع توسعه» از منظر سیستمی، حیات و بقای این نظام را به شدت تهدید کرده و نهایتا آن را به ورطه نابودی خواهد کشانید. اما چگونه می توان این مسئله را توضیح داد؟ دکتر محسن رنانی در مقاله «توسعه در کمند سیاست» ضمن تشریح مراحل زندگی یک سیستم، چگونگی تحلیل رفتن قوه حیاتی نظام را در سایه «امتناع توسعه» مورد بررسی قرارداده و افتادن آن به «تله بنیانگذار» و در ادامه، سقوط و فروپاشی آن را به تصویر می کشد. از نظر وی، جمهوری اسلامی -به مثابه یک سیستم- مدتهاست در راهی افتاده که از لحاظ ساختاری، استعداد و توان تبدیل نمودن انرژی های ورودی خود، به نیروی پیش برنده و حیاتی را به سرعت از دست میدهد. ادامه این روند سیستم را در روند نزولی بحران قرار داده و روز به روز ادامه وضع گذشته را مشکل تر می نماید.

اما در این شرایط دست زدن به جراحی های عمیقی در اقتصاد ایران، و اجرای طرحهایی مثل هدفمند کردن یارانه ها، نه تنها مناسب حال این بیمار مشرف به موت نیست، بلکه بیش از پیش ادامه زندگی وی را در معرض تهدید مرگ قرار می دهد. ایشان در مصاحبه ای می گوید:

«بنابراین در چنین وضعیتی به حکم این که سیستم در دام موسس است اصلا نباید سراغ جراحی آن برویم. آری یک زلزله چهار ریشتری هم می تواند یک سیستم که در وضعیت پایداری نیست را به هم بریزد اگرنگران زلزله هشت ریشتری هستیم، اما درمان آن ایجاد عامدانه یک زلزله چهار ریشتری نیست.درمان آن ایجاد ثبات و مستحکم سازی این سیستم از طریق بهبود فضای معنایی اقتصاد و ایجاد وفاق ملی و امنیت سرمایه گذاری و تسهیل مناسبات با اقتصاد جهانی و ایجاد بستری امن برای کارآفرینی وتقویت و حفاظت از حقوق مالکیت مردم و نظایر این هاست. بعد از این مرحله است که اصلاح قیمت ها می تواند به عنوان یک نسخه کمکی به بهبود وضعیت کمک کند»

با این مقدمه به سراغ اصل مقاله می رویم. مقاله  «توسعه ملی در کمند سیاست» را می توانید از اینجا دانلود کنید.

« Older entries

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: