رمزگشایی از عرایض خامنه‌ای و نقشهء شوم وی

انسان، یا از خودش نقشه راه مستقلی دارد، یا بخشی از نقشه دیگران می شود

همانطور که بارها در مطالب هفته های اخیر به انحای مختلف اشاره شد، ولی فقیه مملکت امام زمانی، بالاخره تصمیمش را گرفته تا دار و دسته احمدی نژاد و اوباش سپاهی اطرافش را افسار زده، از زیر یوغ خودسری و لاتبازی آنان خلاص شود و خود به تنهایی در «راس» امور، به یکه تازی و اوباشگری ادامه دهد. اینطور که روند امور گواهی می دهد، از نظر حضرتش، ماموریت الوات کودتاچی –یعنی سرکوب نیروهای آزادیخواه، پس گردنی زدن به زعمای قم، شلنگ گرفتن بر هاشمی و ورشکسته سازی مملکت- در این مقطع تمام شده و اوباشان باید در آب نمک بخوابند تا شاید وقتی دیگر…

خیلی که خلاصه بگویم، خامنه ای در جلسه ای که عسگراولادی تازه مسلمان قصه اش را تعریف کرد، اینطور فرموده که: «راضی نیستم اصولگرایان با دو لیست در انتخابات آتی شرکت کنند» (نقل به مضمون). این یعنی برآب شدن نقشه های احمدی نژاد برای تصرف کامل مجلس. احمدی نژاد به کمک اسفندیار رحیم مشایی و مکتب عوام فریب ایرانی اش، تلاش داشت که چماقداران کت و شلوار پوش خود را در برابر اصولگرایان متحجر، که در نامه های علنی به مکتب موهوم ایرانی حمله کرده و واپسگرایی خود را به نمایش می گذاشتند- علم کرده و خود را جای «آدم خوبه» فیلم جا زده، آنها را «آدم بده» کنند تا از خلایق بی اطلاع و گمراه رای جمع کنند.

حال، خامنه ای می خواهد هر دو گروه عمله ی مکتبین خبیثین مجعولین (اسلامی و ایرانی) در یک کاسه بریزد و به رای خلق الله بگذارد، تا آنچه خود، -و نه طایفه احمدی نژاد- می خواهد را از صندوق دروغین بیرون کشد. البته ناگفته نماند طرف مقابل نیز بیکار ننشسته و به چموشی و خودسری ادامه می دهد و از لیست واحد سر باز می زند. علائم بسیار دیگری نیز وجود دارند که کلید خوردن پروژه «مهار احمدی نژاد» را به چشم بیننده هوشمند نشان می دهند، کافیست سری به اخبار سایتها و روزنامه ها بزنید.

تا اینجای داستان که ربطی به آزادیخواهان و هواداران جنبش سبز ندارد و دعوای یکعده کرکس بر سر لاشه در حال گندیدن قدرت است.  اما در جلسه ای که ذکر آن رفت، خامنه ای نوع دیگری از شکر نیز میل فرموده : «نه می شود به اصلاح طلبان گفت بیایند، نه می شود گفت که نیایند» که منظورش انتخابات است! حالا معلوم می شود که خامنه ای، قصد دارد عده ای اصلاح (بخوانید عافیت) طلب را دور هم جمع کرده و در مقابل لیست واحد اصولگرایان قرار دهد و از این طریق، نمایشی روحوضی که انتخابات نام دارد را رونق بدهد. در نقشه خامنه ای، دوقطبی (احمدی نژادی ها – اصولگرایان) به دو قطبی (اصلاح طلبان – اصولگرایان) بدل می گردد، تا حضرتش بازی کهنه تکرار کند و «راساً» افسار امور در چنگ گیرد.

طبق این سناریوی به قول شریعتمداری «نخ نما»، تعدادی از چهره های دموکراسی خواه  که همراه جنبش سبز بوده اند، فریب عشوه و کرشمه خامنه ای خورده و همراه با شخصیتهای به ظاهر اصلاح طلب و در باطن ولایتمدار کاندیدا می شوند و لیست می دهند تا آبروی خود و جریانشان در پیش مردم بریزند. پس از منفور شدن در پیشگاه ملت آزادیخواه و دلسرد کردن آنان، جنتی به اشاره آقایش، تیغ بر گردن مبارزان خواهد سائید و -به اصطلاح- اصلاح طلبان ولایتمدار را تائید خواهد کرد، در ادامه رای ناآگاهان را بالا می کشند و تقلب می کنند تا نمایش، به نام «انتخابات» آزاد اجرا شده، خامنه ای پاک و مطهر و پیروز از صحنه خارج شود و ملت آزادیخواه، ناامید و دلچرکین از خیانت همراهان سابق، دست از مبارزه بکشند و پی زندگی معمولی شان بروند.

اصلاح طلبان اگر هم اعتباری نزد ملت دارند، صدقه سر استواری و پایمردی آزادگانی چون موسوی و کروبی است، وگرنه چه فرقی میان ولایت مداران اصولگرا با اینهاست، وقتی ولی فقیه در «راس» امور باشد!؟ بنابراین لازم است که به این طایفه هشدار داد که آبروی خود حفظ کرده و به اعتماد مردم –که در غیاب آزادی خواهانی چون موسوی و کروبی- نزد آنان به امانت است خیانت نکنند. بازی کردن در زمین حیوانی چون سید علی خامنه ای و وارد شدن در میدان گاوبازی، برای جماعت عریان اصلاحطلب در حکم خود کشی است، چه بهتر که راه خود را از سید مکار جدا کنند، در کنار مردم قرار گیرند و بیهوده فریب چشمک و طنازی فقیه ریشدار نخورند.

سال 90، سال جدال‌های سرنوشت‌ساز در درون حاکمیت

1-      جمهوری اسلامی –به مثابه یک «کل»-  «شبه سیستم»ی است نیازمند به وجود بحران. حیات و بقای آن وابسته به دگردیسی مداوم در بستر دوگانه نظم-آشوب است. در همه سیستمها، تطابقِ­­­ حیات بخش، بر اساس منطقی شکل می گیرد که متضمن حداقل تغییر، صرف کمترین منابع و بیشترین اثرگذاری است. از این رو، افزایش نرخ «بحرانسازی» در جمهوری اسلامی، به معنای نیاز سیستم به استفاده حداکثری از منابع خود می باشد: به کار کشیدن آنها در جهت خواست هسته اصلی سیستم و اطاعت بی چون و چرا از آن.

2-      به وجود آمدن بحران، نیازمند پیش زمینه هایی همچون خلق موقعیت های «ویژه»، «حاد»، «پیش بینی نشده» و «استثنایی» است. جمهوری اسلامی یک نظام دیکتاتوری است که برای بقا، خود دست به خلق چنین شرایطی میزند تا از غایت اصلی –یعنی آرمانهای ایدئولوژیک- دور نشود.

3-      تاریخ «نظام جمهوری اسلامی»؛ تاریخ حرکت آونگی است میان «نظم» بروکراتیک و ساختاری؛ و «بحران» سازی با محوریت ایدئولوژیک؛ یک همکاری خود خواسته و درونی: بحران سازی برای فائق آمدن بر نظم غیر ایدئولوژیک، و بازگشت به نظم برای پرهیز از هلاکت در بحران. با این نگاه، حاکمیت هیچ گاه از اساس یگانه نبوده و نخواهد شد. «نظم بروکراتیک» عنصری است بی ارتباط به اهداف و ریشه های فکری پدید آورنده نظام، بیگانه با ارزشهای اسلام، امام زمان، انقلاب و … جسمی است بی روح، فاقد اراده لازم برای حرکت به سوی آرمانهای انقلاب. «نظم بروکراتیک» هیچ گاه پاسخگوی شرایط «ویژه» و «استثنایی» – یعنی پیش زمینه های بحران- نیست، چراکه اصولا برای شرایط برنامه ریزی شده و پیش بینی پذیر به وجود آمده. این عنصر به راستی چیزی است «مدرن» و نزدیک شدن بیش از حد به آن، به منزله جدا شدن روح انقلابی-ایدئولوژیک نظام از «کالبد اداری» آن است: مرگ ایدئولوژیک جمهوری اسلامی.

4-      همانطور که ذکر شد، هسته بحران ساز رژیم، در نهادهای ایدئولوژیک آن (مثل ولایت فقیه) تبلور یافته است. از این منظر، شبه ساختاری که –در مقابل ساختار بروکراتیک- دست از آستین نهادهای ایدئولوژیک درآورده و در حکم بازوهای اجرایی آنها کار می کند، نیازمند تغذیه ایدئولوژیک است. اما هر روز که می گذرد، ایدئولوژی –به عنوان منبع محرکه- خاصیت مقوی و مغذی خود را بیش از پیش از دست می دهد، و از همین بابت است که حکومت (به خواست کلیت خود) دست به توزیع بی سابقه «رانت» در میان بسیج و سپاه زده و با کارت «مکتب ایرانی» بازی می کند.

5-      اگرچه هنوز معلوم نیست که «مکتب ایرانی» تا چه حد می تواند کارساز باشد، اما بنابر تصور نگارنده، هیچ چیز قادر به پر کردن جای خالی نیروی بسیج گر اسلام سیاسی و فرهنگ شهادت طلبانه آن نخواهد بود. و به همین دلیل، آستانه آسیب پذیری نظام جمهوری اسلامی نسبت به «بحران» به شدت کاهش خواهد یافتد، چراکه قدرت بسیج گر ایدئولوژی اسلامی بسیار مضمحل گشته است. اما از سوی دیگر، باز توزیع «رانت» نیز بر پهنه ساختار «نظم بروکراتیک» افزوده است. این به معنای خارج شدن پاندول از تعادل سابق است.

6-      در ادامه اما، حکومت به طور کلی برای بیرون کشیدن انرژی ایدئولوژیک از افرادش و به کاربستن آن روز به روز نیازمند بحران های شدید تری می شود. بحرانهایی که از آستانه تحمل او فراتر خواهد بود، و بنابراین بیش از پیش نیاز داشت که ابزارهای اداری و غیر ایدئولوژیک را هم به خدمت بگیرد. اینجاست که متولیان بخش ایدئولوژیک، نسبت به تضعیف خود و قدرت گیری روزافزون بخش نظامی-امنیتی متعلق به بروکراسی نظام حساس می شوند. اما تا هنگامی که این قدرت گیری بروکراتیک و اداری از مسیر غایات اصلی شبه ساختار ایدئولوژیک دور نگردد، این حساسیت بدل به عمل نخواهد شد. خامنه ای در چند سال گذشته، و مهمتر از آن در سفرهای متعدد خود در ماههای اخیر به قم، بسیار کوشید که این حساسیت را خنثی کند، اما اینطور که از سخنرانی اخیر وی استشمام می شود، خود او بود که تحت تاثیر صحبتهای طرف مقابل قرار گرفت.

صورت بندی فوق از پهنه سیاسی نظام، دگرگونی هایی را «الزامی» ویا «اضطراری» می سازد:

  • تجزّی و تقابل ایدئولوژی اسلامی-مکتب ایرانی: با حذف هاشمی رفسنجانی –به عنوان سنبل پیوند و همپوشانی میان دو گفتمان سنتی انقلاب (عامل بحران ساز)؛ و متجدد بروکراتیک (عامل بازگشت به نظم)-، کلید ورود به دورانی جدید زده شد. دورانی که ورود به دوگانه نظم-آشوب، نه قوام بخش نظام جمهوری اسلامی که زهر تضعیف آن خواهد بود: این دوگانه دیگر در نقش خرده نظام های همکاری کننده و حافظ بقای نظام نخواهند بود و حرکات جدال گونه آنها، هر دو و کل نظام را تضعیف خواهد نمود. همانطور که در بالا اشاره  شد، ایدئولوژی سنتی نظام، کارآمدی خود را از دست داده است و زنده نمودن خرده گفتمانهای دورن آن همچون «عدالت» و … به همان دلیل که از ایدئولوژی و گفتمان سنتی نظام برخاسته، نمی تواند منبع تغذیه ای مفید باشد. بروز چنین شرایطی، تولد گفتمانی جدید، و بالاجبار متضاد با گفتمان قدیمی را الزامی می نماید. اما «مکتب ایرانی» و «مکتب اسلامی» در اقلیمی نگنجند، بنابراین چالش میان این دو، قطب بندی موجود را تقویت خواهد کرد. مکتب اسلامی -یا همان ایدئولوژی انقلاب- در یکطرف آونگ، و در تقابل با ساختار بروکراتیک در ضعف نسبی و رو به وخامت باقی خواهد ماند و در سوی دیگر مکتب بنجل و تقلبی ایرانی، تا حد ضعیفی مایه قوام بخشی و جهت گیری ساختارهای بروکراتیک و نظامی خواهد شد. اما از این پس، هر یک به تنهایی -ونه همچون گذشته با همکاری با یکدیگر- مدعی حفظ ایران و جمهوری اسلامی خواهند بود.
  • نتیجه طبیعی این رویارویی، ضعف بیش از پیش این هر دو ساختار است. اما در عین حال قابلیت تحمل پذیری کلیت نظام نسبت به «بحران» نیز کاهش خواهد یافت و همانگونه که پیش از این نیز گفته شد، برای نیروهای جمهوری اسلامی، فتنه اصلی (به معنای قبار آلود شدن فضا و مخدوش شدن تحکم تصمیم و بروز بی عملی سیاسی)  در پیش است، نه در پس!
  • جنگی که ذکر آن رفت، در آشکارترین وجه خود میان نوخاسته گان دولتی (دار و دسته احمدی نژاد به همراهی بخشهای رانتی سپاه و نیروهای بسیج که اکنون نیرویی بروکراتیک است) و اسلام خواهان وابسته به روحانیون (شبکه های مختلف سنتی، مراجع  و پیروان ارزشی و حتی شخص ولی فقیه و نهادهای مرتبط با او و …) ظهور خواهد یافت. اما قطعا به پیروزی هیچ یک در میان مدت نخواهد انجامید و هیچ گروهی قابلیت تسلط کامل بر دیگری را نخواهد یافت.

همانطور که دیدیم، هدفمندی یارانه ها (به معنای توزیع رانت ساختاری وغیر ایدئولوژیک) و حذف هاشمی از مناسبات تعادل ساز، به علاوه طرح گسترده تر مکتب ایرانی و تلاش برای آشکارسازی آن (مثل برگذاری مراسم نوروز توسط احمدی نژاد) آرایش جدیدی بر منطق دیرینه جمهوری اسلامی بخشیده است.  بنابر این تحلیل، و با توجه کاهش حیات بخشی بحران و افزایش نیروی قتاله آن، فرصتهای جدیدی برای مبارزان جنبش سبز باز خواهد شد. تا پیش از این، اعتراضات خیابانی باعث قدرت گرفتن و سلطه بیشتر یک بخش در مقابل دیگری می شد؛ اما از این پس و با بروز جدال میان این دو، تعامل میان دو شبه ساختار بروکراتیک و ایدئولوژیک به تقابل بدل خواهد شد و همپیمانی میان این دو برای سرکوب معترضین سست تر از گذشته. نیروی سرکوب و امنیتی نظام دو پاره خواهد شد و بخشی از آن در مقابل مردم ساکت خواهد ماند و عملی انجام نخواهد داد. حتی شاید آنگونه که زمینه آن از هم اکنون دیده می شود، عده ای از دو گروه بخواهند دست به یارکشی با معترضین بزنند، که هوشیاری مردم را طلب می کند. به درازا کشیدن این جدال درون حکومتی و تضعیف نوشداروی بحران و دوپینگ بصیرت، حیات نظام را به خطر انداخته و آن را در مقابل جنبش پویا و رو به گسترش سبز بیش از پیش آسیب پذیر خواهد کرد. سیگنال هایی که فضای سیاسی امروزره پر کرده، نشانمی دهد که سال 90 آغاز چنین جدالی است.

انقلاب زنده بود، تا هاشمی زنده بود…

نقل است که روزگاری، عده ای باستانشناس چشم آبی به چنگ قبیله ای بدوی و آدمخوار افتاده بودند. آدمخواران یک به یک، گوشت کف دست و پاهای اینها را کنده و جایش داغ میگذاشتند، و خودشان را هم زنده زنده در دیگ می پختند. نوبت به نفر آخر رسید. او که شاهد مرگ زجر آلود همراهانش بود به رئیس قبیله پیشنهادی داد. گفت من جادویی میدانم که می تواند رئیس قبیله را در مقابل نیزه و تیر و تبر روئین تن کند، و برای جلب اعتماد او، جلوی جادوگر قبیله نمایشهایی مثل افروختن آتش با کبریت و روشن کردن شب با چراغ قوه نیز انجام داد که صلاحیتش در جرگه جادوگران تائید گردد. بعد از موافقت رئیس، شروع کرد به جمع آوری هر آت و آشغال عجیب غریبی که در آن حوالی پیدا می شد. او در حالی که یک آوازقدیمی به زبان مادریش را با صدای بلند می خواند شروع به مخلوط کردن مواد و ساختن ضماد کرد و سپرد که اعضای قبیله هم به اجرای مراسم هلهله و پایکوبی بپردازند. در آخر، برای اینکه نتیجه کار خود را نشان رئیس دهد، تبر را از جلاد گرفت و خوب تیزش کرد، ضماد جادوئی بر گردن خود مالید و دستور داد که تبر را بر گردنش فرود آورند. پایین آمدن تبر همان و جدا شدن سر از بدن همان…

چندسال قبل که هنوز خاتمی بر سر کار بود، هابرماس برای سخنرانی به ایران آمد. عده ای از اصلاح طلبان دست او را گرفتند و بردندش در اتاقی و برایش درددل کردند که: اینها زبان ما را نمی فهمند، ما داریم با گوریل شطرنج بازی میکنیم. در این شرایط، آن «گفتگویی» که تو از آن دم میزنی چطور میسر است!؟ اصلاحات با وجود این گوریلها چگونه به ثمر می نشید؟…

سیاستمداران امروز جمهوری اسلامی در دنیایی مالیخولیایی زندگی می کنند. از نگاه آنان جهان به دو بخش «خیر» و «شر» تقسیم می گردد. انسانهای روی کره زمین یا از اصحاب یزیدند یا از یاران امام حسین. صحبتهای افراد یا «حق» است یا «باطل». جهان هستی با قواعدی خاص خود کار می کند که در دنیای امروز، دانشمندان از روشهای علمی در پی کشف آن هستند، اما سردمداران و حامیان جمهوری اسلامی آنها را درون کتابهای کهنه و قدیمی، آکنده از جعلیات غیر علمی می جویند. برای اینها حکومت، نه به منزله کشورداری و اداره امور مردم، که به معنای حفظ کلید ام القراء اسلام، و سپردن آن به دست امام زمان است. استدلال و منطق، که از ملزومات زندگی و مدیریت در جهان امروز است، در اینجا چیزی نیست جز به هم بافتن پاره ای نشانه ها از احادیث و اقوال، و نتیجه گیری بر اساس همانها. خلاصه کلام: حکومتداری در جمهوری اسلامی یعنی سر و کله زدن با اموری آنجهانی، مقایسه امور روزمره جهان با داستانها و روایات صدر اسلام و تصمیم گیری بر اساس نتایج و آموزه های آنها. زندگی در عرصه سیاسی جمهوری اسلامی، شباهتی بسیار با آن قبیله بدوی دارد.

هاشمی اما، نماد پیوندی بود میان این جماعت و «دنیا». اگر نبود سوزن تیز هوشمندی او، چه جادویی قادر به دوختن این روایات پراکنده با جهان امروزین بود؟ او نقطه اتصال جماعت مالیخولیایی بود با «حکومتگری»، با امری «این جهانی» و «امروزین». رفسنجانی اگر هم از «بمب اتمی اسلامی» دم می زد، سودای موازنه قوای منطقه ای را در سر داشت، نه «امام زمان». او «توسعه» می خواست و «سربلندی حکومت شیعی» بر زبان می راند، از راه حل بودن اسلام می گفت، اما اسلامی که در دست خودش باشد… هاشمی پیوند دو گفتار بود، مترجمی بود برای افکار آن جهانی حاکمان و نیازهای امروزین دنیا، به زبان یکدیگر.

نمی خواهم بگویم که هاشمی همه این کارها را یک تنه می کرد. او «نماد» این پیوند بود: پرچمی در محفل پایکوبی بدوی حکومتگران که به وجود این گفتار پیوند ساز رسمیت می داد و اعتبار می بخشید. بدون او اما، قبیله همان قبیله است، با همان خصوصیات مالیخولیایی و بدوی اش. اما سیاست از مفهوم مدن خود تهی شده، و به دوره جاهلیت، یعنی در حد اداره امور قبیله باز می گردد. بدون او معدود سیاستگران عملگرا، آنانی که قرابت بیشتری با منطق و تفکر امروزین دارند و هدفشان امام زمان نیست یتیم شدند: بی متولی، بی سرپناه، بدون هیچ نماد و سمبلی که آنها را گرد هم آورده، به امر سیاست پیوند دهد و منشا تغییر سازد.

هاشمی رفسنجانی، مردی که خمینی در ستایشش گفته بود: «هاشمی زنده است تا انقلاب زنده است» از کرسی ریاست مجلس خبرگان به زیر کشیده شد. او «نماد» «عقلانیت»ی مدرن بود که بارقه اش در دنیای جمهوری اسلامی روز به روز کم فروغ تر می شود. نگارنده هرگز ادامه داستانی که در ابتدای متن نقل شد را درنیافته، به علاوه او هیچوقت عضو یک قبیله آدمخوار نبوده تا بفهمد بریده شدن سر آن باستانشناس در چشم انسانهای بدوی، خرافی و غرق در مخدر چه انعکاسی دارد. ولی تصور می کند که اعضای قبیله –خوشحال از بازیافتن خوراکی از دست رفته شان- به پایکوبی و رقص ادامه دهند.

رفسنجانی وزنه ای سنگین بود که نمیگذاشت قلمرو قبیله از زمین اطرافش جدا شود. اکنون این وزنه –به اراده خود- به بیرون از قلمرو می غلطد تا قبیله در آسمان شناور شود و به آرمانهای موهومش: «امام شدن» خامنه ای، ظهور امام زمان، خیزش اسلامی منطقه و … نزدیکتر گردد. هاشمی از پله های ریاست خبرگان به پایین می آید، اعضای قبیله خوشحالتر از پیش می رقصند و این رویداد مبارک را جشن می گیرند. موسیقی خداحافظی پدرخوانده در نوای آشوبناک ضرباهنگ طبلهای بدوی خفه می شود و آدمخواران، معلق در آسمان به پایکوبی ادامه می دهند… بله! «انقلاب مرد، چون هاشمی مرد»

نشانه‌ها از جنگی که میان حکومت و مردم خواهد بود…

بیایید تصویری از جامعه و حکومت در مقابل هم بسازیم و ماجرای میان این دو و داستانی که بین آنها جریان دارد را بپردازیم و صیقل دهیم. جمهوری اسلامی، به مثابه یک فاشیزم مذهبی، هرآنچه را که مطابق با اصول و فروع خود نمیبیند دفع می کند و به حیطه «غیر خودی» می راند. شهروند درجه یک و دو می سازد و خود به عنوان قاضی محکمه، حکم محارب صادر می کند. فاشیزم حکومتی نه فقط در فیلترشورای نگهبان، گزینشهای عقیدتی، رسانه های حکومتی و … متجسد شده، بلکه در کلیت خود، الگویی است فرهنگی که دائما خط قرمزهای خود را فراتر از حد موجود می برد. به این ترتیب است که هسته فاشیستی حکومت روز به روز خود را منزوی تر می کند…

ایدئولوژی ولایی به کمک نیروی نظامی خود، دائما یقه افرادی که در دائره خودی ها جای داشتند را می گیرد وبه بیرون از حاکمیت هل می دهد، همانطور که غیر خودی ها را هم از این دائره می تاراند. چندی نمی گذرد که جمهوری اسلامی –آنگونه که امروز میبینیم- به دست خود لشکری بر علیه خود سامان می دهد، لشکری متشکل از کسانی که به بیرون رانده شده اند. اما نه، هنوز زود است که نام لشکر بر اینها بگذاریم، اخراج شدگان، هنوز جماعتی هستند پراکنده، با افکاری گوناگون، که در مسیر گریز خود از مرکز، نقاط غیر مشترکی را دنبال می کنند. لشکرسازی از نقطه ای شروع میشود که یکی از اخراج شدگان، قدمهای خود را کند می کند، رویش را به سمت همان نقطه ای که از آن اخراج گردیده بر می گرداند و فریاد اعتراض سر می دهد. بله! هسته فاشیزم، تنها نقطه ای است که این طیف منفصل را به هم پیوند میدهد، جنبش سبز، این چراغ را روشن کرد…

حالا بازی اخراج، تبدیل به نمایشنامه پرهیجانی میشده که بیرون گودی ها و اخراجی ها را به تماشا فرا میخواند. تماشای این بازی، زبانی ذهنی میسازد که گفتگو میان جماعت پراکنده را میسر میسازد. از این پس رویدادها، داستانی می شوند که همه اخراج شدگان خود را در نقشی از آن فرو می برند. در مقابل «آنها»؛ «ما» به وجود می آید. فرهنگ بیرون شدگان در اصلیترین بعد خود، در تقابل با فرهنگ حاکم تعریف می شود. مقدمات جنگ برای لشکر آماده است.

نظام فاشیستی، چیزی را جز خود بر نمیتابد، او فرهنگ خاص خود را دارد و غیر آن را منکوب می کند. از منظری بالاتر که به صحنه جدال نگاه کنیم، چندی است که این ناشکیبایی حکومت در مقابل «اغیار» نمودی شدت یافته دارد. گشت ارشاد در خیابان یکه تازی می کند، در مقابل نیز زنان راههای بهتری برای جداسازی خود از آنچه حکومت می پذیرد پیدا می کنند. تصویر انسان مورد پسند حکومت، یعنی بسیجی ریش دار و بی آب و رنگ، یا زن چادری سبیل دار و ابرو کلفت آنچنان در میان قاطبه مردم منفور است که تلویزیون جمهوری اسلامی نیز برای اینکه صدای بوق و کرنایش را بیشتر به ملت فرو کند، چاره ای ندارد که از پخش بی مورد این تصاویر حذر کند.  مردم نیز حتی الامکان تلاش می کنند که از چهره خود، تابلویی برای نمایش اقتدار حکومت نسازند، دوست دارند نشان دهند که تافته شان، یکسره جدا از حکومت بافته شده. این بار، این مردم هستند که حکومت را غیر خودی می کنند. پرچمها و لباس رزم لشکر، می بایست تماما متفاوت با ارتش روبرو باشد. مردم دوست دارند که عنصری از فرهنگ طرف مقابل را به ارث نبرند، مگر به حکم اجبار مبارزه.

میبینید که این مایه داستان، مخفی کاری را بر نمی تابد و مسیری که در پیش دارد، جز رویارویی متقابل را نتیجه نخواهد داد. اما امروز در کدام نقطه ایستاده ایم؟ اگر لشکری گرد هم آمده و مقابل حکومت ایستاده باشند، اکنون به چه کاری مشغول است؟ هر روز که می گذرد، مردم مرز خود را با حکومت آشکارتر می کنند و خط قرمز را پررنگتر می سازند، سعی می کنند هرچه بیشتر خود را از حکومت متمایز سازند و در این راه، کار به جایی می رسد که در جشنواره فجر، دختران و پسران همدیگر را می بوسند و موفرفری ها برای خود همایش ترتیب می دهند. در طرف مقابل، ایدئولوژی اخرالزمانی حکومت، که از بدو تولدش در آستین پنهان منده بود، بیرون خزیده و خود نمایی می کند. بسیجی شعر می سراید که «باتوم خوب و قشنگی داشتیم!». اسلامی گری، در مقابل ایرانیت قرار می گیرد و مبارزه بدون خشونت و سبز در مقابل باتوم، گاز اشک آور و گلوله قرار می گیرد، هر دو لشگر اصل و نسب خود را به رخ دیگری می کشند: این یعنی «رجز خوانی»، پیش از آغاز جنگ…

حکومت هنوز وارد جنگ نشده، چراکه جنگی آغاز نشده است. پر شدن خیابان از نیروی سرکوب، نمایش قدرت است، به رخ کشیدن عده نفرات است در مقابل مردم. اینکه کیهان این ادعای مبالغه آمیز را مطرح کند که50 میلیون نفر برای راهپیمایی حکومتی 22 بهمن به خیابان آمدند، آیا به این معنی نیست که برای ترساندن دشمنش متوسل به حیله و جنگ روانی می شود. آیا گوساله و بزغاله و میکرب خواندن منتقدین و از طرف مقابل ساندیس خور نامیدن حکومتیان، چیزی جز سخنان تحقیر آمیزی است که دو دسته متخاصم برای تحقیر دیگری به کار میبرد؟ آیا عربده کشی در مجلس و فحاشی ها به فائزه هاشمی (جرتون میدیم)، معنایی جز «رجز خوانی» دارد!؟ آیا تلاش برای حذف هاشمی از ریاست مجلس بی بو و خاصیت خبرگان، جز ریشه کن نمودن یک نماد است؟ آیا اگر در مرحله رجز خوانی نبودیم، صحبتهای مهاجرانی، مبنی بر عدم وجود فساد مالی در زندگی خامنه ای، می بایست با این موج از عصبانیت همراهان جنبش سبز مواجه می شد؟

سالار آبنوش، که یکی از اعضای سپاه باشد می گوید که سال 91، سال خون خواهد بود. من تصور می کنم که این پیش بینی جدی است، حکومت به «آخرالزمان» باور قلبی دارد و از این رو، منطق آخرالزمانی را هم به کل بازی میان خود و مخالفان حاکم خواهد کرد. امروز در مرحله جنگ فرهنگی، یا همان «رجز خوانی» پیش از جنگ قرار داریم. آیا جنگی که در پیش است،  مختصاتی در حد همین جنگ خواهد داشت، یا آنچنان که سالار آبنوش می گوید خونین خواهد بود؟

جمهوری اسلامی، ذهن «انسان ارزشی» را «توالت» می‌انگارد

ذهن انسان عرزشی، امروز در مقابل مسائل مطرح شده در زیر قرار دارد. برای مدت کوتاهی خودتان را جای او بگذارید و این متن را بخوانید:

  • بوقهای جمهوری اسلامی: تحولات کشورهای منطقه ناشی از «بیداری اسلامی» است، چراکه مردم شعار الله اکبر سر میدهند و نماز جماعت برپا می دارند (البته با کفش)
  • همان بوقها: جنبش سبز که  شعار الله اکبر استفاده می کند و در 26 تیر 88 نماز را به جماعت اقامه می کند (با کفش)، به دنبال براندازی دین است.
  • معمر قذافی: اینهایی که آشوب میکنند، موش اند، وابسته به القاعده هستند و از آنها پول گرفته اند.
  • همان قذافی: اینها که شورش می کنند، یک سری معتاد به مواد مخدرند
  • بوقهای جمهوری اسلامی: اینها که اغتشاش می کنند، میکروبند، خس و خاشاکند، جمعی افسرده…
  • پسر قذافی: حتی یک نفر وجود ندارد که حکومت تونس خونش را بر زمین ریخته باشد. اینها که میبینید فیلمهایی مربوط به گذشته است.
  • بوقهای جمهوری اسلامی: ندا آقا سلطان را انگلیس کشت و با اجرای سناریویی از پیش تعیین شده، فیلم آن را تهیه کرد
  • پسر قذافی: ما به روی مردم آتش نگشودیم.
  • سردار فیروز آبادی در نامه ای به امام زمان: اماما! تو شاهد باش که ما به اغتشاشگران شلیک نکردیم.

قصد ادامه این مونولوگهای احمقانه را نداریم، ادامه متن را بخوانید

عباس عبدی در آخرین یادداشت خود، اولین نشانه های سقوط دیکتاتور را سقوط در گفتار میداند، به زبان خودمان که ترجمه اش کنیم، می شود: یبوست در افکار، اسهال در گفتار…

{قذافی} فراموش كرد كه بگويد پس از چهل سال حكومت بر مردم ليبي و با وجود يك رژيم كاملاً بسته و امنيتي، و تحت رهبری فرهنگی جناب قذافی، چطور القاعده و مواد مخدر تا اين حد در ميان مردم نفوذ كرده است؟ آیا در این صورت چیزی جز بی کفایتی سیاسی خود را فریاد زده است ؟ … در كجاي دنيا مردمي كه قدرت در دست خودشان است عليه خودشان قيام كرده‌اند؟ او فراموش كرد كه بگويد آيا سفرا يا وزراي او هم مواد مخدر مصرف كرده‌اند كه استعفا مي‌دهند ؟ …  او فراموش كرد كه بگويد چرا از تانك و مسلسل و هواپيما و ارتش بايد عليه مردم استفاده كرد؟ اگر جامعه‌اي تا اين حد مصرف‌كننده مواد مخدر و وابسته به القاعده است، چه ارزشي به حكومت كردن دارد؟ او فراموش كرد كه بگويد كه چرا پس از چهل سال حكومت بر ليبي براساس سوسياليسم علمي! هنوز هم بايد قبايل ليبي را به كمك طلبيد؟ او فراموش كرد كه بگويد كه چرا با توليد و صادرات حدود 5/1 ميليون بشكه نفت و گاز و فرآورده‌هاي نفتي، اما هنوز توليد ناخالص آن كشور از ارزش اين نفت تولیدی كمتر است

اما بشنوید از آقای حیدر مصلحی! طبیعی است که مخاطب حرفهای وی و سایر بوقچی های نظام ولایی، همان قشر ارزشی است، وگرنه سایرین که اطلاعاتشان آلوده به قضاوت منطقی و اطلاعات دقیقتر است گوششان که به حرفهای ایشان نیست

حیدر مصلحی که در «راس» وزارت اطلاعات فعالیت می کند هم فراموش کرد به بگوید بعد از 32 سال حکومت و با وجود یک رژیم کاملا بسته و امنیتی و تحت رهبری فرهنگی آیت الله خمینی و امام خامنه ای چطور آمریکا و انگلیس و غرب تا این حد میان مردم نفوذ کرده. آیا در این صورت چیزی جز بی کفایتی سیاسی خود را فریاد زده است؟ اگر نظام ج.ا مردمی است و قدرت در دست خود مردم است، چطور است که مردم بر علیه حکومت برآمده از خود دست به قیام می زند؟ مصلحی فراموش کرد که بگوید آیا موسوی، کروبی، رضایی، رفسنجانی و دیپلماتها و هزاران نفر از خود حکومتیان که ریزش کرده اند هم غربزده، ضد دین، آمریکایی بوده اند که از حکومت دوری گزیده اند؟ مصلحی فراموش کرد که بگوید اگر مردم 25 بهمن و اول اسفند مردم برای خرید عید رفته بودند، پس چرا خیابان را پر از سگان ولایی کرده بودند؟ اگر معترضین ریزش کرده اند و روز به روز از عده شان کم می شود، پس چرا عربده کشی و زوزه کشی رجالگان و چارپایان مجلس و قوه قضائیه روز به روز فزونی می گیرد و سگان کف خیابان روز به روز مسلح تر می شوند؟ اگر کشور در مقابل فتنه واکسینه شده است، پس دستگیری موسوی و کروبی و اعمال حکومت نظامی چه معنایی دارد؟ مصلحی فراموش کرد که بگوید چرا پس از 32 سال پیاده شدن اسلام انقلابی و سیاسی تحت فشار حکومت، چرا باید از نیروی لباس شخصی، و سپاه و نیروی انتظامی برای آرام نگاه داشتن اوضاع جامعه استفاده کرد و مطبوعات را سانسور کرد؟ او فراموش کرد که بگوید چرا با صادرات بی حد و حصر نفت بیش از 46 میلیون نفر از مردم باید زیر خط فقر باشند؟….

ادامه دادن این سطرها کاری بیهوده است. آن کس که چنین استدلالاتی پیش روی عرزشی قرار می دهد، چه تصوری از وی در ذهن دارد؟ آن عرزشی که با این مسائل روبرو است، چگونه فکر می کند؟

کاریکاتور مانا نیستانی را بار دیگر نگاه کنید…

بسیجی «ناموس»پرست، فائزه هاشمی و جمهوری «الوات» اسلامی

فیلم حمله و فحاشی به فائزه هاشمی رفسنجانی را از اینجا دانلود کنید

براستی آن بچه حزب اللهی؛ آن لباس شخصی، بسیجی یا …  که جلوی فائزه را گرفته و به او و پدرش فحاشی می کند، آتش کدام کینه را فرو می نشاند؟ آنطور که از فیلم دو دقیقه و چند ثانیه ای بر می آید، او از چیز خاصی «دفاع» نمیکند. نه خامنه ای، نه احمدی نژاد نه اسلام نه … از هیچکدام از اینها حرفی به میان نیامد. او «حمله» می کند. خوب که به حرفهایش گوش کنید، صدای شکستن بغضی را می شنوید: «مگر بچه حزب اللهی ها مرده اند که…» راز این «حمله» زبونانه و گریه آلود چیست؟ …

مرده باشند که چه؟ فائزه پایش به شاه‌عبدلعظیم باز شود؟ نه، بسیجی اگرچه مرد سالار است و قلمرویش را «ناموس» میپندارد، اما این چیزی نیست که به خاطرش خود را رو در روی فائزه -که «زن»، و پابوس بارگاه عبدالعظیم است – قرار دهد. پس قضیه چیست؟ چرا چارپایه گذاشتن فائزه در جلوی صدا و سیما و سخنرانی او، «ناموس» این جوان حزب اللهی را اینقدر به درد آورده؟ هیزم آتش این «نفرت» از کجا می آید؟

میدانیم که بسیجی نمایشنامه ما قطعا به موهوماتی چون اسلام انقلابی، «امام» خامنه ای، ارزشهای انقلاب و امام زمان و … باور دارد، یا دستکم ارادت می ورزد. اما چرا در این «حمله» به فرزند هاشمی، نامی از اینها نمی شنویم؟ آیا این اعتقادات باید مخفی می شدند تا از همنشینی با لغاتی چون «فاحشه» و «بوزینه» یا حتی «هاشمی»! محروم بمانند؟ نه، فراموش نکنید که بسیجی داستان ما، روزهایی مثل 25 بهمن و 10 اسفند که موتورش را روشن می کند و به سمت میدان انقلاب گاز می دهد، «حیدر» را در کنار فحشهایی می نشاند که مو بر تن دختر شهری سیخ میکند. پس قضیه از کجا آب میخورد؟

این پرسشها می تواند تا بینهایت ادامه پیدا کند، اما آنچه که ما را به پاسخ «روشنگر» می رساند، دور از همین پرسشها نیست.

بچه حزب اللهی تصویر شده، دست به «حمله» می زند، اما به خوبی می داند که «امام» خامنه ای، «ارزشهای انقلاب و شهدا» و دیگر موهوماتی که در دل دارد، نمی توانند او را در این «حمله» یاری دهد. پروژه ستردن جمهوری اسلامی از همه اینها –یعنی کاری که موسوی با هوشمندی کرد و میکند- مشروعیت جمهوری اسلامی که پیشتر از این توهمات خودساخته اخذ میشد، را بر باد داده و او را برای حمله به مخالفین و منتقدینش بی سلاح کرده است. بله، هنر موسوی این بود که این تیغ های برنده را از دست زنگیان مست گرفت؛ تا به قول سعید حجاریان، دستشان روی ماشه بلرزد. فریاد فحاشی های آن بسیجی نیز در گلویش شکست.

با این حساب، برای دست زدن به «حمله»، برای «سرکوب» مخالفین، برای خفه کردن صدای منتقدین، چاره ای نمی ماند جز همان شیوه لات بازی: جمهوری اسلامی ابتدا، «جاهل جوانمردی»  بود که اگرچه قمه در مشت پنهان داشته بود،  تسبیح دست می گرفت و جلوی نامحرم چشم را درویش می کرد، اما امروز گزیری ندارد که تسبیح را به صورت دیگری بکوبد و قمه را عریان نگه دارد: یک «لات»، به تمام معنا.

بله، جمهوری الوات اسلامی، زنجیر پاره کرده است. حرم عبدالعظیم که روزی حرمتی می داشت و در جوارش کسی جرات تعرض به نوامیس را نداشت، امروز جولانگاه اراذل و اوباشی شده که نه برای «دفاع» از حرمش، که به منظور «حمله» به مخالفین حکومت «لاتها» و «اوباش» آنجا را منزلگاه خود ساخته اند. در این میان نه «حرم»، نه «امام» نه «شهدا» و نه هیچ چیز سابقا مقدسی سوخت این حمله را فراهم نمی آورد. تنها تعرض به «بوق‌خانه» مبارکه –یعنی همان صدا و سیما- است که اینگونه شعله رو به خاموشی خشم مقدس را –برای مدتی کوتاه- پر فروغ تر میکند.

اما حکایت آن بغض «هنوز» نشکسته. تمام موهومات و خرافاتی که لاتهای بسیجی با توهم زنده ماندن آن به مخالفین «حمله» می کنند، همه آن خرافاتی که به واقع مرده اند، ولی جمهوری اسلامی را سرپا نگه داشته اند، تنها با چیز باسمه ای و مصنوعی چون «تلویزیون» زنده نگه داشته میشوند، وگرنه گفتمانی که در میان مردم جریان دارد، نشانی از «امام»، «شهدا» و … ندارد. از این رو، ناموس بسیجی چیزی نمیتواند باشد جز همان «بوقخانه» تلویزیون. گناه فائزه نیز همین بود که جلوی صدا و سیما، سخنرانی کرده، یعنی نغاره زدن زیر سبیل شاه، یعنی تعرض به ناموس بوق‍‍‌خانه مبارکه! همان صدا و سیمایی که هنوز، 22 سال گذشته از مرگ خمینی، 23 سال بعد از جنگ و … هنوز رسم و رسوم آن دوران را تبلیغ می کنند. بسیجی بدون اینها هیچ است، همانطور که لات بدون «ناموس» اش هیچ نیست.

روزگار لاتبازی تمام شده است، همانطور که دوره «ناموس» پرسی دیرگاهی است که به سر آمده. اما چه هنگام می توان امیدوار بود که این جوجه لاتها، این وارثان خون فاطی؛خواهر قیصر و فرمان، این را بفهمند؟ چه زمانی موهومات دست از سر الوات و اوباش بر خواهند داشت؟

نگاهی سیستمی به روند سقوط نظام جمهوری اسلامی: «توسعه در کمند سیاست»

امروزه تقریبا تمامی صاحب نظران حوزه «توسعه» اذعان دارند که توسعه همه جانبه ایران، در چارچوب رفتارهای کنونی نظام جمهوری اسلامی تبدیل به امری ممتنع شده است. این «امتناع توسعه» از منظر سیستمی، حیات و بقای این نظام را به شدت تهدید کرده و نهایتا آن را به ورطه نابودی خواهد کشانید. اما چگونه می توان این مسئله را توضیح داد؟ دکتر محسن رنانی در مقاله «توسعه در کمند سیاست» ضمن تشریح مراحل زندگی یک سیستم، چگونگی تحلیل رفتن قوه حیاتی نظام را در سایه «امتناع توسعه» مورد بررسی قرارداده و افتادن آن به «تله بنیانگذار» و در ادامه، سقوط و فروپاشی آن را به تصویر می کشد. از نظر وی، جمهوری اسلامی -به مثابه یک سیستم- مدتهاست در راهی افتاده که از لحاظ ساختاری، استعداد و توان تبدیل نمودن انرژی های ورودی خود، به نیروی پیش برنده و حیاتی را به سرعت از دست میدهد. ادامه این روند سیستم را در روند نزولی بحران قرار داده و روز به روز ادامه وضع گذشته را مشکل تر می نماید.

اما در این شرایط دست زدن به جراحی های عمیقی در اقتصاد ایران، و اجرای طرحهایی مثل هدفمند کردن یارانه ها، نه تنها مناسب حال این بیمار مشرف به موت نیست، بلکه بیش از پیش ادامه زندگی وی را در معرض تهدید مرگ قرار می دهد. ایشان در مصاحبه ای می گوید:

«بنابراین در چنین وضعیتی به حکم این که سیستم در دام موسس است اصلا نباید سراغ جراحی آن برویم. آری یک زلزله چهار ریشتری هم می تواند یک سیستم که در وضعیت پایداری نیست را به هم بریزد اگرنگران زلزله هشت ریشتری هستیم، اما درمان آن ایجاد عامدانه یک زلزله چهار ریشتری نیست.درمان آن ایجاد ثبات و مستحکم سازی این سیستم از طریق بهبود فضای معنایی اقتصاد و ایجاد وفاق ملی و امنیت سرمایه گذاری و تسهیل مناسبات با اقتصاد جهانی و ایجاد بستری امن برای کارآفرینی وتقویت و حفاظت از حقوق مالکیت مردم و نظایر این هاست. بعد از این مرحله است که اصلاح قیمت ها می تواند به عنوان یک نسخه کمکی به بهبود وضعیت کمک کند»

با این مقدمه به سراغ اصل مقاله می رویم. مقاله  «توسعه ملی در کمند سیاست» را می توانید از اینجا دانلود کنید.

عربده کشی غلام بچه ای به نام علی لاریجانی و زوزه چارپایان در طویله اسلامی

جنایت کاران رذالت پیشه دستگاه ولایت، سکه از رونق افتاده سرکوب را بار دیگر به کار گرفتند تا قبل از نابودی کامل ارزش آن، ته مانده کاسه قدرت فقیه را به رشوتی بخرند و توشه زندگی کثیفشان سازند. قصابان دخمه نشین، دیروز بعد از صدور فرمان حمله از نهانخانه ها بیرون آمدند تا بعد از مدتها، زیر نور آفتاب ساطورشان را به خون مردم ایران آلوده سازند، که البته دیدیم اضافه بر خوردن تودهنی از ملت، آبروی نداشته اربابشان را نیز در پیش چشم جهانیان ریختند. دیروز بعد از حدود یکسال نرخ واقعی سکه سرکوب تلفنی به دستگاه ولی فقیه اعلام شد، تا بداند که ضرب کردن هر سکه ای که فراتر از اندازه رود، از ارزش آن کاسته شده و ملت آن را با پشیزی معامله نخواهد کرد. ملت دیگر ترسی از خشونت رژیم دجالان ندارد…

اما می رسیم به امروز که علی لاریجانی، غلام بچه دربار ولایت قبل از سایر جانوران مجلس چارپایان، پوزه اش را که از فرط سایش به پیشگاه ولایت امر به خونریزی افتاده بود، بلند نموده و زوزه ای سرداد که کل طویله اسلامی و اسطبلهای همجوار به لرزه درآمد! چارپایان و خزندگان به تاسی از غلام بچه، همچون گوسفندانی که بر سر سرچشمه آبشخور ازدهام میکنند، در جلوی تریبون طویله ای که رجاله گان آن را «راس امور»، «خانه ملت» و … میخوانند تا توهینی کرده باشند به مردم ایران؛ تجمع کرده و عربده می کشیدند: «مرگ بر موسوی و کروبی و خاتمی». چند ثانیه ای نگذشته بود که شعارها به این صورت تغییر یافت: «موسوی و کروبی، اعدام باید گردند»!

این تغییر صورت نعره ها، خود نمایانگر پوچ بودن هر دو شعار است، چراکه هر ابولبشر ذی العقلی می داند چارپایی که عربده سر می دهد، هرگاه صدایش بلند تر شود و نوای ملتمسانه اش را زیر عبای «سیاست» پنهان کند، سگی است که توان پاچه گرفتن ندارد. از این رو راقم این سطور، از عربده جویی آن ستور استقبال نموده، و خدمت این گوساله های نورسیده معروض می دارد که «تعارف کم کن و بر مبلغ افزای!» آغایانی که روز 24 بهمن بدون مجوز از طویله مجلس خارج شده به خیابان می آیید و به دروغ از ملت شریف مصر حمایت میکنید، آگاه باشید که چهارراهها و خیابانهای تهران، متبرک به خون شهدای ملت ایران است که در راه آزادی جان باخته اند و ملت بزرگ ایران اگر از طایفه قصابان خونریز بگذرد، از شمایانی که با سم های نعل نخورده تان آسفالت مقدس تهران را لگد کوب میکنید نخواهد گذشت. تجمع به اصطلاح خودجوش شما حرامزادگان تنها زمانی ارزش می داشت که به کسوت انسان در می آمدید و از حقوق ملت ایران دفاع می کردید، وگرنه هر انسانی می داند که گوسفند، جز به اراده چوپان از طویله برون نمی شود.

زوزه امروز چارپایان طویله اسلامی در حالی سر داده شد که شب گذشته قصابان، خون پاک ملت ایران از ساطورها شسته و مزد خویش از فقیه ستانده بودند. حال تعبیر این زوزه بر همگان مشخص است: طایفه چارپایان از اراذل و اوباش ساطور به دست عقب افتاده، این است که مزد کار نکرده را طلب میکند تا شکم خویش پروارتر نماید. نگارنده معتقد است که این زوزه سرایی و عربده کشی ره به جایی نخواهد برد. به تمامی جانوران و خزندگان دم و دستگاه خونین ولی فقیه، و در «راس» آن طویله اسلامی معروض می دارد که بیخود گلوی خویش را با نعره کشی خراش ندهند و برای دریافت مزد، ساطور و چماق در دست بگیرند، امروز زوزه سرایی خریداری ندارد، حضرت سید علی خامنه ای (روحکم فداه) خون می خواهد، نه چیز دیگر…

ملت شریف ایران خوشنود باشید و به دل غم راه ندهید، چرا که با اضافه شدن طویله اسلامی و سایر دستگاههای رژیم ولایت جور به جرگه خونریزان، سکه سرکوب، بیش از پیش ضرب شده و تورم ناشی از این گزافه روی منجر به بی ارزش شدن سکه سرکوب خواهد شد و خونخواران را از گرسنگی خواهد کشت.

در اهمیت تاریخی شکایت هفت اصلاح طلب از سپاه

تصویر جمهوری اسلامی برای ناظران تصویر کم و بیش روشنی است. ما امروز با نظامی مواجه هستیم که نیروها و حامیان خود را، انگار که هیچ احتیاجی به آنها نداشته باشد، ناراضی می کند و از خود می راند، در داخل و خارج همه را بر علیه خود متحد کرده و با آنها سر جنگ دارد. اما با این حال از ادامه روند دشمن تراش فعلی خود هیچ ابایی نمی کند. براستی چه چیزی به نظام این احساس قدرت و اعتماد به نفس را میدهد که اینگونه رفتار می کند؟

خیلی ها معتقدند که این نظام نهایتا سر عقل آمده و تسلیم غرب خواهد شد چرا که توانایی ادامه جنگ در دو جبهه را ندارد. این دیدگاه برای طرفداران جنبش سبز دردآور است چراکه سازش با خارجی، به معنای عدم نیاز جمهوری اسلامی به تغییر رفتار خود در مقابل مخالفان داخلی است و به عبارتی بیم آن می رود که مخالفین همچون سال 67 قلع و قمع شوند. اما دیدگاه فوق بسیار کلی است، برای شناخت بهتر مقوله «تسلیم» باید آن را بیشتر شکافت.

همانطور که در این نوشته گفته بودم، باور دارم که ماده مخدر نفت، نمی گذاشته که دردهای این نظام آنقدر کشنده شود که او را وادار به یافتن درمان کند. اما لازم است اشاره کنم که این اعتماد به نفس قلابی برای مخالفین داخلی و کشورهای خارجی نیز از همین مخدر توهم زا سرچشمه میگیرد. نظام وقتی میبیند که میتواند با پول نفت بسیجی و چماق بدست به خیابان بیاورد و معترضین را سرکوب کند، وقتی میبیند که دلارهای نفتی اش در خدمت استراتژی جنگ نامتقارن، خارجیان را مرعوب ساخته، باید هم به عربده کشی و دشمن تراشی ادامه دهد.

اما همینطور که میبینید شرایط رفته رفته دگرگون می شود و به تدریج نشئه نفت از سر حکومت می پرد. منابع ارزی کشور ته می کشد و نارضایی های گوناگون مردم در اوج خود قرار دارد، راهپیمایان روز قدس کم رونق ترین نمایش خود را در این سالها اجرا می کند، خامنه ای طرح وحدت می دهد و در چند نوبت به احمدی نژاد و دار و دسته اش چشم غره می رود. به نظر می رسد که ادامه رفتار داخلی ویا بین المللی حکومت تغییرات عمده ای نسبت به گذشته داشته باشد، اما ادامه این تغییر رفتار به نفع چه کسانی خواهد بود؟ مردم ایران یا کشورهای خارجی؟ اجماع جهانی که اکنون بر سر تحریم ایران به وجود آمده به تدریج به نفت نیز خواهد رسید و با قطع شدن این مخدر، دردهای گوناگونی که تاکنون فقط «تسکین» یافته بود خود را با قدرتی چندین برابر نشان خواهند داد. این نکته بدیهی است که در چنین وضعیتی تنها عامل بیگانه و دستهای داخلی آن است که این حکومت «خمار» را به سود خود کنترل خواهد کرد.

حکومت بر سر دو راهی قرار دارد و مجبور است برای حفظ خود رفتارش را تغییر دهد، اما اینکه رفتارش در چه جهتی تغییر کند هنوز در دست مخالفان است، کسانی که خواستار تغییر هستند می بایست قبل از اینکه حکومت در مقابل غرب به زانو بیفتد آن را تسلیم خود کنند. شکایت 7 عضو اصلاح طلب از سپاه هم در همین جهت است، آنها خواست روشنی پیش روی رژیم قرار داده اند و خواهان رسیدگی به آن هستند: ایستادن در مقابل نظامیان و متوقف کردن خودسری آنها. اهمیت این شکایت نامه در زمان ارائه آن نهفته است، امروز در شرایط حساسی قرار داریم که حکومت احتیاج به تغییر رفتار دارد و آنها با ارائه این شکایت از حکومت میخواند که کرنشی که ناگزیر از آن است را پیش از آنکه دیر شود در مقابل مردم انجام دهد، پیش از آنکه مجبور شود در مقابل تهاجم کشورهای خارجی به خاک بیفتد. این شکایت در حالی مطرح می شود که روحانیون به تدریج از صحنه قدرت کنار می روند و جای خود را به نظامیان میدهند، نظامیان کاسبکاری که با امریکا و اروپا بر سر هر مسئله ای توافق خواهند نمود و استقلال کشور را با ماندن بر سر قدرت معامله خواهند کرد. براستی چرا نباید انتظار داشت کسانی که در انتخابات تقلب می کنند و مردم معترض را به خاک و خون می کشند، منابع کشور را به کسری از بهای واقعی آن به خارج می دهند و دریای خزر را به روسها هدیه می کنند حمایت امریکا را به بهای آزادی مردم و استقلال ایران نخرند؟

خامنه ای اکنون بر سر یک دو راهی قرار دارد، یا از طریق همین سیستمهای حقوقی موجود به شکایت رسیدگی می کند و جلوی کودتاگران می ایستد، یا اجازه خواهد داد گردابی که نظامیان برای ایران تدارک دیده اند او و نظام ولایی اش را در خود غرق کند و استقلال کشور از دست برود. شکایتی که این هفت نفر به قوه قضائیه ارائه کرده اند سندی است تاریخی که بیانگر اتمام حجت با این حکومت است، حکومتی تغییر میکند و تن به خواست ملی میدهد، در مقابل نفوذ خارجی به خاک می افتد، و یا دود می شود و به آسمان می رود. باید دید سالها بعد در کتابهای تاریخ چه خواهند نوشت: خامنه ای با نپذیرفتن این شکایت اجازه داد که روند قدرت گیری نظامیان ادامه یابد و ته مانده منافع ملی کشور توسط نظامیان به باد رود؟ حکومت هنگامی که لازم بود از حمله نظامی جلوگیری کند تسلیم ملت شد؟ دیکتاتوری نظامی توانست از به فروش گذاشتن کشور به حیات خود ادامه دهد؟ کشتار دیگری همچون کشتار 67 در ایران رخ داد؟ نظام ولایت فقیه با یک انقلاب خونین سقوط کرد؟

آیا جمهوری اسلامی واقعا یک حکومت دینی است؟

آیا حکومت جمهوری اسلامی یک حکومت دینی است، یا یک دیکتاتوری سکولار است که صرفا از ابزار دین برای اعمال قدرت خود در جامعه استفاده می‌کند؟ پاسخ به این سوال از این جهت حائز اهمیت است که به ما کمک می‌کند راه‌های غلط و صحیح رویارویی با این دیکتاتوری را بهتر بشناسیم.

روش رفتار حاکمیت برای کنترل عرصه عمومی جامعه می‌تواند شاخصه‌های خوبی برای شناخت مسئله به ما ارائه کند. بیایید برای نمونه، سیر شعارهایی که به منظور کنترل حجاب بانوان از ابتدای انقلاب تاکنون مطرح گردیده است را در نظر بگیریم.

اوائل پیروزی انقلاب و در دوران جنگ شعارها به این صورت بود: «ای زن به تو از فاطمه اینگونه خطاب است، ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است». «خواهرم، حجاب تو کوبنده‌تر از خون من(شهید) است». این شعارها به وضوح از موضع موجودی «مذکر» عنوان می‌شود که در موقعیتی مذهبی قرار دارد و فرض بر این است که مخاطب این شعار به انجام فرائض دینی تمایل دارد. اینگونه شعارها که در قالب گفتمانی «مذهبی» ارائه می‌گردد، نشان‌دهنده این است که حکومت سعی دارد برای کنترل عرصه عمومی گفتمان مذهبی خود را به جامعه «تحمیل» کند و «اقناع» چندان محلی از اعراب ندارد.

بعد از جنگ و در دهه هفتاد شعارها به این صورت تغییر چهره داد: «خواهرم حجابت را، برادرم نگاهت را؛ حجاب متانت است». این شعارها الزاما از موضعی مذکر یا مونث عنوان نمی‌شود و فرض بر این نیست که فرد مخاطب الزاما مذهبی باشد، بلکه فرض اصلی این شعارها تمایل جامعه به حفظ «اخلاق» در عرصه عمومی است، اخلاقی که الزاما از دین سرچشمه نمی‌گیرد. گفتمان مطرح شده توسط این شعارها، گفتمانی «اخلاقی-اقناعی» است که از جایگاه یک ناظم دلسوز بیان می‌شود، اگرچه این ناظم دلسوز، مبصرهای شدیدا خشنی هم زیر دست پرورانده.

اما نکته جالب و حیرت انگیز، گفتمان سکولاری است که اخیرا مطرح می‌گردد. شعار «حجاب آنتی ویروس زن است»؛ ویا بیلبوردی که در آن شکلات باز شده مگس آلود در کنار شکلات لفاف دار تصویر گردیده اساسا نه موضعی اخلاقی دارند، و نه تلاشی در جهت گسترش فرهنگ حجاب ازطریق مذهب. واضع این گفتمان سعی دارد از طریق بر انگیختن و تحریک «عقلانیت سکولار» در مخاطبان، کنترل حجاب در عرصه عمومی را در اختیار گیرد.

اگرچه تمایل شدید به کنترل عرصه عمومی تنها یکی از مولفه های حکومت‌های دیکتاتوری است، اما خواننده یادداشت می‌تواند با در نظر گرفتن سیر دیگر مولفه ها در طول تاریخ انقلاب، به روشن تر شدن تصویر ذهنی خود کمک کرده، همینطور در کوتاه و خلاصه ماندن یادداشت سهیم گردد.

حال به سوال مطرح شده در ابتدای متن برمی‌گردیم: آیا حکومت جمهوری اسلامی یک حکومت دینی است، یا دین برای این حکومت، صرفا ابزاری است در جهت اعمال قدرت بیشتر در جامعه؟ به باور نگارنده حکومت فعلی ایران حکومتی است که تعریف بسیار روشنی از جامعه خود دارد و متناسب با تغییر و تحولات آن، استراتژی‌های متناسب را در پیش می‌گیرد. برای مثال در نمونه ذکر شده، می‌توان فهمید که حکومت از تغییر فرهنگ «مرد خویی» جامعه به خوبی مطلع بوده و شعارهای خود را از این منظر تعدیل می‌نماید. همینطور حکومت روند گسترش و نفوذ «عقلانیت سکولار» در جامعه را باور دارد و گفتمان خود را در تناظر با آن تغییر می‌دهد و حتی به «پست مدرنیزم» روی می‌آورد!

همانطور که از روند سیر تحولات رفتار حکومت؛ که در بالا با آن اشاره رفت می توان نتیجه گرفت، برای جمهوری اسلامی «کنترل عرصه عمومی» منبع قدرتی است که با پایه های مشروعیت این رژیم مورد مبادله قرار می‌گیرد. به عبارت دیگر حکومت با پرداخت باجی به نام «اسلامیت عرصه عمومی» به روحانیون، سعی در تقویت مشروعیت دینی خود (که یکی از منابع مشروعیت است) دارد. بدیهی است این منبع قدرت می‌تواند به طرق دیگری که برای حکومت سودمندتر باشد نیز مورد مبادله قرار گیرد. می‌توان دعوای اخیر روحانیون با دولت بر سر مسئله حجاب را نیز در همین چارچوب تحلیل نمود.

باور به مذهبی بودن حکومت جمهوری اسلامی باوری نیست که ناشی از شناخت درست و عمیق جامعه و حکومت ایران باشد. دین اسلام، تنها به عنوان یک ابزار حفظ مشروعیت برای حاکمیت ارزش دارد، نه بیشتر. اما همین تکیه حکومت به این منبع مشروعیت و روش امتیاز دهی و امتیاز گیری آن و استراتژی های کنترل جامعه از «عقلانیتی سکولار» سرچشمه می‌گیرد. بله، حکومت جمهوری اسلامی تا حد زیاد، بسیار زیادی سکولار است!

بعد از همه این حرف‌ها، لازم است قدری در مورد این اظهار نظر هوشنگ امیر احمدی قدری تامل کنیم:«جریان سبز برای سکولاریزم می‌جنگد، نه دموکراسی». همینطور باید گفتمانی که اسفندیار رحیم مشایی در جایگاه رئیس دفتر احمدی نژاد پی می‌گیرد را بیشتر مورد مداقه قرار دهیم تا در مورد نحوه رویارویی با استبداد حاکمیت تردید کنیم. سوالات اساسی که در اینجا مطرح می‌گردد اینهاست: شناخت غلط از ساخت حاکمیت و مذهبی دانستن آن، چقدر و چطور مبارزات مدنی دموکراسی خواهی را به بیراهه برده است؟ مبارزه با نواندیشی دینی چگونه و تا چه حد به مستحکم تر شدن پایگاه مشروعیت جمهوری اسلامی کمک کرده است؟ اینها سوالاتی است که طرفداران دوآتشه آنچه که در جامعه مجازی به «سکولاریزم» معروف شده، می بایست به آن پاسخ گویند.
لینک در خودنویس
————————————————————
پ.ن
بحثهایی پیرامون این متن

« Older entries

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: