نامه جمعی از «وبلاگ‌نویسان سبز» به «شورای هماهنگی راه سبز امید»

اعضای محترم شورای هماهنگی راه سبز امید

جنبش سبز اگر چه در لحظاتی سخت و دشوار به سر می برد اما به واقع تجربیات ارزشمندی که از خلال رویدادهای ایام پس از کودتای انتخاباتی 88  بدست آمد و روابط و ساز و کارهای رسمی و غیر رسمی نهادینه شده در لایه های مختلف اجتماعی و سیاسی، جنبش را مجهز به توانمندی هایی نموده که گذر از این ایام عسرت به روشنای آزادی از همیشه هموارتر به نظر می رسد. جنبشی که در ابتدای شکل گیری با شعارهایی مبهم، پراکندگی مطالبات، چشم اندازهایی ناروشن، ساختارهایی شکل نگرفته و بعضاً درون فرساینده مواجه بود، امروز به مدد خون هایی که داده شد، عمرهایی که در زندانها سپری شد، بحث و نقدهایی که در مجامع سبز شکل گرفت و روشنگریهایی که صورت پذیرفت، از آن دوران به سلامت گذار نمود. امروز می توان مدعی شد که جنبش به شناختی هر چند کلی از حیث اهداف، چشم اندازها، موانع و آسیب ها دست یافته است. در این روند نقش راهبری خردمندانه و پایمردانه آقایان میرحسین موسوی و مهدی کروبی اهمیتی به سزا داشته است. این دو همراه بزرگوار علیرغم محدودیت ها و با علم به هزینه ها، در سخت ترین لحظات از میان دشوارهای موجود راهی می گشودند و امید را به جنبش و بدنه ی جوان آن تزریق می کردند. اگر چه موسوی و کروبی خود هیچگاه مدعی رهبری جنبش نبودند، اما همین تاکید آنها بر وجود «راه» در «به ظاهر بن بست های موجود» و همچنین ثبات قدم و نفس همراهی بی تکلف شان با مردم سبب گردید که رهروان جنبش سبز  آنها را به رهبری برگزینند. از جمله نقش های محوری که این رهبران برگزیده ایفا کردند تلاش بی وقفه شان در گسترش مرزهای جنبش با رویکردی تکثرگرایانه و پرهیز از مرزبندی های تصنعی بود. تلاشی که می تواند و باید چراغ راه آینده جنبش باشد.

حرکت جنبش سبز به سمت ساختار یافتگی از یک سو و قدرت راهبری و انسجام بخشی موسوی و کروبی از سوی دیگر، سبب گردید که حاکمیت کودتایی نگران از قدرت رو به گسترش جنبش سبز، به حبس و حصر ایشان و همسرانشان اقدام کند. پس از این بود که شکل گیری شورایی به نام شورای هماهنگی راه سبز بیم و امیدهایی را در بدنه ی جنبش ایجاد نمود. در این میان گروهی که پیش از دستگیری موسوی و کروبی به صورت سازمان یافته به تخریب و تضعیف آنها می پرداختند و به اسم آزدیخواهی کمر همت به خدمت کودتاگران بسته بودند، همانطور که پیش بینی می شد،  امروز که این رهبران در حبس رژیم به سر می بردند، با تغییر سوژه به تخریب نهادهای برآمده از راه سبز امیدی که موسوی و کروبی گشودند می پردازند. علیرغم وجود چنین جریانی، نمی توان منشأ همه ی نقدهای وارد بر عملکرد جنبش را از این دسته دانست. جنبش و نهادهایی که در راهبری جنبش نقش دارند ناگزیرند که گوشی شنوا برای نقدهای داخلی داشته باشند، آنچنان که موسوی و کروبی نیز چنین کردند و همواره پذیرا و پاسخگوی نقدهای وارده بودند. چنین نقدهایی، راه را بر کج روی ها، کند رویها و تندروی ها خواهد بست.

امروز که قریب به دو ماه از شکل گیری شورای هماهنگی می گذرد، امضا کنندگان این نامه نه در قالب یک تشکل سیاسی یکپارچه و در راستای اهداف سیاسی و منافع گروهی بلکه از موضع منتقدین دلسوز جنبش و از روی احساس وظیفه و مسئولیت به نقد عملکرد و کارنامه ی «شورای هماهنگی راه سبز امید» می پردازند. اگر واقع بینانه به عملکرد این شورا نگاه شود، انفعال و بی تحرکی مجموعه مذکور چنان بوده که کارنامه کارکردش اصولا خالی تر از آن است که قابل نقد باشد. نقدهایی که درباره ماهیت، ساختار و شفافیت مکانیزم ها در این شورا مطرح شده و می شود، اگر چه در جای خود قابل طرح و بررسی است، اما با درک حساسیت ها و شرایط موجود، می توان از این نقدها موقتا عبور کرد و تنها از منظر عملکرد شورا در مدیریت اعتراضات و حوادث پیش روی جنبش سبز به بررسی و نقد شورا و تحرک اعضایش پرداخت. اما متاسفانه در این سوی داستان نیز چیز چندان قابل عرضی وجود ندارد و بیم آن می رود که چنانچه این سکوت و انفعال ادامه پیدا کند، نه تنها نقش این شورا در سایه تردید قرار گیرد، بلکه خلا رهبری جنبش  باعث از هم پاشیدگی و فروپاشی جنبش شود.

میراثی که اکنون در برابر دیدگان ما قرار گرفته ماحصل سالها مبارزه در راه آزادی است که اینک در جنبش سبز تبلور یافته است. راهبری چنین مجموعه ای آن هم در شرایطی چنین خطیر مسئولیت سنگینی است که موسوی و کروبی به خوبی از عهده ی آن برآمدند. این همراهان سبز به خوبی با ریشه ها و علل شکل گیری جنبش سبز آشنا بودند و دقیقا از همین منظر بود که توانستند با درایت کافی راه دراز گذشته را به وضعیت کنونی جنبش سبز پیوند زنند و فارغ از تنگ نظری ها و مرزبندیها، مصلحت مردم ایران و جنبش سبز را در نظر بگیرند و سرلوحه تصمیم گیریهایشان قرار دهند. به عبارت دیگر آنچه باعث جلب اعتماد بدنه جنبش سبز به این همراهان بزرگ شد صداقت و پایمردی آنان بود. مردم به عینه می دیدند که این همراهان سبز بر خلاف  بسیاری از گذشتگان، به جای  آنکه به مصالح حکومتی خودکامه بیندیشند، به مصالح ملی مردمی می اندیشند که سالهاست برای رسیدن به آزادی در تکاپو هستند. شورای هماهنگی نیز تنها زمانی خواهد توانست نقشی در مدیریت راهبردی اعتراضات جنبش داشته باشد که پرامید و ثابت قدم در همان مسیر گام بردارد. آنچه برای این شورا و جایگاهش وجاهت می آورد نه انتساب به آقابان موسوی و کروبی، که نحوه عملکرد این شوراست. موسوی و کروبی خود نیز جایگاه کنونی شان را به تدریج و در خلال ایام و پس از اثبات همراهی شان به دست آوردند. شورای هماهنگی نیز از این قاعده مستثنی نیست و می بایست با شفافیت بیشتر و عملکرد موثرتر و فعالانه تر اعتماد چشم های نگران بدنه جنبش را بدست آورد.

انتظار بر این نیست که این شورا در دام تندرویها بیفتد اما راه گریز از تندرویها، انفعال نیست. واقعیتی که امروز شاهد آن هستیم این است که به واسطه سکوت و انفعال شورا، فاصله آن با بدنه جنبش سبز، که روزی مطالبت و اعتراضات خود را از زبان موسوی و کروبی می شنید، هر روز بیش از دیروز می شود. چنین سکوتی از یک طرف باعث یاس و سرخوردگی بدنه جنبش می شود و از طرف دیگر، راه را برای ایجاد چندپارگی در جنبش و فرصت طلبی گروههایی که در زمان حضور موسوی و کروبی در سایه قرار گرفته بودند باز می گشاید. حبس و حصر راهبران برای جنبشی که چندان هم متکی به رهبران خود نبوده است می تواند یک فرصت تلقی شود. تبدیل این تهدید به فرصت و ادامه ی راه  نیاز به مدیریت و تحرک  و هماهنگی بیشتری دارد و فلسفه ی تشکیل شورای هماهمنگی نیز همین بوده است. نجواهای گاه به گاه ، پراکنده و مبهم شورای هماهنگی متناسب با نقش و جایگاه متصور شده به این شورا نیست. ادامه ی این سکوت و تردید در حرکت و سردرگمی در یافتن نقشه ی راه، گرد ناامیدی و یخ زدگی را بر فضای جنبش پاشیده، صف آزادیخواهان سبز را پراکنده و به جای هماهنگی، ناهماهنگی به ارمغان خواهد آورد.

لذا ما امضا کنندگان این نامه خواستار آن هستیم که شورای هماهنگی ضمن خروج از انفعال موجود، نقشی فعال تر در عرصه تحولات پیش رو بر عهده بگیرد و در عین حال رویکرد تکثرگرایانه ی موسوی و کروبی را همچنان در کالبد راهبری جنبش حفظ نماید تا در سایه ی چنین مدیریتی انسجام جنبش کماکان حفظ گشته و پیوندهای درونی آن گسسته نگردد. راه سبز امید و آزادی به خوبی توسط موسوی و کروبی و سایر همراهان سبز ترسیم شده است. پایمردی در اهداف و همراهی با مردم شیوه کارآمدی است که موسوی و کروبی بدان پایبند بودند. رجای واثق داریم که ادامه چنین روندی، ما  را به منزلگاه آزادی رهنمون خواهد ساخت.

جمعی از وبلاگ نویسان سبز

————————————————————-

•             آخرین لیست وبلاگ های امضا کننده را از اینجا دنبال نمایید.

•           در صورت تمایل به  امضا نمودن این نامه و اضافه شدن به این لیست، پس از انتشار این مطلب در وبلاگ خود، آدرس لینک مربوطه را به  ahmadsaidi8808@gmail.com ایمیل نمایید.

Advertisements

حاتمی‌کیا و اصلاحاتی که مد نظر اوست

رسانه، حواس ما را از توجه به نکات اصلی مصاحبه ابراهیم حاتمی کیا باز می دارد، و تلاش می کند که اشاره او به «ضرورت اصلاحات» را به عنوان موضوعی جدی مطرح نماید. اما اگر در سراسر این مصاحبه بگردیم و چندین بار زیر و رویش کنیم، شاید تنها نکته ای که بتوان بابتش به ایشان آفرین گفت، مقاومت او در برابر پیشنهاد تبدیل دوربین به چماق بود.

امیرعباس هویدا، سالها پیش روی همان صندلی نادر طالبزاده نشست و به جلال –مردی که ودکای ارزان قیمت می نوشید- همین پیشنهاد را ارائه نمود، اما با سینه ای ستبر و مخالفتی غرّا مواجه شد. طالبزاده سه مرتبه سوال را دور سرش چرخاند، که حاتمی کیا به گنجاندن «خودی ها»ی «فرهنگی»، در سلسله مراتب تصمیم سازان امنیتی-نظامی رضا دهد: «هنرمند میتواند اصلاحگر باشد! بار دوم همین سوال، اما به این صورت مطرح میشودد: چقدر نیاز هست که بچه های فرهنگی در کنار امنیتی ها و … قراربگیرند!؟ و …»، که او هر سه بار از زیرش فرار کرد و گفت: «نظامی کار نظامی بکند، فرهنگی کار فرهنگی: هرچیز به جای خویش نیکوست»  از این رو، برادر مسلمان خواست که ادای «عرق خور» دهه چهلی را در بیاورد، اما حیف که اسلام دست و بال او را بسته بود! درود بر شرافتش.

اما حاتمی کیا از چگونه «اصلاح»ی سخن میگوید؟

«ادب من… من متفاوتم… فیلمسازی با عقبه من… سقف پرواز من مختص به خودمه… من وارد حوزه های تنش دار می شوم… من توی دایره های ملتهب میروم… من دو دوتا چهارتا بلد نیستم… من با دلم حرکت میکنم… من فردیت خودم رو دارم… من همیشه منافق بوده ام…« این حرفهای حاتمی کیایی است که اصرار دارد بگوید فردگراست، و البته از نظر خودش خیلی بزرگتر از آن است که در چارچوب های طراحی شده بدست همان «خودی» ها بگنجد: «توی این ساختار مگر جا میگیرم من؟»

آقای منحصر به فرد، به خوبی می ­داند که چارچوبهای نظام خیلی «تنگ» است، و از عصبی بودن نظام گلایه دارد: » نظام هنوز عصبیه! نمیگذاره وارد این حوزه ها بشیم» اما بلافاصله این «تنگی» را به رسمیت می شناسد: «چه میدونم، اینها دیگه قواعد خودشونه!« در دل این تناقض ظاهری، حقیقتی نهفته که انسان ایرانی به خوبی آن را درک می کند. این صدای کسی است که همانند همه ایرانیان، از کوچکترین حقوق حقه خویش محروم است، اما به واسطه امتیازاتی که به سبب مرتبط بودن با «خودی ها» داشته، استثناٌ اجازه کارهای خارج از چارچوب را می یافته.

او اگرچه نه آشکارا، اما آنگونه که از پاره های گفتارش بر می آید، استدلالهای جالبی برای برخورداری از این امتیازات دارد: «من ماهواره نگاه میکنم ولی آنچیزی که بیرون میدم از درون نظامه… من اپوزوسیون نبودم…   چون خودی هستم! چون متعهد هستم!….» در ذهن حاتمی کیا، طبیعی است که رسول اف و پناهی دستگیر، زندانی و ممنوع الکار شوند، چرا که آنان «غیر خودی» محسوب می گردند. اما یادمان نرود، همانگونه که در بالا دیدیم، که او به معنای واقعی هم «خودی» محسوب نمی شود! چون «خاص» تر از آن است که «در این ساختارها بگنجد». پس نتیجه می گیریم از آنجایی که وی در «عمق می رود» و «کار خاص» می کند، خود را محق می داند که از امتیاز بچه شیطان و عزیز کرده ای که همه جور دهن کجی به والدین عبوس و خودی می کند (چون خودش تشخیص می دهد که به «صلاح» خودی هاست!) برخوردار گردد.

او دوست ندارد که جامعه چشم و گوش بسته باشد، اما چرا؟ وی می گوید: » شده ایم شبیه خانواده هایی که بچه را چشم و گوش بسته بار میاورند، ولی پایش را که به خیابان می گذارد همه چیز خانواده به هم میریزه!« او بیشتر نگران «خانواده» است تا درد آزادی نوجوان بالغ را داشته باشد. بله! صلاح است که «خودی ها» برای حفظ خودشان از جامعه ای که بالغ شده و با حقوق خود آشناست، آنها را کمی آزادتر بگذارند، مبادا که بلایی بر سر خودی ها بیاید. این است «اصلاحات»ی که آقای حاتمی کیا مد نظر دارد. پس بیهوده دلتان را به تیتر رسانه ها خوش نکنید.

آقای حاتمی کیا نمی تواند اصلاح طلب باشد، چراکه بیش از هر اصولگرایی «تبعیض» را به رسمیت می شناسد. او مدام خود را بزرگ می کند، مصر است بیننده را بباوراند که او تافته جدا بافته ای است. بزرگترین بخش مصاحبه اش به تعریف از «ادب من» می گذرد. صراحتا و ضمنی، از «خودی و غیر خودی» سخن می گوید و حتی درون خودی ها هم همین مراتب را معتبر می داند: «حکم کسی که در دریاست با کسی که در خشکی است متفاوت است«و «قبله» و «قبیله» خود را از بقیه «خودی ها» جدا می کند. در اندیشه او، نه تنها خودی ها از غیر خودی ها برترند، که داخل خودی ها نیز، برخی با برخی دیگر برابرترند! و به این ترتیب، حتی آنقدر حتی درون خودی ها، خودی و غیر خودی می سازد که نهایتا خودش بماند و خودش. او نمی تواند از اصلاحات سخن بگوید، چرا که نگاه تحقیر آمیزی به اصل «برابری انسانها» دارد.

آقای حاتمی کیا! آنهایی که با شعار «ایران برای همه ایرانیان» اصلاحات را آغاز کردند، نتیجه کارشان همین شد که می بینید. وای به حال شما که از آغاز بنا را بر تبعیض گذاشته اید. برادر مسلمان! اگر طومارتان برای همدلی با همه انسانهای کشته شده در بحرین، ونه تنها شیعیان آن بود، آنوقت می توانستیم بپذیریم که شما هم در آغاز راه آموختن «ادب» آزادیخواهی هستید. ولی آزادیخواهان نگاه تبعیض آمیز شما را تاب نمی آورند. هنوز خیلی راه مانده که آن «ادب» را بیاموزید، انتظار زیادی از شما نداریم، حداقل کمی بهتر ادای آن مسلمان عرق خور را در بیاورید.

—————————-

پ.ن: نگارنده فیلم اخیر او را ندیده و تمامی اظهارات ایتالیک، نقل صحبتهای حاتمی کیا در برنامه راز است

تحلیلی مفصل در باب چرایی ناکامی جنبش سبز و پیروزی جنبش اعراب

بعد از قرائت متون بیشمار و تفحص بسیار در اقوال و مقالات در حول و حوش ادله پیروزی نهضت اعراب، و مقایسه آن با جنبش سبز خودمان به این نتیجه رسیدم که هیچیک از تفاوتهای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، جغرافیایی و … در ظفرمندی آنان و شکست ما موثر نبوده و تفاوت از جای دیگری آب می خورد.

اینطور که من متوجه شدم، تنها عنصری که آنان را به پیروزی رساند و ما را همچنان در سردرگمی نگاه داشته، چیزی نیست جز تفاوت زبان عربی و فارسی.

شعار اصلی آنان «الشعب یرید اسقاط النظام» بود، اما دلیل به نتیجه رسیدن آن نه در هدف شعار، که در جای دیگری نهفته است: این شعار اعراب قابل ترجمه به فارسی نیست! در زبان ما واژه معادلی برای «اراده کردن» وجود ندارد و همین ترکیب سرهم بندی شده هم در فارسی مفهوم نمی گردد.

خیلی ساده است، ما در شعار خود، «خواستن» و «مطالبه» از دیگری را نشاندیم، اما آنها تغییر را «اراده» کردند و خود به سرانجام رسانیدند.

والسلام!

 

سونامی ژاپن، جنبش سبز و فوکوشیمای انتخابات

بر طبق یک توطئه از پیش طراحی نشده –ولی کاملا آگاهانه-؛  زلزله ای که در بطن اقیانوس آرام رخ داد و قربانی اش را در سواحل شرقی ژاپن گرفت، رفته رفته از ابعاد اصلی خود فاصله می گیرد و به مسئله ای «ناانسانی»، «تکنولوژیک» و «کسالت بار» تغییر شکل می دهد. نمایی که مدیای جهانی از این فاجعه برای بیننده تدارک دید، طی دو هفته چنان تغییری نمود که بیننده را به صرافت آغاز یک «قهر» میان ژاپن مصیبت زده و سایر جهان می اندازد. چهره بهت زده آوارگان، خانه ها و ماشینهای معلق روی آب، بغض و گریه انسانها، طی مدت زمان اندکی از صفحه تلویزیون کنار می رود و به جایش آهنپاره ای که رآکتور فوکوشیما نام دارد خبرسازی می کند.

اما تصور میکنم که اشتباه کرده ام. آنها از اول با ژاپن قهر بوده اند و اتفاق تازه ای رخ نداده: مثل کسی که دشمنش بر اثر تصادفی فوت می کند، بزرگوارانه و با اندوهی ساختگی، به مراسم ختم رفتند، در کشاکش میل نمودن حلوا با رفیقشان در مورد نرخ دلار و رشد ملک صحبت کردند، وقتی هم که احساس کردند به اندازه کافی در غم صاحب عزا مشارکت داشته اند، همانطور پر فیس و باد که آمده بودند، راهشان را کشیدند و رفتند.

طی این چند روز خبری از کمک جدی کشورهای جهان به ژاپن مخابره نشده است. رسانه هم به سهم خود کوشید که مصیبت را از ابعاد «انسانی» آن پاک کرده و فوکوشیما را جایش بنشاند. به این ترتیب فرد مورد نظر ما بعد از هفتم مرحوم، طی تماسی با با همسر او، در مورد طلب قدیمی که سالها محل دعوا بوده است سوال و جواب کرد: جهان هم از کل فاجعه ژاپن، آنچه را که به دندان خودش میخورد انتخاب کرد: آلودگی زیست محیطی ناشی از نشت مواد رادیواکتیو! به ما چه مربوط است که چه بلایی به سر ژاپن می آید!؟ یک عده آدم به تعداد ایکس نفر کشته شده اند، آمار بیخانمان ها هم ایگرگ است و …

فکر میکنم می خواهند سبزها را هم با چیزی شبیه همین توطئه بازی بدهند. ما به معنا واقعی دچار مصیبت شدیم: رای مان را دزدیدند، امید بازپس گیری آن را هم سوزاندند و شکنجه مان دادند، به ما شلیک کردند و نوبت به شهید دزدی و عاقبت ربودن رئیس جمهورمان رسید. اما اینها می خواهند این همه را فراموش کنیم. فراموش کنیم که این ما بوده ایم که داستان را تا به اینجای کار ساختیم و جلو بردیم. میخواهند فکرکنیم که این همه را فقط و فقط از تلویزیون دیده ایم. می خواهند به همان ترتیبی که از ژاپن، تنها فوکوشیما برجای ماند، یادمان برود که ژاپن سونامی زده بود، کشته و آواره ی بسیار داشت، فراموش کنیم که مهمترین چیزی که آسیب دید، جوانان سودازده ما بودند، و آن رآکتور کم اهمیت ترین بازیگر تعزیه ما بود.

کودتا تعزیه ای بود که ما خود بازیگر آن بودیم، ابعاد مختلف آن مصیبت را به جان لمس کرده بودیم و هیچ گوشه ای از داستان نیست که از ما نبوده باشد، ویا بر ما. آیا برایمان روایتی دیگر خواهند ساخت و ما را از «بازیگر» به «تماشاچی» بدل خواهند نمود تا هورا بکشیم و برای دیگر بازیگران کف بزنیم، از پیروزیشان شاد شویم وبر شکستشان اشک بریزیم؟ آیا به همین سادگی میدان را به دیگری واگذار خواهیم کرد؟

من فکر می کنم که نباید به هیچ قیمت از بازی خارج شد. اینطور که من میبینم، روند حوادث به نحوی است که گویا عده ای می خواهند ما را از بازی بیرون بیندازند و خود روایتگر ماجرا شوند. تزویر رسانه ای بازیهای بسیار در آستین دارد و هیچ بعید نیست از جنبش سبز، تنها یک فوکوشیمای انتخاباتی برجای بماند. دیگر بازیگران داستان منتظرند قربانی بمیرد، تا زودتر با صاحب عزا تسویه حساب کنند. باید کاری کرد، قبل از اینکه خیلی دیر شود…

ایکاش شاهزاده هم همچون پدرش، صدای ملت را می‌شنید

صحبتهای آقای رضا پهلوی در مصاحبه با صدای امریکا بار دیگر باب بحث بر سر احیای سلطنت را باز نموده است. اما چکیده برهان ایشان برای طرح دوباره گزینه مشروطه سلطنتی (یا پادشاهی پارلمانی) آنچنان پراکنده و نامنسجم است که بایستی ستونهای آن را  یک به یک در خاکی دیگر جست و سپس افراز و نقد کرد. در این میان آنچه که جای پرسش ندارد، انگیزه شخص ایشان برای طرح چنین گزینه ای است؛ چراکه انسان آزادیخواه برای هر کس، با هر عقیده و مسلکی، جایی در ارتش آزادیخواهان خالی گذاشته، تا هر کس به ظن و سهم خود از آزادی دفاع کند. اما نقد هر پیشنهاد و راهکار -از سوی هرکه باشد- از وظایف یک آزادیخواه است.

نخست باید پرسید که اصولا چرا گزینه پادشاهی جایی در رفراندم آینده ایران داشته باشد، این نوع از حکومت چه خلا و کاستی در سرزمین ایران را پر خواهد کرد؟ دستیازی به پادشاهی نوشداروی کدام درد است؟ پاسخ رضا پهلوی این است که پادشاه غیر مسئول، می تواند عامل «وحدت ملی» قرار گیرد. بر این مدعا ایرادات فراوانی وارد است. در کجای تاریخ ایران، پادشاه چنین نقشی داشته که امروز انتظار وحدت بخشی از وی داشته باشیم؟ انسان ایرانی چرا و بنابر کدام تجربه و خاطره تاریخی باید چنین نقشی برای پادشاه قائل شود؟ تاریخ ایران پر است از پادشاهانی که با تکیه بر قبیله خود (و نه ملت)، ایرانزمین را تحت سیطره قرار داده اند. پادشاهان خوب و بخشنده نادرند، چراکه همواره برساختن یک نظام سلطه با تکیه بر قوم یا مذهب پادشاه، نتیجه ای پایدارتر داشته است. اما چه چیزی ایشان را به این راه حل می رساند؟ رضا پهلوی در مصاحبه خود از کشورهای پادشاهی مثل سوئد، اسپانیا، ژاپن و … یاد می کند. اما به یاد نمی آورد که در بسیاری از این کشورها، پادشاه  با  پذیرش حقوق ملت و کمک به برقراری نظام مردمسالار و عقب نشینی در برابرخواسته ها برابری خواهانه مردم، در واقع خود را به چنین جایگاه وحدت بخشی برکشیده است، نه اینکه ملت ابتدا با جنگ و انقلاب و ستیز با پادشاه، حقوق خود را به چنگ آورند و سپس از دشمن پیشین برای کسب وحدت دعوت به عمل بیاورند!

رضا پهلوی اما هوشمند است و به نیکی می داند که امروز، نبود «وحدت» ریشه های مردم را می پوساند و باروری درخت ایرانزمین را تهدید می کند. ایشان به طور ضمنی سعی در زنده نمودن مفهوم «ملیت» دارند و تصور می کنند که این کار، می تواند پتانسیلهای غیر همسو و پراکنده یک ملت را تجمیع نموده و حول خواسته هایی چون دموکراسی و توسعه و … به کار گیرد: تجلی «وحدت ملی». اگر فرض بگیریم که «ملیت» عبارتست از روح جمعی مردمی که در خطه ای از جهان امروز زیست می کنند و دنیا را از دریچه «ما» (یعنی ملت) می نگرند و پرسشهای پیرامون خود را با راه حلهایی از جنس آنچه در حافظه تاریخی خود دارند پاسخ می دهد، باید توجه کنیم که اولا این «روح» تا چه حد «جمعی» است و تعلقات و تبعیضات قومی و مذهبی، و ستیزه های درون و بین آنها به چه میزان شکافهای این روح را عمیق نموده است. ثانیا این چه روحی است که در طی قرون، در کره خاکی علی الدوام قبض و بسط یافته، تکه هایی به آن اضافه و سپس کنده شده، و بیشمار اقوام و مذاهب به آن داخل شدند و خارج گردیدند!؟ تاریخ و حافظه تاریخی این ملت، به معنای واقعی مجروح است و بیش از هر چیز خود را از خود مفهوم پادشاهی زخم خورده میبیند. براستی چطور می توان گفت که مردم قوم گرا و ملیت گریزی که کرد و لرش از افشاریه ضربه دیده، فارس و بلوچش از صفویه می نالد و ترکش از پهلوی و هخامنشی شکوه می کند و … چشم انتظار یک «پادشاه» است که وحدتی که هیچگاه در تاریخ پادشاهی به خود ندیده را احیا کند!؟ اما عجیبتر از این، انگاره متناقض رضا پهلوی است که ازیک طرف رهبری جنبش دموکراسی خواهی را به اعتبار «تکثر» و تنوع عقاید آزادیخواهان، از نوع رهبری جمعی می خواهد، و از طرف دیگر نسخه پادشاهی فردی را برای همین قوم هفتاد و دو ملت ملت می پیچد! در کنار این همه، این را هم بگنجانید که چطور از بین این همه سلسله منقرض شده، این پهلوی است که باید پاسدار نهاد سلطنت باشد و مثلا خاندان قاجار و زند نقشی در آن نداشته باشند!؟

اما هیچ چیز مهمتر از مسئله سوم در قضیه وحدت ملی نیست. آنطور که رفتار پدر رضا پهلوی و تا حدی شخص خود ایشان نشان داده، در دستور کار قرار دادن برخورد گزینشی با تاریخ پادشاهی ایران، سابقه  فکری ریشه داری در اینان دارد. واقعیت این است که نمیتوان از ملت انتظار داشت که شخص «پادشاه» فعلی را با کوروش کبیر قیاس کنند و در مقابل کارنامه مردود سایر «پادشاهان» چشم برهم بگذارند. ایرانی، پادشاهی را بسته ای غیر قابل تجزیه می داند و به راحتی فریب نمی خورد. جوان امروز ایرانی خود را با کوروش کبیر تعیین هویت می کند، این حرفی است به غایت درست، اما این کار در بستری شکل می گیرد که شاهدوستان آن را نمیبینند. جهان امروز ارزشهایی خاص خود دارد که جوان امروزین دوست دارد شناسنامه بین المللی خود را در آن اعتبار بخشد و از همین روست که به کوروش و منشور حقوق بشر او، در برابر جمهوری ضد بشر اسلامی تکیه می کند. وگرنه هم ایرانی میداند که پادشاهی چه بلایی به سر ایران آورده و هم برخورد گزینشی با تاریخ پادشاهی و تعیین هویت داخلی با تنها بخش کوچکی از آن را مزورانه می داند. از این رو بزرگداشت کوروش کبیر نه برای ایجاد پیوند و تعیین هویت با گذشته، که برای گره زدن انسان ایرانی به جهان امروز و آینده است. در این منطق، بازگشت به دوران پادشاهی و احیای سلطنت چه جایگاهی می تواند داشته باشد!؟

آری، کوروش و منشور حقوق بشر او واحه ای است در برهوت تاریخ پادشاهی ایران، و جوان گردشگر امروزی با تجهیزات کامل و بدون هراس از تشنگی و گرسنگی به کویر می رود، و از همین روست که واحه، بیش از آنکه نعمتی باشد برای جوان ماجراجو، موهبتی است برای خود کویر. گردشگر نیز نیک می داند که واحه را نمیتوان به تمدن بدل نمود، او پس از اتمام گشت و گذار، به شهر بر می گردد و با مناسبات جهان امروز دست و پنجه نرم می کند.

برساختن «وحدت ملی» از دل «هویت ملی» یا «ملیت»، آنگونه که پهلوی می خواست و می خواهد، طرح پرسشی است به صورت «ما کیستیم؟» که بلافاصله سوال دیگری برمی انگیزد: «ما که نیستیم». ایرانی امروز سر دشمنی یا غیریت سازی با جهان پیرامون خود را ندارد و کوشش وی معطوف به پذیرفته شدن ایران و ایرانی در مناسبات امروزین دنیاست. بنابراین صورت مسئله هویت ملی، آنسان که پهلوی در ذهن دارد (ما کیستیم/ما که نیستیم) بسیار کهنه و ناکارآمد است. جهان امروز جهان ارتباط و دوستی و پیوند با «انسان» است، از هر رنگ و نژاد و مسلک و مذهب. این دو پرسش ناکارآمدند، به این دلیل ساده که برای مسائل امروزین جهان پاسخ درخوری نمی یابد. این دو پرسش برای جهانی است جنگزده، در حال ستیز برای منابع محدود که مهمترین رکن پیروزی در آن ارتش است و اقتدار خشن، و همبستگی دگر ستیز. منطق امروز و آینده برای چنین صورت مسئله ای ارزشی قائل نیست، چراکه پاسخی برای جهان صلح طلب و انسان محور امروز ندارد. انسان آزادیخواه نیز صورت مسئله کهنه را به کناری می نهد و پرسشها را به گونه ای می سازد که پاسخهای مفیدی – نه تنها برای کشورش- که برای جهان داشته باشد. و از همین روست که انسان آزادیخواه به برقراری حکومت سکولار می اندیشد، چراکه حکومت مذهبی، پاسخهایی درخور برای مسائل جهان امروز ندارد.

انسان ایرانی نشان داده که تحول خواه است. امروز بانوی چادری در قم کنار دختر بدحجاب  تهرانی می ایستد و پیش از او شعار «مرگ بر اصل ولایت فقیه» سر می دهد. این تحول خواهی مرزی با هیچکس ندارد و همه را در آغوش گرفته، سزا نیست که آن را با شعار رجوع به گذشته سرخورده نماییم. پرسشهای کهنه و آنجهانی، یا متعلق به دنیای قدیم؛ اینک سیر اضمحلال را می پیمایند. ما وحدت ملی می خواهیم، ملت و ملیت می خواهیم، اما نه به قیمت درجا زدن و بازگشت به گذشته، که با طرح پرسشهای نوین و امروزین. پرسش دوقلوی «ما کیستیم/ما که نیستیم» را باید به کناری نهاد و اساس وحدت ملی را بر «ما چه میخواهیم» قرار داد. باید این «ما» را ساخت آقای پهلوی! باید «تبعیض» را از بین برد تا بتوان به «ما» و «ملت» رسید، آنوقت است که «وحدت ملی» خود دوان دوان به سوی ما خواهد آمد. «نظام سلطانی» و سابقه اشراف پرور و قبیله گرایش، با کارنامه سیاه رعیت-شاه ساز و تقدیس فره ایزدی، سایه خدا بر روی زمین، نیابت امام زمان و … و تلاش برای برقراری ساختاری که جامعه استبداد زده ما را بار دیگر به ورطه حکومت دیکتاتوری بغلطاند، کاری است بس خطرناک. آقای پهلوی به درستی می گویند که محتوای حکومت در اولویت قرار دارد، نه شکل آن، بسیار خوب حرفی نیست؛ اما جامعه استبداد زده را باید از هرگونه ساختار بازتولید کننده استبداد در حکومت به دور نگه داشت: هیچ جامعه ای بدون گذشته اش، بدون ویژگی های امروزش وارد ساختار جدیدی نمی شود.

رضا پهلوی پدری مستبد داشت که صدای مردم را –اگرچه بسیار دیر و آنهم به طور مبهم و ناقص- بالاخره شنید، و شاید اگر آنقدر دیر نمی شد، این صدا را بهتر می شنید و فرصت داشت که راهکارهای بهتری برای آن بسازد. خود او اما بر خلاف پدرش، بزرگ شده و تحصیل کرده کشوری است که حاکمان برای شنیدن صدای ملت گوشهای آموخته ای دارند، از او انتظار می رود که صدای آزادیخواهان ایرانی را بشنود و در باره آن فکر کند: ایرانی، دموکراسی می خواهد، برابری و نابودی تبعیض را می خواهد،  تحول و آزادی میطلبد و همه اینها را در سایه «وحدت ملی» آرزو دارد. آیا این صدا هیج قرابتی با یک نظام پادشاهی –با هر شکل و محتوایی- دارد؟ من که باور نمی کنم.

————–

پ.ن: این نوشته، پیشنهاد خانم پارسی پور برای یک نظام سلطنتی است که بنده هم به آن رای خواهم داد

زنده باد رادیکالیسم، زنده باد جنبش سبز

چند روزی است که برخی سیاسیون نزدیک به اصلاح طلبان از رادیکالیزه شدن جنبش سبز شکایت می کنند و به وجود آمدن چنین فضایی را به سود حاکمیت و به ضرر جنبش سبز می دانند. این تلقی، ناشی از برداشت نادرستی است که این افراد از فضای جامعه و رفتار حکومت دارند، چراکه در ذهن اینان رادیکالیزم در تعارض با هویت مسالمت جوی جنبش سبز است. این عده فکر می کنند که رادیکال شدن ذاتا چیز بدی است. نگارنده در این یادداشت قصد دارد که ریشه های این نگرش نادرست را بکاود و نگاه صحیح و واقعی تری از این پدیده به دست دهد.

جنبش سبز، بی شک در آغاز راه جنبشی «مطالبه ای» بود و این ماهیت، در شعاری که عزیمت خود را از آن آغاز کرد؛ یعنی «رای ما کجاست» متبلور شده بود. همانطور که مشخص است، پیش فرض این شعار این است که «ما» -به عنوان بخشی از ملت- دارای «حقی» هستیم که اکنون پایمال شده ،و از طریق مسالمت آمیز و طرح «پرسش» از فردی که او را «مسئول» می دانیم و به «رسمیت» می شناسیم، «خواستار» روشن شدن چرایی مخدوش شدن این «حق» هستیم. شکی نیست که با وجود این مفروضات، رادیکالیزمی که امروز شاهد آن هستیم، از آنجا که به «رسمیت» شناخته شدن طرف مقابل را ریز پا می گذارد و بروز «گفتگو» و به تبع آن طرح «پرسش» را به تعلیق در می آورد، برای گفتمان «مطالبه ای» سمی است مهلک.

اما همانطور که در طول 19 ماه گذشته دیدیم، به تدریج تمامی این مفروضات، نه از جانب مردم، که از طرف حاکمیت زیر پا گذاشته شد: معلوم شد که «ما» جزو ملت ایران نیستیم، خس و خاشاک و میکربیم، و در ادامه فهمیدیم که «حق»ی هم از همین بابت (بخشی از ملت بودن) نداریم. از طرف دیگر هیچکس «مسئولیت» اتفاقات و جنایات کهریزک، کوی دانشگاه و بازداشتها و اعدامها و … را نمی پذیرد که چنین رفتاری اصولا «رسمیت» نظام حاکم را می شکند، در سایه همین اتفاقات است که ذات «مطالبه ای» تغییر یافته و آنچه که کدیور امروز «رادیکالیزم» می خواند پدید می آید.

بنابراین رادیکالیزم، محصول طبیعی رفتاری است که حکومت پیش گرفته و آنطور که برخی اصلاح طلبان انتظار دارند، با پند و اندرز اخلاقی و استلالات منطقی -که راه حلهای فردی هستند- نمی توان بر این «واقعیت» غلبه کرد و ، از این رو برای برخی چاره ای نمی ماند جز اینکه پای از زمین «واقعیت» ببرند و همچون کدیور (پایفشاری حداکثری بر مطالبات حداقلی)، با حالتی روحانی و عارفانه بنشینند کنج عافیت و شعر «دست از طلب ندارم، تا کام من برآید … یا جان رسد به جانان، یا جان ز تن در آید» زمزمه کننند. این رفتار به خودی خود بد نیست، اما در هر صورت راه حلی «فردی» است و نمی توان از جمعیت جوان تحصیل کرده و مسلح به علوم جدیده و آشنا به دنیای امروزین که پای در واقعیت دارند، انتظار داشت که همچون «حافظ» مسلکی «عارفانه» و «عاشقانه» پیش گیرد و چشم به آسمان بدوزد که کی طرف مقابل پای میز مذاکره بنشیند، تا جنبش به فاز «مطالبه ای» بازگردد. در بهترین حالت، اگر قرار به استفاده از «راه حلهای فردی» باشد، جوان قصه ما می تواند از کشور مهاجرت کند و رنج مبارزه به خود نخرد.

پیشتر در نوشته ای، نگارنده اینطور اظهار نموده بود که تا زمانی که «براندازی» نتواند به صورت یک راه حل شفاف و قابل پذیرش در ذهن افراد متجلی شود، اصلاحات همواره مورد اقبال خواهد بود. اما امروز میبینیم که اصلاح طلبان نتوانسته اند راه حل روشنی برای تغییر شرایط پیش پای ذهن ایرانی بگذارند. جنبش نیز از فاز مطالباتی خارج شده. از این روست که رادیکال شدن جنبش، اگرچه امری است واقعی، اما هنوز به «براندازی» به عنوان یک راه حل نمی نگرد و در فازی بینابینی، میان دو گزینه اصلاح و انقلاب معلق است.

اما جالب اینجاست که علیرغم رادیکال شدن جنبش –که اولین نشانه اش بعد از یکسال خاموشی در 25 بهمن ماه درخشید- ، برخلاف انتظار اصلاح طلبان و حتی شخص نگارنده، نه تنها تیغ سرکوب حاکمیت کند تر می شود، بلکه بسیاری شهرستانها هم به مبارزه خیابانی کشیده شده اند. و این غیر طبیعی نیست، چراکه عده بسیار بسیار زیادی در طول سلطنت 32 ساله جمهوری اسلامی تکلیفشان را با آن یکسره کرده و تصمیمشان را در قبال وی گرفته بودند. این مسئله سر نخ مهمی برای اصلاح طلبان است: اگرچه برای قضاوت زود است، اما نشانه هایی که از قدرتمند و گسترده ترشدن جنبش (در نتیجه ی رادیکال شدن آن) خودنمایی می کند، آموزگار رفتار آینده جنبش خواهد بود.

حال باید از آقای کدیور و دوستانش که از رادیکال شدن جنبش نالانند پرسید که خود آنها تا چه میزان برای بازگشت جنبش به فاز مطالبه ای تلاش کرده اند، تا چه حد «وزن مطالباتی» جنبش را، با پیوند خوردن با مطالبات کارگران، زنان، اقلیتهای قومی و مذهبی و …. سنگین نموده اند. چه مقدار از انرژی آنان صرف ایستادگی بر بیانیه شماره 17 موسوی شده است. تا چه حد در میان خود آنها، برای پیگیری یک مطالبه حداقلی (مثل آزاد کردن موسوی و کروبی) انسجام تشکیلاتی وجود دارد؟….

رادیکالیزم جنبش، اگرچه در درجه اول نتیجه رفتار حاکمیت است، اما اصلاح طلبان با «بی عملی» و سبک کردن «وزن مطالباتی» جنبش نیز در آن سهم دارند. جنبش سبز، شبکه ای است، هوشمند است، و بنابراین به طور طبیعی مسیری را برمیگزیند که ضامن بقا رشد خود باشد. حال این جنبش با درک عینی از واقعیت، مسیری را پیش گرفته که تصور می کند بهتر است. جنبش سبز رودخانه ای خروشان است و اگر اصلاح طلبان هوشیار می بودند، می توانستند به جای اینکه از رادیکال شدن آن گلایه کنند و اشک بریزند، در برابر آن سدی بسازند و از انرژی افزوده آن بهترین بهره را ببرند. ادامه بی عملی تنها اعتماد مردم را از اینان سلب خواهد نمود. اما افزودن بر پند و اندرز اخلاقی و نکوهش رادیکالیزم، فرو رفتن به خلسه ای معنوی و عرفانی است که در نهایت پای مردم را از جهان می برد و مرگ مفهومی جنبش را به دنبال دارد. اگر توجه به واقعیات و عینیات موجود و واکنش طبیعی در مقابل آن رادیکالیزم نام دارد، رادیکال شدن جنبش مبارک باد! چراکه زنده بودن جنبش در گرو پیوند با واقعیات است، نه موهومات عرفانی.

رمزگشایی از عرایض خامنه‌ای و نقشهء شوم وی

انسان، یا از خودش نقشه راه مستقلی دارد، یا بخشی از نقشه دیگران می شود

همانطور که بارها در مطالب هفته های اخیر به انحای مختلف اشاره شد، ولی فقیه مملکت امام زمانی، بالاخره تصمیمش را گرفته تا دار و دسته احمدی نژاد و اوباش سپاهی اطرافش را افسار زده، از زیر یوغ خودسری و لاتبازی آنان خلاص شود و خود به تنهایی در «راس» امور، به یکه تازی و اوباشگری ادامه دهد. اینطور که روند امور گواهی می دهد، از نظر حضرتش، ماموریت الوات کودتاچی –یعنی سرکوب نیروهای آزادیخواه، پس گردنی زدن به زعمای قم، شلنگ گرفتن بر هاشمی و ورشکسته سازی مملکت- در این مقطع تمام شده و اوباشان باید در آب نمک بخوابند تا شاید وقتی دیگر…

خیلی که خلاصه بگویم، خامنه ای در جلسه ای که عسگراولادی تازه مسلمان قصه اش را تعریف کرد، اینطور فرموده که: «راضی نیستم اصولگرایان با دو لیست در انتخابات آتی شرکت کنند» (نقل به مضمون). این یعنی برآب شدن نقشه های احمدی نژاد برای تصرف کامل مجلس. احمدی نژاد به کمک اسفندیار رحیم مشایی و مکتب عوام فریب ایرانی اش، تلاش داشت که چماقداران کت و شلوار پوش خود را در برابر اصولگرایان متحجر، که در نامه های علنی به مکتب موهوم ایرانی حمله کرده و واپسگرایی خود را به نمایش می گذاشتند- علم کرده و خود را جای «آدم خوبه» فیلم جا زده، آنها را «آدم بده» کنند تا از خلایق بی اطلاع و گمراه رای جمع کنند.

حال، خامنه ای می خواهد هر دو گروه عمله ی مکتبین خبیثین مجعولین (اسلامی و ایرانی) در یک کاسه بریزد و به رای خلق الله بگذارد، تا آنچه خود، -و نه طایفه احمدی نژاد- می خواهد را از صندوق دروغین بیرون کشد. البته ناگفته نماند طرف مقابل نیز بیکار ننشسته و به چموشی و خودسری ادامه می دهد و از لیست واحد سر باز می زند. علائم بسیار دیگری نیز وجود دارند که کلید خوردن پروژه «مهار احمدی نژاد» را به چشم بیننده هوشمند نشان می دهند، کافیست سری به اخبار سایتها و روزنامه ها بزنید.

تا اینجای داستان که ربطی به آزادیخواهان و هواداران جنبش سبز ندارد و دعوای یکعده کرکس بر سر لاشه در حال گندیدن قدرت است.  اما در جلسه ای که ذکر آن رفت، خامنه ای نوع دیگری از شکر نیز میل فرموده : «نه می شود به اصلاح طلبان گفت بیایند، نه می شود گفت که نیایند» که منظورش انتخابات است! حالا معلوم می شود که خامنه ای، قصد دارد عده ای اصلاح (بخوانید عافیت) طلب را دور هم جمع کرده و در مقابل لیست واحد اصولگرایان قرار دهد و از این طریق، نمایشی روحوضی که انتخابات نام دارد را رونق بدهد. در نقشه خامنه ای، دوقطبی (احمدی نژادی ها – اصولگرایان) به دو قطبی (اصلاح طلبان – اصولگرایان) بدل می گردد، تا حضرتش بازی کهنه تکرار کند و «راساً» افسار امور در چنگ گیرد.

طبق این سناریوی به قول شریعتمداری «نخ نما»، تعدادی از چهره های دموکراسی خواه  که همراه جنبش سبز بوده اند، فریب عشوه و کرشمه خامنه ای خورده و همراه با شخصیتهای به ظاهر اصلاح طلب و در باطن ولایتمدار کاندیدا می شوند و لیست می دهند تا آبروی خود و جریانشان در پیش مردم بریزند. پس از منفور شدن در پیشگاه ملت آزادیخواه و دلسرد کردن آنان، جنتی به اشاره آقایش، تیغ بر گردن مبارزان خواهد سائید و -به اصطلاح- اصلاح طلبان ولایتمدار را تائید خواهد کرد، در ادامه رای ناآگاهان را بالا می کشند و تقلب می کنند تا نمایش، به نام «انتخابات» آزاد اجرا شده، خامنه ای پاک و مطهر و پیروز از صحنه خارج شود و ملت آزادیخواه، ناامید و دلچرکین از خیانت همراهان سابق، دست از مبارزه بکشند و پی زندگی معمولی شان بروند.

اصلاح طلبان اگر هم اعتباری نزد ملت دارند، صدقه سر استواری و پایمردی آزادگانی چون موسوی و کروبی است، وگرنه چه فرقی میان ولایت مداران اصولگرا با اینهاست، وقتی ولی فقیه در «راس» امور باشد!؟ بنابراین لازم است که به این طایفه هشدار داد که آبروی خود حفظ کرده و به اعتماد مردم –که در غیاب آزادی خواهانی چون موسوی و کروبی- نزد آنان به امانت است خیانت نکنند. بازی کردن در زمین حیوانی چون سید علی خامنه ای و وارد شدن در میدان گاوبازی، برای جماعت عریان اصلاحطلب در حکم خود کشی است، چه بهتر که راه خود را از سید مکار جدا کنند، در کنار مردم قرار گیرند و بیهوده فریب چشمک و طنازی فقیه ریشدار نخورند.

سال 90، سال جدال‌های سرنوشت‌ساز در درون حاکمیت

1-      جمهوری اسلامی –به مثابه یک «کل»-  «شبه سیستم»ی است نیازمند به وجود بحران. حیات و بقای آن وابسته به دگردیسی مداوم در بستر دوگانه نظم-آشوب است. در همه سیستمها، تطابقِ­­­ حیات بخش، بر اساس منطقی شکل می گیرد که متضمن حداقل تغییر، صرف کمترین منابع و بیشترین اثرگذاری است. از این رو، افزایش نرخ «بحرانسازی» در جمهوری اسلامی، به معنای نیاز سیستم به استفاده حداکثری از منابع خود می باشد: به کار کشیدن آنها در جهت خواست هسته اصلی سیستم و اطاعت بی چون و چرا از آن.

2-      به وجود آمدن بحران، نیازمند پیش زمینه هایی همچون خلق موقعیت های «ویژه»، «حاد»، «پیش بینی نشده» و «استثنایی» است. جمهوری اسلامی یک نظام دیکتاتوری است که برای بقا، خود دست به خلق چنین شرایطی میزند تا از غایت اصلی –یعنی آرمانهای ایدئولوژیک- دور نشود.

3-      تاریخ «نظام جمهوری اسلامی»؛ تاریخ حرکت آونگی است میان «نظم» بروکراتیک و ساختاری؛ و «بحران» سازی با محوریت ایدئولوژیک؛ یک همکاری خود خواسته و درونی: بحران سازی برای فائق آمدن بر نظم غیر ایدئولوژیک، و بازگشت به نظم برای پرهیز از هلاکت در بحران. با این نگاه، حاکمیت هیچ گاه از اساس یگانه نبوده و نخواهد شد. «نظم بروکراتیک» عنصری است بی ارتباط به اهداف و ریشه های فکری پدید آورنده نظام، بیگانه با ارزشهای اسلام، امام زمان، انقلاب و … جسمی است بی روح، فاقد اراده لازم برای حرکت به سوی آرمانهای انقلاب. «نظم بروکراتیک» هیچ گاه پاسخگوی شرایط «ویژه» و «استثنایی» – یعنی پیش زمینه های بحران- نیست، چراکه اصولا برای شرایط برنامه ریزی شده و پیش بینی پذیر به وجود آمده. این عنصر به راستی چیزی است «مدرن» و نزدیک شدن بیش از حد به آن، به منزله جدا شدن روح انقلابی-ایدئولوژیک نظام از «کالبد اداری» آن است: مرگ ایدئولوژیک جمهوری اسلامی.

4-      همانطور که ذکر شد، هسته بحران ساز رژیم، در نهادهای ایدئولوژیک آن (مثل ولایت فقیه) تبلور یافته است. از این منظر، شبه ساختاری که –در مقابل ساختار بروکراتیک- دست از آستین نهادهای ایدئولوژیک درآورده و در حکم بازوهای اجرایی آنها کار می کند، نیازمند تغذیه ایدئولوژیک است. اما هر روز که می گذرد، ایدئولوژی –به عنوان منبع محرکه- خاصیت مقوی و مغذی خود را بیش از پیش از دست می دهد، و از همین بابت است که حکومت (به خواست کلیت خود) دست به توزیع بی سابقه «رانت» در میان بسیج و سپاه زده و با کارت «مکتب ایرانی» بازی می کند.

5-      اگرچه هنوز معلوم نیست که «مکتب ایرانی» تا چه حد می تواند کارساز باشد، اما بنابر تصور نگارنده، هیچ چیز قادر به پر کردن جای خالی نیروی بسیج گر اسلام سیاسی و فرهنگ شهادت طلبانه آن نخواهد بود. و به همین دلیل، آستانه آسیب پذیری نظام جمهوری اسلامی نسبت به «بحران» به شدت کاهش خواهد یافتد، چراکه قدرت بسیج گر ایدئولوژی اسلامی بسیار مضمحل گشته است. اما از سوی دیگر، باز توزیع «رانت» نیز بر پهنه ساختار «نظم بروکراتیک» افزوده است. این به معنای خارج شدن پاندول از تعادل سابق است.

6-      در ادامه اما، حکومت به طور کلی برای بیرون کشیدن انرژی ایدئولوژیک از افرادش و به کاربستن آن روز به روز نیازمند بحران های شدید تری می شود. بحرانهایی که از آستانه تحمل او فراتر خواهد بود، و بنابراین بیش از پیش نیاز داشت که ابزارهای اداری و غیر ایدئولوژیک را هم به خدمت بگیرد. اینجاست که متولیان بخش ایدئولوژیک، نسبت به تضعیف خود و قدرت گیری روزافزون بخش نظامی-امنیتی متعلق به بروکراسی نظام حساس می شوند. اما تا هنگامی که این قدرت گیری بروکراتیک و اداری از مسیر غایات اصلی شبه ساختار ایدئولوژیک دور نگردد، این حساسیت بدل به عمل نخواهد شد. خامنه ای در چند سال گذشته، و مهمتر از آن در سفرهای متعدد خود در ماههای اخیر به قم، بسیار کوشید که این حساسیت را خنثی کند، اما اینطور که از سخنرانی اخیر وی استشمام می شود، خود او بود که تحت تاثیر صحبتهای طرف مقابل قرار گرفت.

صورت بندی فوق از پهنه سیاسی نظام، دگرگونی هایی را «الزامی» ویا «اضطراری» می سازد:

  • تجزّی و تقابل ایدئولوژی اسلامی-مکتب ایرانی: با حذف هاشمی رفسنجانی –به عنوان سنبل پیوند و همپوشانی میان دو گفتمان سنتی انقلاب (عامل بحران ساز)؛ و متجدد بروکراتیک (عامل بازگشت به نظم)-، کلید ورود به دورانی جدید زده شد. دورانی که ورود به دوگانه نظم-آشوب، نه قوام بخش نظام جمهوری اسلامی که زهر تضعیف آن خواهد بود: این دوگانه دیگر در نقش خرده نظام های همکاری کننده و حافظ بقای نظام نخواهند بود و حرکات جدال گونه آنها، هر دو و کل نظام را تضعیف خواهد نمود. همانطور که در بالا اشاره  شد، ایدئولوژی سنتی نظام، کارآمدی خود را از دست داده است و زنده نمودن خرده گفتمانهای دورن آن همچون «عدالت» و … به همان دلیل که از ایدئولوژی و گفتمان سنتی نظام برخاسته، نمی تواند منبع تغذیه ای مفید باشد. بروز چنین شرایطی، تولد گفتمانی جدید، و بالاجبار متضاد با گفتمان قدیمی را الزامی می نماید. اما «مکتب ایرانی» و «مکتب اسلامی» در اقلیمی نگنجند، بنابراین چالش میان این دو، قطب بندی موجود را تقویت خواهد کرد. مکتب اسلامی -یا همان ایدئولوژی انقلاب- در یکطرف آونگ، و در تقابل با ساختار بروکراتیک در ضعف نسبی و رو به وخامت باقی خواهد ماند و در سوی دیگر مکتب بنجل و تقلبی ایرانی، تا حد ضعیفی مایه قوام بخشی و جهت گیری ساختارهای بروکراتیک و نظامی خواهد شد. اما از این پس، هر یک به تنهایی -ونه همچون گذشته با همکاری با یکدیگر- مدعی حفظ ایران و جمهوری اسلامی خواهند بود.
  • نتیجه طبیعی این رویارویی، ضعف بیش از پیش این هر دو ساختار است. اما در عین حال قابلیت تحمل پذیری کلیت نظام نسبت به «بحران» نیز کاهش خواهد یافت و همانگونه که پیش از این نیز گفته شد، برای نیروهای جمهوری اسلامی، فتنه اصلی (به معنای قبار آلود شدن فضا و مخدوش شدن تحکم تصمیم و بروز بی عملی سیاسی)  در پیش است، نه در پس!
  • جنگی که ذکر آن رفت، در آشکارترین وجه خود میان نوخاسته گان دولتی (دار و دسته احمدی نژاد به همراهی بخشهای رانتی سپاه و نیروهای بسیج که اکنون نیرویی بروکراتیک است) و اسلام خواهان وابسته به روحانیون (شبکه های مختلف سنتی، مراجع  و پیروان ارزشی و حتی شخص ولی فقیه و نهادهای مرتبط با او و …) ظهور خواهد یافت. اما قطعا به پیروزی هیچ یک در میان مدت نخواهد انجامید و هیچ گروهی قابلیت تسلط کامل بر دیگری را نخواهد یافت.

همانطور که دیدیم، هدفمندی یارانه ها (به معنای توزیع رانت ساختاری وغیر ایدئولوژیک) و حذف هاشمی از مناسبات تعادل ساز، به علاوه طرح گسترده تر مکتب ایرانی و تلاش برای آشکارسازی آن (مثل برگذاری مراسم نوروز توسط احمدی نژاد) آرایش جدیدی بر منطق دیرینه جمهوری اسلامی بخشیده است.  بنابر این تحلیل، و با توجه کاهش حیات بخشی بحران و افزایش نیروی قتاله آن، فرصتهای جدیدی برای مبارزان جنبش سبز باز خواهد شد. تا پیش از این، اعتراضات خیابانی باعث قدرت گرفتن و سلطه بیشتر یک بخش در مقابل دیگری می شد؛ اما از این پس و با بروز جدال میان این دو، تعامل میان دو شبه ساختار بروکراتیک و ایدئولوژیک به تقابل بدل خواهد شد و همپیمانی میان این دو برای سرکوب معترضین سست تر از گذشته. نیروی سرکوب و امنیتی نظام دو پاره خواهد شد و بخشی از آن در مقابل مردم ساکت خواهد ماند و عملی انجام نخواهد داد. حتی شاید آنگونه که زمینه آن از هم اکنون دیده می شود، عده ای از دو گروه بخواهند دست به یارکشی با معترضین بزنند، که هوشیاری مردم را طلب می کند. به درازا کشیدن این جدال درون حکومتی و تضعیف نوشداروی بحران و دوپینگ بصیرت، حیات نظام را به خطر انداخته و آن را در مقابل جنبش پویا و رو به گسترش سبز بیش از پیش آسیب پذیر خواهد کرد. سیگنال هایی که فضای سیاسی امروزره پر کرده، نشانمی دهد که سال 90 آغاز چنین جدالی است.

انقلاب زنده بود، تا هاشمی زنده بود…

نقل است که روزگاری، عده ای باستانشناس چشم آبی به چنگ قبیله ای بدوی و آدمخوار افتاده بودند. آدمخواران یک به یک، گوشت کف دست و پاهای اینها را کنده و جایش داغ میگذاشتند، و خودشان را هم زنده زنده در دیگ می پختند. نوبت به نفر آخر رسید. او که شاهد مرگ زجر آلود همراهانش بود به رئیس قبیله پیشنهادی داد. گفت من جادویی میدانم که می تواند رئیس قبیله را در مقابل نیزه و تیر و تبر روئین تن کند، و برای جلب اعتماد او، جلوی جادوگر قبیله نمایشهایی مثل افروختن آتش با کبریت و روشن کردن شب با چراغ قوه نیز انجام داد که صلاحیتش در جرگه جادوگران تائید گردد. بعد از موافقت رئیس، شروع کرد به جمع آوری هر آت و آشغال عجیب غریبی که در آن حوالی پیدا می شد. او در حالی که یک آوازقدیمی به زبان مادریش را با صدای بلند می خواند شروع به مخلوط کردن مواد و ساختن ضماد کرد و سپرد که اعضای قبیله هم به اجرای مراسم هلهله و پایکوبی بپردازند. در آخر، برای اینکه نتیجه کار خود را نشان رئیس دهد، تبر را از جلاد گرفت و خوب تیزش کرد، ضماد جادوئی بر گردن خود مالید و دستور داد که تبر را بر گردنش فرود آورند. پایین آمدن تبر همان و جدا شدن سر از بدن همان…

چندسال قبل که هنوز خاتمی بر سر کار بود، هابرماس برای سخنرانی به ایران آمد. عده ای از اصلاح طلبان دست او را گرفتند و بردندش در اتاقی و برایش درددل کردند که: اینها زبان ما را نمی فهمند، ما داریم با گوریل شطرنج بازی میکنیم. در این شرایط، آن «گفتگویی» که تو از آن دم میزنی چطور میسر است!؟ اصلاحات با وجود این گوریلها چگونه به ثمر می نشید؟…

سیاستمداران امروز جمهوری اسلامی در دنیایی مالیخولیایی زندگی می کنند. از نگاه آنان جهان به دو بخش «خیر» و «شر» تقسیم می گردد. انسانهای روی کره زمین یا از اصحاب یزیدند یا از یاران امام حسین. صحبتهای افراد یا «حق» است یا «باطل». جهان هستی با قواعدی خاص خود کار می کند که در دنیای امروز، دانشمندان از روشهای علمی در پی کشف آن هستند، اما سردمداران و حامیان جمهوری اسلامی آنها را درون کتابهای کهنه و قدیمی، آکنده از جعلیات غیر علمی می جویند. برای اینها حکومت، نه به منزله کشورداری و اداره امور مردم، که به معنای حفظ کلید ام القراء اسلام، و سپردن آن به دست امام زمان است. استدلال و منطق، که از ملزومات زندگی و مدیریت در جهان امروز است، در اینجا چیزی نیست جز به هم بافتن پاره ای نشانه ها از احادیث و اقوال، و نتیجه گیری بر اساس همانها. خلاصه کلام: حکومتداری در جمهوری اسلامی یعنی سر و کله زدن با اموری آنجهانی، مقایسه امور روزمره جهان با داستانها و روایات صدر اسلام و تصمیم گیری بر اساس نتایج و آموزه های آنها. زندگی در عرصه سیاسی جمهوری اسلامی، شباهتی بسیار با آن قبیله بدوی دارد.

هاشمی اما، نماد پیوندی بود میان این جماعت و «دنیا». اگر نبود سوزن تیز هوشمندی او، چه جادویی قادر به دوختن این روایات پراکنده با جهان امروزین بود؟ او نقطه اتصال جماعت مالیخولیایی بود با «حکومتگری»، با امری «این جهانی» و «امروزین». رفسنجانی اگر هم از «بمب اتمی اسلامی» دم می زد، سودای موازنه قوای منطقه ای را در سر داشت، نه «امام زمان». او «توسعه» می خواست و «سربلندی حکومت شیعی» بر زبان می راند، از راه حل بودن اسلام می گفت، اما اسلامی که در دست خودش باشد… هاشمی پیوند دو گفتار بود، مترجمی بود برای افکار آن جهانی حاکمان و نیازهای امروزین دنیا، به زبان یکدیگر.

نمی خواهم بگویم که هاشمی همه این کارها را یک تنه می کرد. او «نماد» این پیوند بود: پرچمی در محفل پایکوبی بدوی حکومتگران که به وجود این گفتار پیوند ساز رسمیت می داد و اعتبار می بخشید. بدون او اما، قبیله همان قبیله است، با همان خصوصیات مالیخولیایی و بدوی اش. اما سیاست از مفهوم مدن خود تهی شده، و به دوره جاهلیت، یعنی در حد اداره امور قبیله باز می گردد. بدون او معدود سیاستگران عملگرا، آنانی که قرابت بیشتری با منطق و تفکر امروزین دارند و هدفشان امام زمان نیست یتیم شدند: بی متولی، بی سرپناه، بدون هیچ نماد و سمبلی که آنها را گرد هم آورده، به امر سیاست پیوند دهد و منشا تغییر سازد.

هاشمی رفسنجانی، مردی که خمینی در ستایشش گفته بود: «هاشمی زنده است تا انقلاب زنده است» از کرسی ریاست مجلس خبرگان به زیر کشیده شد. او «نماد» «عقلانیت»ی مدرن بود که بارقه اش در دنیای جمهوری اسلامی روز به روز کم فروغ تر می شود. نگارنده هرگز ادامه داستانی که در ابتدای متن نقل شد را درنیافته، به علاوه او هیچوقت عضو یک قبیله آدمخوار نبوده تا بفهمد بریده شدن سر آن باستانشناس در چشم انسانهای بدوی، خرافی و غرق در مخدر چه انعکاسی دارد. ولی تصور می کند که اعضای قبیله –خوشحال از بازیافتن خوراکی از دست رفته شان- به پایکوبی و رقص ادامه دهند.

رفسنجانی وزنه ای سنگین بود که نمیگذاشت قلمرو قبیله از زمین اطرافش جدا شود. اکنون این وزنه –به اراده خود- به بیرون از قلمرو می غلطد تا قبیله در آسمان شناور شود و به آرمانهای موهومش: «امام شدن» خامنه ای، ظهور امام زمان، خیزش اسلامی منطقه و … نزدیکتر گردد. هاشمی از پله های ریاست خبرگان به پایین می آید، اعضای قبیله خوشحالتر از پیش می رقصند و این رویداد مبارک را جشن می گیرند. موسیقی خداحافظی پدرخوانده در نوای آشوبناک ضرباهنگ طبلهای بدوی خفه می شود و آدمخواران، معلق در آسمان به پایکوبی ادامه می دهند… بله! «انقلاب مرد، چون هاشمی مرد»

نشانه‌ها از جنگی که میان حکومت و مردم خواهد بود…

بیایید تصویری از جامعه و حکومت در مقابل هم بسازیم و ماجرای میان این دو و داستانی که بین آنها جریان دارد را بپردازیم و صیقل دهیم. جمهوری اسلامی، به مثابه یک فاشیزم مذهبی، هرآنچه را که مطابق با اصول و فروع خود نمیبیند دفع می کند و به حیطه «غیر خودی» می راند. شهروند درجه یک و دو می سازد و خود به عنوان قاضی محکمه، حکم محارب صادر می کند. فاشیزم حکومتی نه فقط در فیلترشورای نگهبان، گزینشهای عقیدتی، رسانه های حکومتی و … متجسد شده، بلکه در کلیت خود، الگویی است فرهنگی که دائما خط قرمزهای خود را فراتر از حد موجود می برد. به این ترتیب است که هسته فاشیستی حکومت روز به روز خود را منزوی تر می کند…

ایدئولوژی ولایی به کمک نیروی نظامی خود، دائما یقه افرادی که در دائره خودی ها جای داشتند را می گیرد وبه بیرون از حاکمیت هل می دهد، همانطور که غیر خودی ها را هم از این دائره می تاراند. چندی نمی گذرد که جمهوری اسلامی –آنگونه که امروز میبینیم- به دست خود لشکری بر علیه خود سامان می دهد، لشکری متشکل از کسانی که به بیرون رانده شده اند. اما نه، هنوز زود است که نام لشکر بر اینها بگذاریم، اخراج شدگان، هنوز جماعتی هستند پراکنده، با افکاری گوناگون، که در مسیر گریز خود از مرکز، نقاط غیر مشترکی را دنبال می کنند. لشکرسازی از نقطه ای شروع میشود که یکی از اخراج شدگان، قدمهای خود را کند می کند، رویش را به سمت همان نقطه ای که از آن اخراج گردیده بر می گرداند و فریاد اعتراض سر می دهد. بله! هسته فاشیزم، تنها نقطه ای است که این طیف منفصل را به هم پیوند میدهد، جنبش سبز، این چراغ را روشن کرد…

حالا بازی اخراج، تبدیل به نمایشنامه پرهیجانی میشده که بیرون گودی ها و اخراجی ها را به تماشا فرا میخواند. تماشای این بازی، زبانی ذهنی میسازد که گفتگو میان جماعت پراکنده را میسر میسازد. از این پس رویدادها، داستانی می شوند که همه اخراج شدگان خود را در نقشی از آن فرو می برند. در مقابل «آنها»؛ «ما» به وجود می آید. فرهنگ بیرون شدگان در اصلیترین بعد خود، در تقابل با فرهنگ حاکم تعریف می شود. مقدمات جنگ برای لشکر آماده است.

نظام فاشیستی، چیزی را جز خود بر نمیتابد، او فرهنگ خاص خود را دارد و غیر آن را منکوب می کند. از منظری بالاتر که به صحنه جدال نگاه کنیم، چندی است که این ناشکیبایی حکومت در مقابل «اغیار» نمودی شدت یافته دارد. گشت ارشاد در خیابان یکه تازی می کند، در مقابل نیز زنان راههای بهتری برای جداسازی خود از آنچه حکومت می پذیرد پیدا می کنند. تصویر انسان مورد پسند حکومت، یعنی بسیجی ریش دار و بی آب و رنگ، یا زن چادری سبیل دار و ابرو کلفت آنچنان در میان قاطبه مردم منفور است که تلویزیون جمهوری اسلامی نیز برای اینکه صدای بوق و کرنایش را بیشتر به ملت فرو کند، چاره ای ندارد که از پخش بی مورد این تصاویر حذر کند.  مردم نیز حتی الامکان تلاش می کنند که از چهره خود، تابلویی برای نمایش اقتدار حکومت نسازند، دوست دارند نشان دهند که تافته شان، یکسره جدا از حکومت بافته شده. این بار، این مردم هستند که حکومت را غیر خودی می کنند. پرچمها و لباس رزم لشکر، می بایست تماما متفاوت با ارتش روبرو باشد. مردم دوست دارند که عنصری از فرهنگ طرف مقابل را به ارث نبرند، مگر به حکم اجبار مبارزه.

میبینید که این مایه داستان، مخفی کاری را بر نمی تابد و مسیری که در پیش دارد، جز رویارویی متقابل را نتیجه نخواهد داد. اما امروز در کدام نقطه ایستاده ایم؟ اگر لشکری گرد هم آمده و مقابل حکومت ایستاده باشند، اکنون به چه کاری مشغول است؟ هر روز که می گذرد، مردم مرز خود را با حکومت آشکارتر می کنند و خط قرمز را پررنگتر می سازند، سعی می کنند هرچه بیشتر خود را از حکومت متمایز سازند و در این راه، کار به جایی می رسد که در جشنواره فجر، دختران و پسران همدیگر را می بوسند و موفرفری ها برای خود همایش ترتیب می دهند. در طرف مقابل، ایدئولوژی اخرالزمانی حکومت، که از بدو تولدش در آستین پنهان منده بود، بیرون خزیده و خود نمایی می کند. بسیجی شعر می سراید که «باتوم خوب و قشنگی داشتیم!». اسلامی گری، در مقابل ایرانیت قرار می گیرد و مبارزه بدون خشونت و سبز در مقابل باتوم، گاز اشک آور و گلوله قرار می گیرد، هر دو لشگر اصل و نسب خود را به رخ دیگری می کشند: این یعنی «رجز خوانی»، پیش از آغاز جنگ…

حکومت هنوز وارد جنگ نشده، چراکه جنگی آغاز نشده است. پر شدن خیابان از نیروی سرکوب، نمایش قدرت است، به رخ کشیدن عده نفرات است در مقابل مردم. اینکه کیهان این ادعای مبالغه آمیز را مطرح کند که50 میلیون نفر برای راهپیمایی حکومتی 22 بهمن به خیابان آمدند، آیا به این معنی نیست که برای ترساندن دشمنش متوسل به حیله و جنگ روانی می شود. آیا گوساله و بزغاله و میکرب خواندن منتقدین و از طرف مقابل ساندیس خور نامیدن حکومتیان، چیزی جز سخنان تحقیر آمیزی است که دو دسته متخاصم برای تحقیر دیگری به کار میبرد؟ آیا عربده کشی در مجلس و فحاشی ها به فائزه هاشمی (جرتون میدیم)، معنایی جز «رجز خوانی» دارد!؟ آیا تلاش برای حذف هاشمی از ریاست مجلس بی بو و خاصیت خبرگان، جز ریشه کن نمودن یک نماد است؟ آیا اگر در مرحله رجز خوانی نبودیم، صحبتهای مهاجرانی، مبنی بر عدم وجود فساد مالی در زندگی خامنه ای، می بایست با این موج از عصبانیت همراهان جنبش سبز مواجه می شد؟

سالار آبنوش، که یکی از اعضای سپاه باشد می گوید که سال 91، سال خون خواهد بود. من تصور می کنم که این پیش بینی جدی است، حکومت به «آخرالزمان» باور قلبی دارد و از این رو، منطق آخرالزمانی را هم به کل بازی میان خود و مخالفان حاکم خواهد کرد. امروز در مرحله جنگ فرهنگی، یا همان «رجز خوانی» پیش از جنگ قرار داریم. آیا جنگی که در پیش است،  مختصاتی در حد همین جنگ خواهد داشت، یا آنچنان که سالار آبنوش می گوید خونین خواهد بود؟

« Older entries Newer entries »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: