معنای یک عکس برای سبزها

تا چشم کار می کند سبز است که روئیده و آفتاب و باران، بالندگی و دوام مرزعه را تضمین می کند. گوشه این مزرعه اما، آن تکه که هنوز از «سبز» خالیست همان باران و همان آفتاب چنان زجرآور است که دو انسان افتاده کنار جاده را در خود می پیچد.

ما سبزها هم که راست راست ایستاده ایم و از بیشماری خود کیف می کنیم؛ تنها دردمان این است که چرا این اقشار محروم با ما همراه نمیشوند، چرا حرکتی را با ما صورت نمی دهند. هیچ شده که از خود بپرسیم که چرا دامنه مزرعه مان را به آنجایی که حکومت این دو نفر را رها کرده نگستردیم؟

بله، باید این مزرعه را تا آنجا امتداد داد که این رها شدگان، آغوش امن ما جا بگیردند، اینها هنوز بیمارند، بیمارانی اخراج شده از درمانگاه، نمی توانند از جای خود برخیزند و کاری برایمان بکنند، این ما هستیم که باید سایه خود را بر سر آنها بیندازیم. از خود بپرسیم که ما برای آنها چه کرده ایم….

روز کارگر نزدیک است، ما کجای کاریم؟

Advertisements

سونامی ژاپن، جنبش سبز و فوکوشیمای انتخابات

بر طبق یک توطئه از پیش طراحی نشده –ولی کاملا آگاهانه-؛  زلزله ای که در بطن اقیانوس آرام رخ داد و قربانی اش را در سواحل شرقی ژاپن گرفت، رفته رفته از ابعاد اصلی خود فاصله می گیرد و به مسئله ای «ناانسانی»، «تکنولوژیک» و «کسالت بار» تغییر شکل می دهد. نمایی که مدیای جهانی از این فاجعه برای بیننده تدارک دید، طی دو هفته چنان تغییری نمود که بیننده را به صرافت آغاز یک «قهر» میان ژاپن مصیبت زده و سایر جهان می اندازد. چهره بهت زده آوارگان، خانه ها و ماشینهای معلق روی آب، بغض و گریه انسانها، طی مدت زمان اندکی از صفحه تلویزیون کنار می رود و به جایش آهنپاره ای که رآکتور فوکوشیما نام دارد خبرسازی می کند.

اما تصور میکنم که اشتباه کرده ام. آنها از اول با ژاپن قهر بوده اند و اتفاق تازه ای رخ نداده: مثل کسی که دشمنش بر اثر تصادفی فوت می کند، بزرگوارانه و با اندوهی ساختگی، به مراسم ختم رفتند، در کشاکش میل نمودن حلوا با رفیقشان در مورد نرخ دلار و رشد ملک صحبت کردند، وقتی هم که احساس کردند به اندازه کافی در غم صاحب عزا مشارکت داشته اند، همانطور پر فیس و باد که آمده بودند، راهشان را کشیدند و رفتند.

طی این چند روز خبری از کمک جدی کشورهای جهان به ژاپن مخابره نشده است. رسانه هم به سهم خود کوشید که مصیبت را از ابعاد «انسانی» آن پاک کرده و فوکوشیما را جایش بنشاند. به این ترتیب فرد مورد نظر ما بعد از هفتم مرحوم، طی تماسی با با همسر او، در مورد طلب قدیمی که سالها محل دعوا بوده است سوال و جواب کرد: جهان هم از کل فاجعه ژاپن، آنچه را که به دندان خودش میخورد انتخاب کرد: آلودگی زیست محیطی ناشی از نشت مواد رادیواکتیو! به ما چه مربوط است که چه بلایی به سر ژاپن می آید!؟ یک عده آدم به تعداد ایکس نفر کشته شده اند، آمار بیخانمان ها هم ایگرگ است و …

فکر میکنم می خواهند سبزها را هم با چیزی شبیه همین توطئه بازی بدهند. ما به معنا واقعی دچار مصیبت شدیم: رای مان را دزدیدند، امید بازپس گیری آن را هم سوزاندند و شکنجه مان دادند، به ما شلیک کردند و نوبت به شهید دزدی و عاقبت ربودن رئیس جمهورمان رسید. اما اینها می خواهند این همه را فراموش کنیم. فراموش کنیم که این ما بوده ایم که داستان را تا به اینجای کار ساختیم و جلو بردیم. میخواهند فکرکنیم که این همه را فقط و فقط از تلویزیون دیده ایم. می خواهند به همان ترتیبی که از ژاپن، تنها فوکوشیما برجای ماند، یادمان برود که ژاپن سونامی زده بود، کشته و آواره ی بسیار داشت، فراموش کنیم که مهمترین چیزی که آسیب دید، جوانان سودازده ما بودند، و آن رآکتور کم اهمیت ترین بازیگر تعزیه ما بود.

کودتا تعزیه ای بود که ما خود بازیگر آن بودیم، ابعاد مختلف آن مصیبت را به جان لمس کرده بودیم و هیچ گوشه ای از داستان نیست که از ما نبوده باشد، ویا بر ما. آیا برایمان روایتی دیگر خواهند ساخت و ما را از «بازیگر» به «تماشاچی» بدل خواهند نمود تا هورا بکشیم و برای دیگر بازیگران کف بزنیم، از پیروزیشان شاد شویم وبر شکستشان اشک بریزیم؟ آیا به همین سادگی میدان را به دیگری واگذار خواهیم کرد؟

من فکر می کنم که نباید به هیچ قیمت از بازی خارج شد. اینطور که من میبینم، روند حوادث به نحوی است که گویا عده ای می خواهند ما را از بازی بیرون بیندازند و خود روایتگر ماجرا شوند. تزویر رسانه ای بازیهای بسیار در آستین دارد و هیچ بعید نیست از جنبش سبز، تنها یک فوکوشیمای انتخاباتی برجای بماند. دیگر بازیگران داستان منتظرند قربانی بمیرد، تا زودتر با صاحب عزا تسویه حساب کنند. باید کاری کرد، قبل از اینکه خیلی دیر شود…

زنده باد رادیکالیسم، زنده باد جنبش سبز

چند روزی است که برخی سیاسیون نزدیک به اصلاح طلبان از رادیکالیزه شدن جنبش سبز شکایت می کنند و به وجود آمدن چنین فضایی را به سود حاکمیت و به ضرر جنبش سبز می دانند. این تلقی، ناشی از برداشت نادرستی است که این افراد از فضای جامعه و رفتار حکومت دارند، چراکه در ذهن اینان رادیکالیزم در تعارض با هویت مسالمت جوی جنبش سبز است. این عده فکر می کنند که رادیکال شدن ذاتا چیز بدی است. نگارنده در این یادداشت قصد دارد که ریشه های این نگرش نادرست را بکاود و نگاه صحیح و واقعی تری از این پدیده به دست دهد.

جنبش سبز، بی شک در آغاز راه جنبشی «مطالبه ای» بود و این ماهیت، در شعاری که عزیمت خود را از آن آغاز کرد؛ یعنی «رای ما کجاست» متبلور شده بود. همانطور که مشخص است، پیش فرض این شعار این است که «ما» -به عنوان بخشی از ملت- دارای «حقی» هستیم که اکنون پایمال شده ،و از طریق مسالمت آمیز و طرح «پرسش» از فردی که او را «مسئول» می دانیم و به «رسمیت» می شناسیم، «خواستار» روشن شدن چرایی مخدوش شدن این «حق» هستیم. شکی نیست که با وجود این مفروضات، رادیکالیزمی که امروز شاهد آن هستیم، از آنجا که به «رسمیت» شناخته شدن طرف مقابل را ریز پا می گذارد و بروز «گفتگو» و به تبع آن طرح «پرسش» را به تعلیق در می آورد، برای گفتمان «مطالبه ای» سمی است مهلک.

اما همانطور که در طول 19 ماه گذشته دیدیم، به تدریج تمامی این مفروضات، نه از جانب مردم، که از طرف حاکمیت زیر پا گذاشته شد: معلوم شد که «ما» جزو ملت ایران نیستیم، خس و خاشاک و میکربیم، و در ادامه فهمیدیم که «حق»ی هم از همین بابت (بخشی از ملت بودن) نداریم. از طرف دیگر هیچکس «مسئولیت» اتفاقات و جنایات کهریزک، کوی دانشگاه و بازداشتها و اعدامها و … را نمی پذیرد که چنین رفتاری اصولا «رسمیت» نظام حاکم را می شکند، در سایه همین اتفاقات است که ذات «مطالبه ای» تغییر یافته و آنچه که کدیور امروز «رادیکالیزم» می خواند پدید می آید.

بنابراین رادیکالیزم، محصول طبیعی رفتاری است که حکومت پیش گرفته و آنطور که برخی اصلاح طلبان انتظار دارند، با پند و اندرز اخلاقی و استلالات منطقی -که راه حلهای فردی هستند- نمی توان بر این «واقعیت» غلبه کرد و ، از این رو برای برخی چاره ای نمی ماند جز اینکه پای از زمین «واقعیت» ببرند و همچون کدیور (پایفشاری حداکثری بر مطالبات حداقلی)، با حالتی روحانی و عارفانه بنشینند کنج عافیت و شعر «دست از طلب ندارم، تا کام من برآید … یا جان رسد به جانان، یا جان ز تن در آید» زمزمه کننند. این رفتار به خودی خود بد نیست، اما در هر صورت راه حلی «فردی» است و نمی توان از جمعیت جوان تحصیل کرده و مسلح به علوم جدیده و آشنا به دنیای امروزین که پای در واقعیت دارند، انتظار داشت که همچون «حافظ» مسلکی «عارفانه» و «عاشقانه» پیش گیرد و چشم به آسمان بدوزد که کی طرف مقابل پای میز مذاکره بنشیند، تا جنبش به فاز «مطالبه ای» بازگردد. در بهترین حالت، اگر قرار به استفاده از «راه حلهای فردی» باشد، جوان قصه ما می تواند از کشور مهاجرت کند و رنج مبارزه به خود نخرد.

پیشتر در نوشته ای، نگارنده اینطور اظهار نموده بود که تا زمانی که «براندازی» نتواند به صورت یک راه حل شفاف و قابل پذیرش در ذهن افراد متجلی شود، اصلاحات همواره مورد اقبال خواهد بود. اما امروز میبینیم که اصلاح طلبان نتوانسته اند راه حل روشنی برای تغییر شرایط پیش پای ذهن ایرانی بگذارند. جنبش نیز از فاز مطالباتی خارج شده. از این روست که رادیکال شدن جنبش، اگرچه امری است واقعی، اما هنوز به «براندازی» به عنوان یک راه حل نمی نگرد و در فازی بینابینی، میان دو گزینه اصلاح و انقلاب معلق است.

اما جالب اینجاست که علیرغم رادیکال شدن جنبش –که اولین نشانه اش بعد از یکسال خاموشی در 25 بهمن ماه درخشید- ، برخلاف انتظار اصلاح طلبان و حتی شخص نگارنده، نه تنها تیغ سرکوب حاکمیت کند تر می شود، بلکه بسیاری شهرستانها هم به مبارزه خیابانی کشیده شده اند. و این غیر طبیعی نیست، چراکه عده بسیار بسیار زیادی در طول سلطنت 32 ساله جمهوری اسلامی تکلیفشان را با آن یکسره کرده و تصمیمشان را در قبال وی گرفته بودند. این مسئله سر نخ مهمی برای اصلاح طلبان است: اگرچه برای قضاوت زود است، اما نشانه هایی که از قدرتمند و گسترده ترشدن جنبش (در نتیجه ی رادیکال شدن آن) خودنمایی می کند، آموزگار رفتار آینده جنبش خواهد بود.

حال باید از آقای کدیور و دوستانش که از رادیکال شدن جنبش نالانند پرسید که خود آنها تا چه میزان برای بازگشت جنبش به فاز مطالبه ای تلاش کرده اند، تا چه حد «وزن مطالباتی» جنبش را، با پیوند خوردن با مطالبات کارگران، زنان، اقلیتهای قومی و مذهبی و …. سنگین نموده اند. چه مقدار از انرژی آنان صرف ایستادگی بر بیانیه شماره 17 موسوی شده است. تا چه حد در میان خود آنها، برای پیگیری یک مطالبه حداقلی (مثل آزاد کردن موسوی و کروبی) انسجام تشکیلاتی وجود دارد؟….

رادیکالیزم جنبش، اگرچه در درجه اول نتیجه رفتار حاکمیت است، اما اصلاح طلبان با «بی عملی» و سبک کردن «وزن مطالباتی» جنبش نیز در آن سهم دارند. جنبش سبز، شبکه ای است، هوشمند است، و بنابراین به طور طبیعی مسیری را برمیگزیند که ضامن بقا رشد خود باشد. حال این جنبش با درک عینی از واقعیت، مسیری را پیش گرفته که تصور می کند بهتر است. جنبش سبز رودخانه ای خروشان است و اگر اصلاح طلبان هوشیار می بودند، می توانستند به جای اینکه از رادیکال شدن آن گلایه کنند و اشک بریزند، در برابر آن سدی بسازند و از انرژی افزوده آن بهترین بهره را ببرند. ادامه بی عملی تنها اعتماد مردم را از اینان سلب خواهد نمود. اما افزودن بر پند و اندرز اخلاقی و نکوهش رادیکالیزم، فرو رفتن به خلسه ای معنوی و عرفانی است که در نهایت پای مردم را از جهان می برد و مرگ مفهومی جنبش را به دنبال دارد. اگر توجه به واقعیات و عینیات موجود و واکنش طبیعی در مقابل آن رادیکالیزم نام دارد، رادیکال شدن جنبش مبارک باد! چراکه زنده بودن جنبش در گرو پیوند با واقعیات است، نه موهومات عرفانی.

رمزگشایی از عرایض خامنه‌ای و نقشهء شوم وی

انسان، یا از خودش نقشه راه مستقلی دارد، یا بخشی از نقشه دیگران می شود

همانطور که بارها در مطالب هفته های اخیر به انحای مختلف اشاره شد، ولی فقیه مملکت امام زمانی، بالاخره تصمیمش را گرفته تا دار و دسته احمدی نژاد و اوباش سپاهی اطرافش را افسار زده، از زیر یوغ خودسری و لاتبازی آنان خلاص شود و خود به تنهایی در «راس» امور، به یکه تازی و اوباشگری ادامه دهد. اینطور که روند امور گواهی می دهد، از نظر حضرتش، ماموریت الوات کودتاچی –یعنی سرکوب نیروهای آزادیخواه، پس گردنی زدن به زعمای قم، شلنگ گرفتن بر هاشمی و ورشکسته سازی مملکت- در این مقطع تمام شده و اوباشان باید در آب نمک بخوابند تا شاید وقتی دیگر…

خیلی که خلاصه بگویم، خامنه ای در جلسه ای که عسگراولادی تازه مسلمان قصه اش را تعریف کرد، اینطور فرموده که: «راضی نیستم اصولگرایان با دو لیست در انتخابات آتی شرکت کنند» (نقل به مضمون). این یعنی برآب شدن نقشه های احمدی نژاد برای تصرف کامل مجلس. احمدی نژاد به کمک اسفندیار رحیم مشایی و مکتب عوام فریب ایرانی اش، تلاش داشت که چماقداران کت و شلوار پوش خود را در برابر اصولگرایان متحجر، که در نامه های علنی به مکتب موهوم ایرانی حمله کرده و واپسگرایی خود را به نمایش می گذاشتند- علم کرده و خود را جای «آدم خوبه» فیلم جا زده، آنها را «آدم بده» کنند تا از خلایق بی اطلاع و گمراه رای جمع کنند.

حال، خامنه ای می خواهد هر دو گروه عمله ی مکتبین خبیثین مجعولین (اسلامی و ایرانی) در یک کاسه بریزد و به رای خلق الله بگذارد، تا آنچه خود، -و نه طایفه احمدی نژاد- می خواهد را از صندوق دروغین بیرون کشد. البته ناگفته نماند طرف مقابل نیز بیکار ننشسته و به چموشی و خودسری ادامه می دهد و از لیست واحد سر باز می زند. علائم بسیار دیگری نیز وجود دارند که کلید خوردن پروژه «مهار احمدی نژاد» را به چشم بیننده هوشمند نشان می دهند، کافیست سری به اخبار سایتها و روزنامه ها بزنید.

تا اینجای داستان که ربطی به آزادیخواهان و هواداران جنبش سبز ندارد و دعوای یکعده کرکس بر سر لاشه در حال گندیدن قدرت است.  اما در جلسه ای که ذکر آن رفت، خامنه ای نوع دیگری از شکر نیز میل فرموده : «نه می شود به اصلاح طلبان گفت بیایند، نه می شود گفت که نیایند» که منظورش انتخابات است! حالا معلوم می شود که خامنه ای، قصد دارد عده ای اصلاح (بخوانید عافیت) طلب را دور هم جمع کرده و در مقابل لیست واحد اصولگرایان قرار دهد و از این طریق، نمایشی روحوضی که انتخابات نام دارد را رونق بدهد. در نقشه خامنه ای، دوقطبی (احمدی نژادی ها – اصولگرایان) به دو قطبی (اصلاح طلبان – اصولگرایان) بدل می گردد، تا حضرتش بازی کهنه تکرار کند و «راساً» افسار امور در چنگ گیرد.

طبق این سناریوی به قول شریعتمداری «نخ نما»، تعدادی از چهره های دموکراسی خواه  که همراه جنبش سبز بوده اند، فریب عشوه و کرشمه خامنه ای خورده و همراه با شخصیتهای به ظاهر اصلاح طلب و در باطن ولایتمدار کاندیدا می شوند و لیست می دهند تا آبروی خود و جریانشان در پیش مردم بریزند. پس از منفور شدن در پیشگاه ملت آزادیخواه و دلسرد کردن آنان، جنتی به اشاره آقایش، تیغ بر گردن مبارزان خواهد سائید و -به اصطلاح- اصلاح طلبان ولایتمدار را تائید خواهد کرد، در ادامه رای ناآگاهان را بالا می کشند و تقلب می کنند تا نمایش، به نام «انتخابات» آزاد اجرا شده، خامنه ای پاک و مطهر و پیروز از صحنه خارج شود و ملت آزادیخواه، ناامید و دلچرکین از خیانت همراهان سابق، دست از مبارزه بکشند و پی زندگی معمولی شان بروند.

اصلاح طلبان اگر هم اعتباری نزد ملت دارند، صدقه سر استواری و پایمردی آزادگانی چون موسوی و کروبی است، وگرنه چه فرقی میان ولایت مداران اصولگرا با اینهاست، وقتی ولی فقیه در «راس» امور باشد!؟ بنابراین لازم است که به این طایفه هشدار داد که آبروی خود حفظ کرده و به اعتماد مردم –که در غیاب آزادی خواهانی چون موسوی و کروبی- نزد آنان به امانت است خیانت نکنند. بازی کردن در زمین حیوانی چون سید علی خامنه ای و وارد شدن در میدان گاوبازی، برای جماعت عریان اصلاحطلب در حکم خود کشی است، چه بهتر که راه خود را از سید مکار جدا کنند، در کنار مردم قرار گیرند و بیهوده فریب چشمک و طنازی فقیه ریشدار نخورند.

نشانه‌ها از جنگی که میان حکومت و مردم خواهد بود…

بیایید تصویری از جامعه و حکومت در مقابل هم بسازیم و ماجرای میان این دو و داستانی که بین آنها جریان دارد را بپردازیم و صیقل دهیم. جمهوری اسلامی، به مثابه یک فاشیزم مذهبی، هرآنچه را که مطابق با اصول و فروع خود نمیبیند دفع می کند و به حیطه «غیر خودی» می راند. شهروند درجه یک و دو می سازد و خود به عنوان قاضی محکمه، حکم محارب صادر می کند. فاشیزم حکومتی نه فقط در فیلترشورای نگهبان، گزینشهای عقیدتی، رسانه های حکومتی و … متجسد شده، بلکه در کلیت خود، الگویی است فرهنگی که دائما خط قرمزهای خود را فراتر از حد موجود می برد. به این ترتیب است که هسته فاشیستی حکومت روز به روز خود را منزوی تر می کند…

ایدئولوژی ولایی به کمک نیروی نظامی خود، دائما یقه افرادی که در دائره خودی ها جای داشتند را می گیرد وبه بیرون از حاکمیت هل می دهد، همانطور که غیر خودی ها را هم از این دائره می تاراند. چندی نمی گذرد که جمهوری اسلامی –آنگونه که امروز میبینیم- به دست خود لشکری بر علیه خود سامان می دهد، لشکری متشکل از کسانی که به بیرون رانده شده اند. اما نه، هنوز زود است که نام لشکر بر اینها بگذاریم، اخراج شدگان، هنوز جماعتی هستند پراکنده، با افکاری گوناگون، که در مسیر گریز خود از مرکز، نقاط غیر مشترکی را دنبال می کنند. لشکرسازی از نقطه ای شروع میشود که یکی از اخراج شدگان، قدمهای خود را کند می کند، رویش را به سمت همان نقطه ای که از آن اخراج گردیده بر می گرداند و فریاد اعتراض سر می دهد. بله! هسته فاشیزم، تنها نقطه ای است که این طیف منفصل را به هم پیوند میدهد، جنبش سبز، این چراغ را روشن کرد…

حالا بازی اخراج، تبدیل به نمایشنامه پرهیجانی میشده که بیرون گودی ها و اخراجی ها را به تماشا فرا میخواند. تماشای این بازی، زبانی ذهنی میسازد که گفتگو میان جماعت پراکنده را میسر میسازد. از این پس رویدادها، داستانی می شوند که همه اخراج شدگان خود را در نقشی از آن فرو می برند. در مقابل «آنها»؛ «ما» به وجود می آید. فرهنگ بیرون شدگان در اصلیترین بعد خود، در تقابل با فرهنگ حاکم تعریف می شود. مقدمات جنگ برای لشکر آماده است.

نظام فاشیستی، چیزی را جز خود بر نمیتابد، او فرهنگ خاص خود را دارد و غیر آن را منکوب می کند. از منظری بالاتر که به صحنه جدال نگاه کنیم، چندی است که این ناشکیبایی حکومت در مقابل «اغیار» نمودی شدت یافته دارد. گشت ارشاد در خیابان یکه تازی می کند، در مقابل نیز زنان راههای بهتری برای جداسازی خود از آنچه حکومت می پذیرد پیدا می کنند. تصویر انسان مورد پسند حکومت، یعنی بسیجی ریش دار و بی آب و رنگ، یا زن چادری سبیل دار و ابرو کلفت آنچنان در میان قاطبه مردم منفور است که تلویزیون جمهوری اسلامی نیز برای اینکه صدای بوق و کرنایش را بیشتر به ملت فرو کند، چاره ای ندارد که از پخش بی مورد این تصاویر حذر کند.  مردم نیز حتی الامکان تلاش می کنند که از چهره خود، تابلویی برای نمایش اقتدار حکومت نسازند، دوست دارند نشان دهند که تافته شان، یکسره جدا از حکومت بافته شده. این بار، این مردم هستند که حکومت را غیر خودی می کنند. پرچمها و لباس رزم لشکر، می بایست تماما متفاوت با ارتش روبرو باشد. مردم دوست دارند که عنصری از فرهنگ طرف مقابل را به ارث نبرند، مگر به حکم اجبار مبارزه.

میبینید که این مایه داستان، مخفی کاری را بر نمی تابد و مسیری که در پیش دارد، جز رویارویی متقابل را نتیجه نخواهد داد. اما امروز در کدام نقطه ایستاده ایم؟ اگر لشکری گرد هم آمده و مقابل حکومت ایستاده باشند، اکنون به چه کاری مشغول است؟ هر روز که می گذرد، مردم مرز خود را با حکومت آشکارتر می کنند و خط قرمز را پررنگتر می سازند، سعی می کنند هرچه بیشتر خود را از حکومت متمایز سازند و در این راه، کار به جایی می رسد که در جشنواره فجر، دختران و پسران همدیگر را می بوسند و موفرفری ها برای خود همایش ترتیب می دهند. در طرف مقابل، ایدئولوژی اخرالزمانی حکومت، که از بدو تولدش در آستین پنهان منده بود، بیرون خزیده و خود نمایی می کند. بسیجی شعر می سراید که «باتوم خوب و قشنگی داشتیم!». اسلامی گری، در مقابل ایرانیت قرار می گیرد و مبارزه بدون خشونت و سبز در مقابل باتوم، گاز اشک آور و گلوله قرار می گیرد، هر دو لشگر اصل و نسب خود را به رخ دیگری می کشند: این یعنی «رجز خوانی»، پیش از آغاز جنگ…

حکومت هنوز وارد جنگ نشده، چراکه جنگی آغاز نشده است. پر شدن خیابان از نیروی سرکوب، نمایش قدرت است، به رخ کشیدن عده نفرات است در مقابل مردم. اینکه کیهان این ادعای مبالغه آمیز را مطرح کند که50 میلیون نفر برای راهپیمایی حکومتی 22 بهمن به خیابان آمدند، آیا به این معنی نیست که برای ترساندن دشمنش متوسل به حیله و جنگ روانی می شود. آیا گوساله و بزغاله و میکرب خواندن منتقدین و از طرف مقابل ساندیس خور نامیدن حکومتیان، چیزی جز سخنان تحقیر آمیزی است که دو دسته متخاصم برای تحقیر دیگری به کار میبرد؟ آیا عربده کشی در مجلس و فحاشی ها به فائزه هاشمی (جرتون میدیم)، معنایی جز «رجز خوانی» دارد!؟ آیا تلاش برای حذف هاشمی از ریاست مجلس بی بو و خاصیت خبرگان، جز ریشه کن نمودن یک نماد است؟ آیا اگر در مرحله رجز خوانی نبودیم، صحبتهای مهاجرانی، مبنی بر عدم وجود فساد مالی در زندگی خامنه ای، می بایست با این موج از عصبانیت همراهان جنبش سبز مواجه می شد؟

سالار آبنوش، که یکی از اعضای سپاه باشد می گوید که سال 91، سال خون خواهد بود. من تصور می کنم که این پیش بینی جدی است، حکومت به «آخرالزمان» باور قلبی دارد و از این رو، منطق آخرالزمانی را هم به کل بازی میان خود و مخالفان حاکم خواهد کرد. امروز در مرحله جنگ فرهنگی، یا همان «رجز خوانی» پیش از جنگ قرار داریم. آیا جنگی که در پیش است،  مختصاتی در حد همین جنگ خواهد داشت، یا آنچنان که سالار آبنوش می گوید خونین خواهد بود؟

دینامیک گسلهای عمودی و افقی در حاکمیت، تاثیر مغناطیس سیاسی جدید و وظیفه آزادی‌خواهان

به گمان من، کمتر کسی است که بعد از روز 25 بهمن باوری جدی به تحلیلهای گذشته داشته و قادر به چشم بستن بر واقعیات بیرون زده از دل این حوادث باشد. نگارنده چند ماه پیش، در تحلیلی مفصل، گسلهای فعال در گستره سیاست و اجتماع ایران را به صورت شکافهایی عمودی تعریف کرده بود و گذار مسالمت آمیز به سمت خواست معترضین را در ایجاد پیوند و حرکت متقابل میان دو جبهه این شکاف به صورت متوازن میدانست. اما امروز میبینیم که با گذشت زمان و برخورد جریان سیال حوادث به نقاط نشانگری چون 25 بهمن و 1 اسفند، گسلهای فعال نه به صورت عمودی، نه در میان دو جبهه فکری-سیاسی از جامعه و حکومت، و نه در میان خواستاران تغییر و محافظه کاران، که امروز میان حکومت-ملت بحران زایی می کند. بنابر این نظر، فعالیت این مغناطیس جدید، تاثیراتی متفاوت از گذشته خواهد داشت.

1-      عاطل شدن شکافهای عمودی: نشانه های بسیاری وجود دارد که در باور غالب میان مردم، جناحهای خواستار تغییر در داخل حکومت نتوانسته اند (یا نمیتوانند) مطالبات را از طریق نزدیکتر کردن دو جناح و ایجاد گفتگو و مفاهمه میان اینان پیگیری کنند. از این رو موضوعی تحت عنوان «رادیکال شدن جنبش» تا میزان زیادی قرین به صحت است.

مهمترین علت چنین ذهنیتی، خالی شدن عرصه قدرت از «سیاست ورزی» است. وقتی تمام سیاست ورزان کشور، جملگی ولایت فقیه را منشا تحرکات سیاسی خود می دانند و این واقعیت (یا برداشت خود) را علنا به مردم ابراز میکنند، واکنش طبیعی و منطقی معترضین و مردم نیز این است که منشا همه انسدادها و صلبیت فضای سیاسی کشور را خامنه ای بدانند. از این دیدگاه،  جناح بندی در میان «سیاست ورزان» اصولا فاقد معنا است، چراکه تنها یک «سیاست ورز» وجود دارد که شخص خامنه ای است.

علت ثانویه نیز در همین راستا معنا میابد. وقتی سکه ای که به نام جنبش در خیابان ضرب می شود، فقط در بازاری معنا دارد که در اختیار انحصارگری چون شخص ولی فقیه است، و این انحصارگر، در غیاب هرگونه رقیب،  سکه خیابان را به پشیزی معامله نمی کند، انتظار طبیعی این است که نیروی پیشرانه جنبش به سمت برهم زدن «بازار انحصاری» معطوف گردد. از این بابت، «رادیکال شدن جنبش» نتیجه طبیعی انحصار روز افزون بازار سیاست، و خالی شدن این عرصه از معدود بازیگران اثر گذار پیشین است. بی اعتنایی به بیانیه شماره 17 موسوی، و بارقه های ضعیفی که در دل خواستاران تغییر روشن نگاه میداشت، اکنون می رود که منطقی جدید را بر صحنه سیاسی-اجتماعی ایران حاکم نماید.

2-      فعال شدن شکافهای افقی: فرض کنید که به تنهایی در بیایانی بی آب و علف راه می روید و هیچ آبی به همراه ندارید. ناگهان به طرز معجزه آسایی -در حالی که شدیدا از عطش عذاب میکشید- به دکه فروش آب بر میخورید. شما میدانید که پول کافی برای خرید آب ندارید و اگر تا ساعاتی بعد آب ننوشید از تشنگی خواهید مرد. بنابراین شروع به چانه زنی با فروشنده کرده،سعی میکنید قیمت آب را پایین بیاورید. اما فروشنده نیز میداند که شما به هر صورت مجبورید آب را به هر قیمتی که شده خریداری نمائید، بنابراین دلیلی برای چانه زنی نمیبیند. در مرحله بعد و با ناکامی در چانه زنی، شما به قیمت واقعی آب پی میبرید: «جان». از نگاه فرد تشنه، تفاوت بازی در «منطق» ابتدایی و ثانوی، در «علم» به قیمت واقعی آب مستتر است.

منطق مرحله اول، محافظه کارانه، سیاستمدارانه و تحلیل گرانه، همراه با چانه زنی و پرهیز از برخورد مستقیم با طرف مقابل و سعی در حداقل کردن هزینه ها و حداکثر کردن مزایا است. فعالیتهایی همچون تقویت گروههای نزدیک فکری در حاکمیت، مشروعیت زداییاز گروه مقابل و هدایت منطق بازی به نفع خود در گروه فعالیتهایی قرار می گیرند که در دستور کار قرار میگیرند. اما مرحله دوم منطق خود را دارد: هرگاه شما پی ببرید که طرف مقابل آب را به شما نخواهد داد و این به بهای جان شما تمام خواهد شد، بازی چهره دیگری به خود میگیرد، که نتیجه طبیعی آن  کشته شدن «فروشنده انحصاری» یا «خریدار» است.

نشانه های فراوان حاکی از ورود حاکمیت و مردم به این مرحله است. اجرا شدن طرح هدفمندشدن یارانه ها، با همه سخت گیری و کنترل از سوی حاکمیت، به سمتی حرکت میکند که حیات طبقه متوسط را به خطر انداخته و می رود که ریشه این قشر –که به گفته برخی تنها بروی کاغذ وجود دارد- را هدف قرار دهد. گروههای پایینی نیز اگرچه در ابتدای کار کمی بهبود وضعیت اقتصادی را تجربه کردند، اما با ادامه آن، آینده ای برای خود نخواهند دید. به گفته بسیاری، از ماههای ابتدایی سال آینده میبایست شاهد پیوستن این عده به اعتراضات باشیم.

سوای آنچه در آینده با آن روبرو خواهیم شد، امروز نشانه های روز افزونی دیگری نیز دیده می شود که نشان میدهد زلزله های آینده ناشی از فعالیت گسل حکومت-ملت خواهد بود، نه گسلهایی که میان بخشهای مختلف حکومت وجود دارد.

جمهوری اسلامی طی این چند روز هرآنکس که در مقابل «فتنه» ساکت بوده را به تحرک واداشته و از آنها موضع گیری شفاف خواسته. خود این امر، برای مردمی که تا امروز منفعل بوده اند و موضع خاصی نسبت به حوادث سیاسی نداشته اند، نوعی میدان مغناطیسی است که جهت گیری را بار دیگر الزامی می کند. از طرف دیگر، حکومتی که به تمامی خود را در برابر ملت قرار دهد و همانند روز اول اسفند حکومت نظامی اعلام کند، خود به خود به تصویر تعمیق شکاف حکومت-ملت دامن می زند.

نکته مهمی که باید به آن توجه داشت این است که حکومت،  تلاش داشت با تقویت دو قطبی درون حکومتی، خواص بی بصیرت و ساکتین در برابر فتنه را به واکنش وا داشته، با تقویت میدان مقناطیسی داخل خود، ضمن حرکت سریعتر به سمت تک پایه ای شدن، موضع مستحکم تری در مقابل ملت برای خود تامین کند. اما این تلاش منجر به امری شد که به هیچ وجه پیش بینی نمی کرد: فعال شدن شکاف حکومت-ملت.

بنابر ملاحظات فوق و درک این موضوع که تحولات آینده در سپهر سیاسی کشور، ناشی از فعالیت گسل حکومت-ملت خواهد بود و نه آزاد شدن انرژی های نهفته در شکافهای درون حکومتی، در مورد موارد زیر می توان اظهار نظر نمود:

  • حامیان حکومت: باید قبول کرد که همه مردم ایران را نمی توان جزو گروه مخالفین یا معترضین قرار داد. به دلایل مختلف حداقل 15-20 درصد از جمعیت، به طور کامل از سیاستهای جمهوری اسلامی حمایت کرده و خواهند کرد. عده غالب این گروه در دعواهای درون حکومتی طرف رهبر یا جریانات اصولگرا را گرفته اند، اما این الزاما به این معنا نیست که وقتی حکومت به تمامی خود را در برابر همه ملت قرار دهد اینان نیز همان رفتار سابق را پیشه کنند. دو قطبی جدید ذاتا قوی تر از دو قطبی پیشین خواهد بود و تصمیم گیری برای تغییر جهت را برای این عده سخت تر خواهد کرد. قدر مسلم این است که بخش اقلیت نظامی و شبه نظامی ( 5 درصد) ریزش خواهد کرد و به دو دسته تقسیم خواهد شد. بخش دیگر نیز به طور عمده منفعل گردیده و آنچه خامنه ای مدتها «فتنه» (به معنا غبار آلود شدن فضا و فقدان قدرت تشخیص حق) می نامید بلای جان این عده خواهد شد.
  • جمعیت معترض: در سمت معترضین اما جریان به سوی خواهد رفت. چیزی که تحت عنوان «رادیکال شدن جنبش» مطرح شده، نمود خارجی فعالیت معترضین در پرتو دو قطبی جدید است. پرداخت هزینه سنگین برای بازگشت به دوران طلایی امام یا اصلاحات، سود بردن جریانات سیاسی داخلی و … در این دو قطبی معنا نخواهد داشت. در این شرایط، این دسته توانایی پرداخت هزینه بیشتری برای «آزادی»، «دموکراسی» «حقوق برابر» خواهند داشت، چراکه بنابر تصور خود، هدف را نسبت به گذشته نزدیکتر میبینند. اضافه بر این مطلب، معترضین اکنون برای تحمیل هزینه بیشتر به طرف مقابل پتانسیل بیشتر خواهند داشت. دلیل اصلی این مسئله نیز این است که اینبار تحت مغناطیس این دو قطبی جدید، نیروی سرکوبگر نه نماینده و یا کارمند گروه دیگری از حکومت، که دشمن ملت قلمداد می شود، ذهنیتی که به تدریج به نیروی سرکوبگر تحمیل خواهد شد.
  • مردم منفعل و بی طرف: دو قطبی های درون حکومتی ذاتا توانایی به حرکت در آوردن این عده را ندارند. نیروی پیشرانه مذهب –به عنوان یک معنا بخش دنیای پیرامونی و جهت دهنده رفتار- نیز تا میزان بسیار بسیار زیادی قدرت خود را در بین اینها از دست داده است. اما فعال شدن گسل افقی، تاثیر شگرف و غیر قابل پیش بینی در این عده خواهد داشت. باید به یاد داشت که محمود احمدی نژاد، در مناظره های انتخاباتی خود تمام تلاشش را برای جذب آرای این عده به کاربرد و به این منظور دست به انتقاد شدید از گذشته جمهوری اسلامی –به مثابه یک کل- زد. امروز نیز همین معنا جاری و ساری است و تقویت این ذهنیت که تحرکات سیاسی-اجتماعی امروز ناشی از فعالیت مغناطیس بین دو قطب حکومت-ملت است، قطعا پای این عده را با تمام خصوصیات خود به صحنه باز خواهد کرد و تحرکات مقاومت مدنی، مانند اعتصابات یا حضور خیابانی را امکانپذیر تر خواهد نمود.
  • نیروی سازمان یافته سرکوب: اگر معترضین بتوانند دست حکومت را از مغزهای این دسته قطع کنند و واقعی بودن دوقطبی حکومت-ملت را به آنها بباورانند، طبیعتا دیگر نمیتوان انتظارداشت که اینها نیز بتوانند رفتار خشن پیشین را ادامه دهند. اما بر سر این راه دو مانع خود نمایی میکند. مانع اول، این تصور است که ناراضیان و معترضین از نیروهای وابسته به امریکا و اسرائیل و … خط میگیرند. مانع دوم نیز تزریق مداوم پول نفت به این عده است. حکومت با تزریق این مخدر تلاش میکند که چشم این عده را بر واقعیت بسته و در فضای توهمی نگه دارد. اما نگاه به تحولات اخیر جهان عرب و سرنوشت نظامیان و نیروهای سرکوبگر تهدیدی واقعی برای ادامه خیالپردازی محسوب می شود.
  • سیاسیون داخل حکومت: اکثر این عده استعداد ضعیفی برای تعیین جهت خود در میدان مغناطیسی حکومت-ملت دارند، یعنی در مقابل این میدان حکم چوب را پیدا خواهند کرد. با توجه به این واقعیت، راس قدرت سعی خواهد کرد هرچه بیشتر از گفتمان «دشمن» استفاده کند تا اینان را نیز به فعالیت و واکنش وادار نماید. اما در نبود مابه ازای بیرونی برای گفتمان «دشمن» (خارجی) و «فتنه» (مخالف درون حکومتی) آخرین رشته های پیوند این عده با واقعیت نیز پاره شده و به طور کامل در فضایی توهمی معلق خواهند شد. محصول نهایی چنین رویکرد غیر عقلایی نیز، چیزی نیست جز تعمیق شکاف اصلی، یعنی حکومت-ملت.

همانطور که از سطور فوق می توان نتیجه گرفت، صحنه سیاسی کشورمان از این پس به آرایشی به کلی متفاوت به خود خواهد دید و از این منظر، راههای برون رفت از بحران نیز تماما با راهکارهای پیشین متفاوت خواهد بود. اما شرط اصلی تحقق و عینیت یافتن هرچه بیشتر این صفحه جدید شطرنج، باوراندن این چینش مهره ها به همه بازیگران است. به این معنا که عامل اصلی تحولات آینده، با تحولات گذشته متفاوت است و حکایت حکومت و ملت ما، چیزی کم از قصه «تشنه و آب فروش» ندارد.

جدال امروز ما برای رسیدن به آزادی و حقوق مساوی همه شهروندان با یکدیگر، نه از راه سرنگون سازی یک مستبد، که از برساختن دموکراسی به مقصد خواهد رسید.  اما تحلیل فوق چه ارتباطی به موضوع کار ما دارد؟ گفتمانهای موجود در کشور ما امروز خود را حول دو شکاف اصلی افقی و عمودی و در تقابل با یکدیگر میبینند. در شکاف عمودی، از یک طرف گفتمان «فتنه» و از طرف دیگر گفتمان «اصلاح طلبی» با یکدیگر در جدال هستند و در پیرامون شکاف عمودی دو گفتمان «دشمن» و «براندازی» در ستیزند. تقویت هرکدام ازشکافها یا مغناطیسها، به تعلل در درگیری جفت-گفتمانهای پیرامون دو شکاف دیگر خواهد انجامید و موضوعیت آنها را در تحولات اصلی را از بین خواهد برد. بحث بر سر این نیست که تعمیق کدام شکاف، به نفع دموکراسی خواهان خواهد بود، بلکه چالش اصلی اینجاست که پیروزی کدامیک از گفتمانها، راه را برای رسیدن به دموکراسی بازتر خواهد کرد.

همانطور که دیدیم، روز به روز از مناسبت شکاف عمودی (درون حکومتی) کاسته شده و بر اهمیت و نقش آفرینی شکاف افقی افزوده میگردد. سیر حوادث آینده نیز به سختی راهی برای موضوعیت یافتن دوباره شکاف عمودی – یا جفت گفتمان «فتنه»-«اصلاحطلبی» باقی می گذارد. همینطور موازنه قوا در دو سمت شکاف عمودی می رود که کفه اصلاح طلبی را به هوا پرتاب کند. باید باور داشت که اگر هاشمی در راس مجلس خبرگان باقی بماند، اگر سال آینده شورای نگهبان راه را برای تعداد کمی از اصحاب کم خاصیت فتنه باز بگذارد، اگر تعدادی از زندانیان سیاسی آزاد شوند و … این نه به معنای شکست اقتدارگرایان در مقابل روند تغییر خواهی، که به منزله بی خاصیت شدن و از کار افتادن مغناطیس درون حکومتی است. بله! از نگاه خامنه ای، جمهوری اسلامی به درستی در مقابل «فتنه» واکسینه شده است و نباید از آن ترسید، اما در پشت این حرف، این معنا نهفته است که «فتنه» -دستکم در جنبه اجتماعی آن- تبدیل به هیولایی قدرتمندتر شده است.

اما وظیفه خواستاران دموکراسی در این میان چیست؟

برای ساقط کردن نظام ویا تحمیل خواسته های خود به آن، نیازمند رسیدن به توازن قوا در مقابل حکومت هستیم. میدانیم که توازن قوا حول محور عمودی به هیچ وجه به نفع دموکراسی خواهان نبوده و روز به روز شرایط نامطلوب تر می شود. از طرف دیگر، اگرچه  حول گسل افقی توازن قوا قطعا به نفع خواستاران تغییر است، اما مهم به فعلیت در آمدن این قدرت است. نهفته ماندن این پتانسیل به تنهایی نمیتواند منجر به هیچ تغییری شود. در این شرایط راه برون رفت از این بن بست چیست؟

پیشتر در یادداشتی، از مکانیزمهای خودکار بازتولید استبداد سخن رفته بود. یکی از این مکانیزمها که به کرات در مقابل مردم قرار داده می شد، انتخاب میان «بد» و «بدتر» بود، که حکومت جمهوری اسلامی، برای دوام و بقای خود و مقاومت در مقابل تغییر، خود را با آن مجهز ساخته است. همانطور که در آن مقاله ذکر شد، راه برون رفت از این مکانیزمهای خودکار، ناکام گذاردن آنها و بازگرداندن آنها به سمت خود حکومت است. با این مقدمه کوتاه، میتوان یک نتیجه گیری کلی از تحلیل فوق داشت: اکنون نوبت جمهوری اسلامی است که میان «بد و بدتر» انتخاب کند،  آیا ترجیح خواهد داد که گسل عمودی را بار دیگر فعال نماید، یا با افزایش تنش در شکاف افقی حود رابه خطر بیندازد؟ در اینجاست که بازی هوشمندانه و درست بازیگران سیاسی و فعالان اجتماعی جنبش سبز نقش تعیین کننده پیدا میکند. اگر بخواهیم واقعا نظام را بر سر این رو راهی قرار دهیم، میبایست هر دو گفتمان «اصلاح طلبی» و «انقلابی» را زنده نگه داریم. حیات و بقای مبارزه برای دموکراسی در گرو تداوم و تقویت همزمان این دو گفتمان است.

تحلیلی از عربده کشی امروز در مجلس: پوست خربزه بوزینگان، زیر سم چارپایان

در نوشتار پیشین دیدیم که چارپایان مجلس شورای اسلامی، با پاره کردن حنجره خود و سر دادن شعار علیه جنبش سبز مردم ایران و درخواست اعدام برای موسوی و کروبی نمیتوانند حتی تکه ای از نان قدرت را از چنگ قصابان بربایند، چراکه در رژیم نگون بخت ولی فقیه، آنکه خون را می ریزد ارزش دارد، نه آنکه به قصاب برای تکه کردن گوشت التماس می کند.

لازم است قدری بیشتر عروتیزهای لاریجانی -سرطویله دار اعظم- را مورد موشکافی قرار دهیم. این غلام بچه که در زنازادگی اش قدری شک و شبهه وجود دارد، اما در حرامزادگی اش تردیدی نیست، اعلام نموده که درخواست تجمع برای روز 25 بهمن به حق از طرف وزارت کشور بوزینه گان پاسخ مثبت نگرفته، و اگر وزیر کشور (جرثومه کثیفی که به گفته مطلعین در محله شهر نو چشم به جهان خلقت گشوده) اجازه هرگونه تظاهراتی میداد با واکنش و برخورد قاطع جانوران ساکن طویله  روبرو می شد! خواننده سطور خود می داند که این گوسفندان، دیر زمانی است که به قید و بند دولت عنتر اسلامی در آمده اند و تامین آب و علوفه شان وابسته به میل و اراده بوزینه های کت وشلوار پوش تحت فرمان احمدی نژاد است.

از این رو، آروغ غلامبچه که از سر گرسنگی و خالی بودن هر سه معده اش طنین رساتری یافته، شور و هیجانی بی اندازه را در میان چارپایان ولایت پذیر طویله اسلامی انگیخته است، تو گویی گوسپندی که  توکلی یا مطهری نام دارد و بز بیماری که حداد عادل می خوانندش به راستی قوت و جربزه جفتک پرانی و گازگرفتن بوزینگان چابک دولت را دارند! البته بی تردید عنتری که به سرکردگی بوزینگان دولت گماشته شده، این خطای نابخشودنی را هرگز از یاد نبرده و بعد از درج این خطای گوسفندان در پرونده، تاوان این جسارت به ساحت طایفه 63 درصدی را بعد از مدتی که گرد و غبار سم قاطر ها و بزها و گوسفندها به خاک نشست خواهد ستاند.

اما از این مضحک تر، ادعای بی شرمانه غلامبچه ی هیاهو آفرین است. باید به علی لاریجانی خاطر نشان نمود که تشکیل کارگروه و کمیته و دفتر دستک و بند و بساط منقل و وافور برای پیگیری پرونده موسوی و کروبی، که به جرم دفاع از حقوق مردم از سوی اخویتان مجرم خطاب شده اند، تنها در همان طویله اسلامی جدی گرفته خواهد شد و سایر اصطبلهای ولایتمدار به این اقدام انقلابی قاطران و گوسفندان خنده خواهند زد. البته اینکه عده ای گوسفند اعتماد به نفس پیدا کنند که: «بله، ما هم می توانیم منشا اثر باشیم و صدای عربده مان به سایر اصطبلهای اسلامی برسد»؛ به خودی خود ایرادی ندارد. اما ساکنان طویله باید حواسشان را جمع کنند که جلوتر از عرعر ولی فقیه زبانشان را دراز نکنند، وگرنه اگر حضرت ایشان صلاح ببیند که به معترضین سیاسی امتیازی بدهد، گوسفندان از رفتن به چرا محروم خواهند شد.

به هر روی، میبینید که عر و تیز سرطویله دار، تاثیری نخواهد داشت، چرا که اخوی لاریجانی غلامبچه، که سال گذشته پس از اخته شدن اجازه دخول به درگاه شیره کش خانه چوپان فقیه را یافته؛ و کسوت قاضی القضاتی دیار باشتین را پوشیده، خود امربر حضرت چوپان است و اگر الاغ قصه ما دستور دهد، خاجه ی حرمسرای قضایی، خود به فنون و رموز خونریزی و جنایت آگاه است و نیازی به نازفروشی و خودشیرینی غلامبچه پنجاه و چند ساله نیست.

همانگونه که خواننده به نیکی دریافته، همهمه و هیاهوی چارپایان طویله اسلامی جز در خود طویله تحرکی نخواهد انگیخت و حتی مگسهایی، که مست از رایحه پشکل، بر جدار بیرونی طویله آرمیده اند را هم نخواهد هراساند. قصابان خونریز و سگهای شکاریشان خود به نحو مطلوب شیوه کشتار می دانند و دستورشان را نیز از جای دیگری دریافت می کنند، بنابراین بهتر این بود که سرطویله دار، به جای سواری گرفتن از موج هیجانات ضد سبز بوزینگان و برخی گوسپندان، قدری منطقی تر فکر می کرد و سیاست به خرج می داد تا اینگونه خود را در راهی بی بازگشت نیندازد. اگر خاطرتان باشد،غلامبچه یک بار دیگر سوار موج اعتراض بر علیه دکتر عوضعلی کردان -یعنی نوچه  خودش- شده بود تا وی را نجات دهد، ولی عاقبت این موج هر دو را به زمین گرم کوفت. غلامبچه غلامبچه است و نمی تواند نمی تواند سیاست بورزد، این را علی لاریجانی می بایست درمی یافت و با احترام به خویشتن، این عرصه کثیف را برای جولان دهی بوزینگان کت و شلوار پوش خالی می کرد و خود به امور مورد علاقه اش، یعنی تحقیق و تفحص در چرندیات اسلامی می پرداخت.

خواننده روشن بین و نکته سنج به درستی دریافته است که عربده سرایی و زوزه کشی امروز مجلس، پوست خربزه ای است که بوزینگان پاستور نشین زیر پای گوسفندان انداخته اند تا چارپایان مجلس به سمت درب خروجی آن -که به مسلخ رهنمون می گردد- هدایت کنند. چارپایان کودن و بی استعدادی که تنها خاصیتشان  نعره کشیدن و اوباشگری در مکانی است که علی الاصول میبایست جایگاه نمایندگان واقعی ملت می بود، دچار توهم اند. اینان فکر میکنند که بوزینگان، برای دادن فرمان قتل راهبران جنبش، منتظر اجازه گوسفند جماعت هستند! این ابلهان نمیدانند کسی که خون، میریزد می خواهد این گوسفندان را در گناه به خون کشیدن جوانان آزادیخواه ایران شریک کند تا ساطورش تمیزتر باقی بماند و کند نشود و زنگ نزند.  حرامیان تلاش دارند که پس از سلاخی ساکنان طویله و توزیع گوشت آن میان مردم محروم، که خود رضایتی شیرین برای ناراضیان از رژیم سرکوبگر 32ساله دارد، طویله را هم به سایر اصطبلهای تحت کنترل بوزینگان ضمیمه کنند. انتخابات در راه است…

عربده کشی غلام بچه ای به نام علی لاریجانی و زوزه چارپایان در طویله اسلامی

جنایت کاران رذالت پیشه دستگاه ولایت، سکه از رونق افتاده سرکوب را بار دیگر به کار گرفتند تا قبل از نابودی کامل ارزش آن، ته مانده کاسه قدرت فقیه را به رشوتی بخرند و توشه زندگی کثیفشان سازند. قصابان دخمه نشین، دیروز بعد از صدور فرمان حمله از نهانخانه ها بیرون آمدند تا بعد از مدتها، زیر نور آفتاب ساطورشان را به خون مردم ایران آلوده سازند، که البته دیدیم اضافه بر خوردن تودهنی از ملت، آبروی نداشته اربابشان را نیز در پیش چشم جهانیان ریختند. دیروز بعد از حدود یکسال نرخ واقعی سکه سرکوب تلفنی به دستگاه ولی فقیه اعلام شد، تا بداند که ضرب کردن هر سکه ای که فراتر از اندازه رود، از ارزش آن کاسته شده و ملت آن را با پشیزی معامله نخواهد کرد. ملت دیگر ترسی از خشونت رژیم دجالان ندارد…

اما می رسیم به امروز که علی لاریجانی، غلام بچه دربار ولایت قبل از سایر جانوران مجلس چارپایان، پوزه اش را که از فرط سایش به پیشگاه ولایت امر به خونریزی افتاده بود، بلند نموده و زوزه ای سرداد که کل طویله اسلامی و اسطبلهای همجوار به لرزه درآمد! چارپایان و خزندگان به تاسی از غلام بچه، همچون گوسفندانی که بر سر سرچشمه آبشخور ازدهام میکنند، در جلوی تریبون طویله ای که رجاله گان آن را «راس امور»، «خانه ملت» و … میخوانند تا توهینی کرده باشند به مردم ایران؛ تجمع کرده و عربده می کشیدند: «مرگ بر موسوی و کروبی و خاتمی». چند ثانیه ای نگذشته بود که شعارها به این صورت تغییر یافت: «موسوی و کروبی، اعدام باید گردند»!

این تغییر صورت نعره ها، خود نمایانگر پوچ بودن هر دو شعار است، چراکه هر ابولبشر ذی العقلی می داند چارپایی که عربده سر می دهد، هرگاه صدایش بلند تر شود و نوای ملتمسانه اش را زیر عبای «سیاست» پنهان کند، سگی است که توان پاچه گرفتن ندارد. از این رو راقم این سطور، از عربده جویی آن ستور استقبال نموده، و خدمت این گوساله های نورسیده معروض می دارد که «تعارف کم کن و بر مبلغ افزای!» آغایانی که روز 24 بهمن بدون مجوز از طویله مجلس خارج شده به خیابان می آیید و به دروغ از ملت شریف مصر حمایت میکنید، آگاه باشید که چهارراهها و خیابانهای تهران، متبرک به خون شهدای ملت ایران است که در راه آزادی جان باخته اند و ملت بزرگ ایران اگر از طایفه قصابان خونریز بگذرد، از شمایانی که با سم های نعل نخورده تان آسفالت مقدس تهران را لگد کوب میکنید نخواهد گذشت. تجمع به اصطلاح خودجوش شما حرامزادگان تنها زمانی ارزش می داشت که به کسوت انسان در می آمدید و از حقوق ملت ایران دفاع می کردید، وگرنه هر انسانی می داند که گوسفند، جز به اراده چوپان از طویله برون نمی شود.

زوزه امروز چارپایان طویله اسلامی در حالی سر داده شد که شب گذشته قصابان، خون پاک ملت ایران از ساطورها شسته و مزد خویش از فقیه ستانده بودند. حال تعبیر این زوزه بر همگان مشخص است: طایفه چارپایان از اراذل و اوباش ساطور به دست عقب افتاده، این است که مزد کار نکرده را طلب میکند تا شکم خویش پروارتر نماید. نگارنده معتقد است که این زوزه سرایی و عربده کشی ره به جایی نخواهد برد. به تمامی جانوران و خزندگان دم و دستگاه خونین ولی فقیه، و در «راس» آن طویله اسلامی معروض می دارد که بیخود گلوی خویش را با نعره کشی خراش ندهند و برای دریافت مزد، ساطور و چماق در دست بگیرند، امروز زوزه سرایی خریداری ندارد، حضرت سید علی خامنه ای (روحکم فداه) خون می خواهد، نه چیز دیگر…

ملت شریف ایران خوشنود باشید و به دل غم راه ندهید، چرا که با اضافه شدن طویله اسلامی و سایر دستگاههای رژیم ولایت جور به جرگه خونریزان، سکه سرکوب، بیش از پیش ضرب شده و تورم ناشی از این گزافه روی منجر به بی ارزش شدن سکه سرکوب خواهد شد و خونخواران را از گرسنگی خواهد کشت.

در اهمیت تاریخی شکایت هفت اصلاح طلب از سپاه

تصویر جمهوری اسلامی برای ناظران تصویر کم و بیش روشنی است. ما امروز با نظامی مواجه هستیم که نیروها و حامیان خود را، انگار که هیچ احتیاجی به آنها نداشته باشد، ناراضی می کند و از خود می راند، در داخل و خارج همه را بر علیه خود متحد کرده و با آنها سر جنگ دارد. اما با این حال از ادامه روند دشمن تراش فعلی خود هیچ ابایی نمی کند. براستی چه چیزی به نظام این احساس قدرت و اعتماد به نفس را میدهد که اینگونه رفتار می کند؟

خیلی ها معتقدند که این نظام نهایتا سر عقل آمده و تسلیم غرب خواهد شد چرا که توانایی ادامه جنگ در دو جبهه را ندارد. این دیدگاه برای طرفداران جنبش سبز دردآور است چراکه سازش با خارجی، به معنای عدم نیاز جمهوری اسلامی به تغییر رفتار خود در مقابل مخالفان داخلی است و به عبارتی بیم آن می رود که مخالفین همچون سال 67 قلع و قمع شوند. اما دیدگاه فوق بسیار کلی است، برای شناخت بهتر مقوله «تسلیم» باید آن را بیشتر شکافت.

همانطور که در این نوشته گفته بودم، باور دارم که ماده مخدر نفت، نمی گذاشته که دردهای این نظام آنقدر کشنده شود که او را وادار به یافتن درمان کند. اما لازم است اشاره کنم که این اعتماد به نفس قلابی برای مخالفین داخلی و کشورهای خارجی نیز از همین مخدر توهم زا سرچشمه میگیرد. نظام وقتی میبیند که میتواند با پول نفت بسیجی و چماق بدست به خیابان بیاورد و معترضین را سرکوب کند، وقتی میبیند که دلارهای نفتی اش در خدمت استراتژی جنگ نامتقارن، خارجیان را مرعوب ساخته، باید هم به عربده کشی و دشمن تراشی ادامه دهد.

اما همینطور که میبینید شرایط رفته رفته دگرگون می شود و به تدریج نشئه نفت از سر حکومت می پرد. منابع ارزی کشور ته می کشد و نارضایی های گوناگون مردم در اوج خود قرار دارد، راهپیمایان روز قدس کم رونق ترین نمایش خود را در این سالها اجرا می کند، خامنه ای طرح وحدت می دهد و در چند نوبت به احمدی نژاد و دار و دسته اش چشم غره می رود. به نظر می رسد که ادامه رفتار داخلی ویا بین المللی حکومت تغییرات عمده ای نسبت به گذشته داشته باشد، اما ادامه این تغییر رفتار به نفع چه کسانی خواهد بود؟ مردم ایران یا کشورهای خارجی؟ اجماع جهانی که اکنون بر سر تحریم ایران به وجود آمده به تدریج به نفت نیز خواهد رسید و با قطع شدن این مخدر، دردهای گوناگونی که تاکنون فقط «تسکین» یافته بود خود را با قدرتی چندین برابر نشان خواهند داد. این نکته بدیهی است که در چنین وضعیتی تنها عامل بیگانه و دستهای داخلی آن است که این حکومت «خمار» را به سود خود کنترل خواهد کرد.

حکومت بر سر دو راهی قرار دارد و مجبور است برای حفظ خود رفتارش را تغییر دهد، اما اینکه رفتارش در چه جهتی تغییر کند هنوز در دست مخالفان است، کسانی که خواستار تغییر هستند می بایست قبل از اینکه حکومت در مقابل غرب به زانو بیفتد آن را تسلیم خود کنند. شکایت 7 عضو اصلاح طلب از سپاه هم در همین جهت است، آنها خواست روشنی پیش روی رژیم قرار داده اند و خواهان رسیدگی به آن هستند: ایستادن در مقابل نظامیان و متوقف کردن خودسری آنها. اهمیت این شکایت نامه در زمان ارائه آن نهفته است، امروز در شرایط حساسی قرار داریم که حکومت احتیاج به تغییر رفتار دارد و آنها با ارائه این شکایت از حکومت میخواند که کرنشی که ناگزیر از آن است را پیش از آنکه دیر شود در مقابل مردم انجام دهد، پیش از آنکه مجبور شود در مقابل تهاجم کشورهای خارجی به خاک بیفتد. این شکایت در حالی مطرح می شود که روحانیون به تدریج از صحنه قدرت کنار می روند و جای خود را به نظامیان میدهند، نظامیان کاسبکاری که با امریکا و اروپا بر سر هر مسئله ای توافق خواهند نمود و استقلال کشور را با ماندن بر سر قدرت معامله خواهند کرد. براستی چرا نباید انتظار داشت کسانی که در انتخابات تقلب می کنند و مردم معترض را به خاک و خون می کشند، منابع کشور را به کسری از بهای واقعی آن به خارج می دهند و دریای خزر را به روسها هدیه می کنند حمایت امریکا را به بهای آزادی مردم و استقلال ایران نخرند؟

خامنه ای اکنون بر سر یک دو راهی قرار دارد، یا از طریق همین سیستمهای حقوقی موجود به شکایت رسیدگی می کند و جلوی کودتاگران می ایستد، یا اجازه خواهد داد گردابی که نظامیان برای ایران تدارک دیده اند او و نظام ولایی اش را در خود غرق کند و استقلال کشور از دست برود. شکایتی که این هفت نفر به قوه قضائیه ارائه کرده اند سندی است تاریخی که بیانگر اتمام حجت با این حکومت است، حکومتی تغییر میکند و تن به خواست ملی میدهد، در مقابل نفوذ خارجی به خاک می افتد، و یا دود می شود و به آسمان می رود. باید دید سالها بعد در کتابهای تاریخ چه خواهند نوشت: خامنه ای با نپذیرفتن این شکایت اجازه داد که روند قدرت گیری نظامیان ادامه یابد و ته مانده منافع ملی کشور توسط نظامیان به باد رود؟ حکومت هنگامی که لازم بود از حمله نظامی جلوگیری کند تسلیم ملت شد؟ دیکتاتوری نظامی توانست از به فروش گذاشتن کشور به حیات خود ادامه دهد؟ کشتار دیگری همچون کشتار 67 در ایران رخ داد؟ نظام ولایت فقیه با یک انقلاب خونین سقوط کرد؟

اولین نشانه های به زانو افتادن خامنه ای

نشانه های کم شمار تغییر روش خامنه ای که در آخرین سخنرانی اش دیده شد، اینک در میان اصولگرایان دامنه گسترده تری پیدا می کند. نمایندگانی که چند ماه پیش خواستار محاکمه سران فتنه توسط قوه قضائیه شده بودند اکنون نخ «وحدت»ی که خامنه ای دراز کرده بود را گرفته و در به در دنبال اصلاح طلبان میگردند تا به آنها گره بزنند. همانطور که در این نوشته گفته بودم، این اتفاقی بود که دیر یا زود رخ میداد، اما به جهت بروز تهدیدات نظامی و همینطور آشکار شدن اولین فشارهای تحریم، زودتر از آنچه پیش بینی می شد رخ داد. قبل از شکافتن بیشتر مسئله لازم است پیش لرزه ها و پس لرزه های این به خاک افتادن خامنه ای را در میان اصلاح طلبان بیشتر شناخت.

حدود دو هفته پیش و در اوج اختلافات درون گروهی اصولگرایان بود که چهره هایی از اصلاح طلبان اعلام کردند که دست به هیچگونه اتحاد با اصولگرایان نخواهند زد و وارد دعواهای آنها نخواهند شد. سخنگوی جبهه مشارکت اعلام می کند که «اصلاح طلبان نیازی به حضور در قدرت ندارند» و پیروزی جنبش سبز را قطعی می داند. سایر چهره های اصلاح طلب نیز در این مقطع با تاخیر بسیار شروع به اعتراض به جنتی کردند و از او مدرک دریافت پول توسط خاتمی را خواستار شدند. این نکته نشان میدهد که در خواست خامنه ای برای وحدت مربوط به سخنرانی چند روز پیش نبوده و نشانه های چانه زنی مربوط به قبل از آن میشود. اما در این 2-3 هفته چه حوادثی رخ داد و چگونه می توان آن را تحلیل کرد؟

1- افشای شکایت اصلاح طلبان از سردار مشفق: صفایی فراهانی گفته بود که ما این شکایت را دو هفته پیش از انتشار آن ارسال کردیم و انتشار آن از طرف ما نبوده. تاجزاده قبل از بازگشت به زندان در فیلم منتشر شده گفت که «رهبری گفت از طریق قانونی اقدام کنید، نتیجه اش بازگشتن به زندان بود». این نکات نشان میدهد که خامنه ای اخیرا قصد داشته مسئله بحران کودتاچیان را به نوعی که منجر به تخریب خودش نشود رفع و رجوع کند و کم و بیش دل اصلاح طلبان را بدست بیاورد. کودتاچیان از این مسئله مطلع شده، و با انتشار شکایتی که قرار نبود به این زودی به بیرون درز کند، بهانه به زندان فرستادن آنها را به دست آوردند. این را بگذارید کنار فیلم فارس نیوز از تاجزاده که اعلام می کرد «در انتخابات تقلب نشده». به راستی کودتاچیان چقدر احساس خطر کردند که بعد از 1 سال دست انتشار این فیل مزدند؟

2- میهمانی افطار خامنه ای و حواشی آن: مرحله دوم اعتماد سازی خامنه ای با اصلاح طلبانی که دائم قیمت را بالا میبرند. جدا از صحبتهای تکراری و تهدید آمیز، خامنه ای بار دیگر لشگر اصولگرایان خود را از تفرقه بر حذر داشت و از سیاست جذب حداکثری و دفع حداقلی در نظام دم زد. سید حسن را هم کنار احمدی نژاد نشاند که به دشمنان خارجی اخطار داده باشد و هم چشمکی به اصلاح طلبان داخلی زده باشد، یعنی که در این شرایط هوای ما را داشته باشید تا ما هم …! خطبه های نماز جمعه صدیقی هم محمل دیگری بود برای ارائه صحبتهای وحدت بخش! خامنه ای. اما صبح روز شنبه یادداشت داریوش قنبری در روزنامه شرق منتشر می شود که در آن، پیش شرط هرگونه وحدت را افسار زدن به کودتاچیان می داند. امروز هم نمایندگان مجلس همانطور که شرح آن رفت، نامه کذایی را مرقوم کردند. ترس کودتاچیان بازهم در رفتار دیروز عضوشان نمود پیدا کرد: «همانطور که قبلا اعلام شده بود مجوز احزاب مشارکت و مجاهدین لغو شده!» و مسئله جاسوسی موسویان را پیش میکشند.

اما سوال تعیین کننده این است که پاسخ رهبران سبز به این رفتارهای جدید چه خواهد بود؟ همانطور که پیش از این ذکر شد اولین کرنش خامنه ای نه در همایش افطار، که قبل از شکایت هفت اصلاح طلب رخ داد. بعد از آن بود که موسوی دعواهای درون گروهی اصولگرایان را جنگ زرگری خواند به آنها این علامت را داد که هزینه وحدت ما برای شما خیلی بالاتر از حذف کودتاچیان خواهد بود، موسوی به طور غیر مستقیم سعی دارد به آنها بفهماند که نمی تواند به خامنه ای اعتماد کند و قولهای او را بدون تضمین می داند، بنابراین بعید نیست که بعد از هرگونه توافق، آنها زیر میز مذاکره نزنند(به عبارت دیگر منظور او از «جنگ زرگری» این است: موسوی بعید نمی داند اصولگرایانی که اکنون با هم اختلاف دارند، بعد از مصالحه نظام با آنها، علیه اصلاح طلبان و جنبش سبز متحد نشوند). کروبی هم اعلام کرد که مردم نوع حکومت را خودشان انتخاب میکنند. امروز هم شکوری راد حرکت مجلس در راستای وحدت را جدی ندانست و گفت: «آنهایی که این نامه را نوشته اند همانهایی هستند که موسوی، کروبی و خاتمی را سران فتنه می خواندند»

اگر بخواهیم جمع بندی کنیم، رفتارها تا کنون به این صورت رقم خورده است: از خامنه ای اصرار و از اصلاح طلبان انکار. در همین کش و واکش است که خبرهایی از قربانی شدن قاضی مرتضوی به گوش می رسد و به این سوالات دامن می زند که «خامنه ای تا کجا به امتیاز دهی ادامه خواهد داد؟»؛ «کودتاچیان تا کجا نرمش خامنه ای در مقابل رهبران سبز را تحمل خواهند کرد؟»

جبهه اصولگرایان غیر دولتی، به عنوان تنها پایگاه انحصاری قدرت خامنه ای شدیدا دچار اختلاف شده است. خودسری کودتاچیان هر روز شدت میگیرد و فشارهای بیرونی به نظام هر لحظه بیشتر می شود. همه این مسائل به زانو در آمدن خامنه ای را توجیه میکند، اما کودتاچیان با کوبیدن به طبل جنگ می خواهند از این آب گل آلود ماهی صید کنند. باید دید که این تغییر رفتار خامنه می تواند اصلاح طلبان را دچار بی تصمیمی، آشفتگی و تفرقه کند یا اینکه آنها میتوانند از این تغییر رفتار به نفع خود و جنبش استفاده نمایند.

—————–
پ.ن
یادداشتی از دکتر علی شکوری راد/ ما بیشماریم و تقسیم نمی شویم

« Older entries

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: