عربده کشی غلام بچه ای به نام علی لاریجانی و زوزه چارپایان در طویله اسلامی

جنایت کاران رذالت پیشه دستگاه ولایت، سکه از رونق افتاده سرکوب را بار دیگر به کار گرفتند تا قبل از نابودی کامل ارزش آن، ته مانده کاسه قدرت فقیه را به رشوتی بخرند و توشه زندگی کثیفشان سازند. قصابان دخمه نشین، دیروز بعد از صدور فرمان حمله از نهانخانه ها بیرون آمدند تا بعد از مدتها، زیر نور آفتاب ساطورشان را به خون مردم ایران آلوده سازند، که البته دیدیم اضافه بر خوردن تودهنی از ملت، آبروی نداشته اربابشان را نیز در پیش چشم جهانیان ریختند. دیروز بعد از حدود یکسال نرخ واقعی سکه سرکوب تلفنی به دستگاه ولی فقیه اعلام شد، تا بداند که ضرب کردن هر سکه ای که فراتر از اندازه رود، از ارزش آن کاسته شده و ملت آن را با پشیزی معامله نخواهد کرد. ملت دیگر ترسی از خشونت رژیم دجالان ندارد…

اما می رسیم به امروز که علی لاریجانی، غلام بچه دربار ولایت قبل از سایر جانوران مجلس چارپایان، پوزه اش را که از فرط سایش به پیشگاه ولایت امر به خونریزی افتاده بود، بلند نموده و زوزه ای سرداد که کل طویله اسلامی و اسطبلهای همجوار به لرزه درآمد! چارپایان و خزندگان به تاسی از غلام بچه، همچون گوسفندانی که بر سر سرچشمه آبشخور ازدهام میکنند، در جلوی تریبون طویله ای که رجاله گان آن را «راس امور»، «خانه ملت» و … میخوانند تا توهینی کرده باشند به مردم ایران؛ تجمع کرده و عربده می کشیدند: «مرگ بر موسوی و کروبی و خاتمی». چند ثانیه ای نگذشته بود که شعارها به این صورت تغییر یافت: «موسوی و کروبی، اعدام باید گردند»!

این تغییر صورت نعره ها، خود نمایانگر پوچ بودن هر دو شعار است، چراکه هر ابولبشر ذی العقلی می داند چارپایی که عربده سر می دهد، هرگاه صدایش بلند تر شود و نوای ملتمسانه اش را زیر عبای «سیاست» پنهان کند، سگی است که توان پاچه گرفتن ندارد. از این رو راقم این سطور، از عربده جویی آن ستور استقبال نموده، و خدمت این گوساله های نورسیده معروض می دارد که «تعارف کم کن و بر مبلغ افزای!» آغایانی که روز 24 بهمن بدون مجوز از طویله مجلس خارج شده به خیابان می آیید و به دروغ از ملت شریف مصر حمایت میکنید، آگاه باشید که چهارراهها و خیابانهای تهران، متبرک به خون شهدای ملت ایران است که در راه آزادی جان باخته اند و ملت بزرگ ایران اگر از طایفه قصابان خونریز بگذرد، از شمایانی که با سم های نعل نخورده تان آسفالت مقدس تهران را لگد کوب میکنید نخواهد گذشت. تجمع به اصطلاح خودجوش شما حرامزادگان تنها زمانی ارزش می داشت که به کسوت انسان در می آمدید و از حقوق ملت ایران دفاع می کردید، وگرنه هر انسانی می داند که گوسفند، جز به اراده چوپان از طویله برون نمی شود.

زوزه امروز چارپایان طویله اسلامی در حالی سر داده شد که شب گذشته قصابان، خون پاک ملت ایران از ساطورها شسته و مزد خویش از فقیه ستانده بودند. حال تعبیر این زوزه بر همگان مشخص است: طایفه چارپایان از اراذل و اوباش ساطور به دست عقب افتاده، این است که مزد کار نکرده را طلب میکند تا شکم خویش پروارتر نماید. نگارنده معتقد است که این زوزه سرایی و عربده کشی ره به جایی نخواهد برد. به تمامی جانوران و خزندگان دم و دستگاه خونین ولی فقیه، و در «راس» آن طویله اسلامی معروض می دارد که بیخود گلوی خویش را با نعره کشی خراش ندهند و برای دریافت مزد، ساطور و چماق در دست بگیرند، امروز زوزه سرایی خریداری ندارد، حضرت سید علی خامنه ای (روحکم فداه) خون می خواهد، نه چیز دیگر…

ملت شریف ایران خوشنود باشید و به دل غم راه ندهید، چرا که با اضافه شدن طویله اسلامی و سایر دستگاههای رژیم ولایت جور به جرگه خونریزان، سکه سرکوب، بیش از پیش ضرب شده و تورم ناشی از این گزافه روی منجر به بی ارزش شدن سکه سرکوب خواهد شد و خونخواران را از گرسنگی خواهد کشت.

Advertisements

کودک اصولگرایی، در نیمه راه بلوغ یا مرگ؟

بازیهای سیاستگران مبتلا به درد اصولگرایی داستانی بسیار فرح انگیز و در عین حال غمناک است. قدری از نزدیک که با آنها نگاه کنیم به کودکانی بی دست و پا میمانند که برای ساده ترین کارها هم به شعور خود اعتماد نمیکنند و نظر ولی را جویا میشوند، یا منتظر فرمان میمانند یا آنقدر نق میزنند تا ولیشان را به عکس العمل وادارند. اما اگر از دور به آنها نگاه کنیم مثل این است که واقعا از قدرت فکری بالایی برخوردارند که تا کنون توانسته اند نقشی کم و بیش ثابت را در عرصه سیاسی بازی کنند. اما این نگاه از دور فقط برای گول زدن همان کودکان به کار میاید
شخصی مانند احمد توکلی یا حبیب الله عسکر اولادی را در نظر بگیرید. چند ماه پیش از انتخابات دهم ریاست جمهوری سعی داشتند برای کسب سهمی از قدرت در کابینه، تمام بضاعت ناچیزشان –که در هر انتخابات مجلس باز هم به رخشان کشیده میشود- را به پای احمدی نژاد بریزند. اما پاسخشان فقط لبخند تحقیر آمیز بود. احمدی نژاد از ریاست جمهوری خود به حول و قوه کودتا کاملا مطمئن بود و به حمایت هیچ سرخری احتیاج نداشت. از آنجایی که اصولگرایان قصه ما همیشه علاقه دارند بدون هیچ ریسکی کار خود را پیش ببرند این بار به حجت حمایت خامنه ای از دولت و اطمینان از کودتای انتخاباتی، ملتمسانه دمشان را برای احمدی نژاد تکان دادند تا شاید اندک سهمی در کابینه داشته باشند.
اما ناگهان اتفاقی غیر منتظره رخ داد. مردم در مقابل اعلام آرای دروغین به خیابان ریختند، لاریجانی در مصاحبه تلویزیونی با چهره ای وحشت زده از گردن نهادن نظام به اصول پاسخگویی دم میزد. توکلی با لکنت زبان و در حالیکه سعی داشت هیچ طرفی را ناراحت نکند اعتراف میکرد که جریان امور به نحوی است که نمیتوان مردم را به خاطر اعتراض منافق خواند. مطهری هم اینچنین لب به شکوه از کودتا گشود : «این نونی بود که احمدی نژاد توی سفره آقا گذاشت» همه به دنبال راهی بودند که خود را از سردرگمی خلاص کنند که ناگهان ولایت مهر تایید خود را با خشونت تمام به زیر کودتای انتخاباتی گذاشت. کودکان بی سرپرست قصه ما باز هم از دوراهی نجات پیدا کردند و سریعا با تغییر حالت خود، کرنش کنان به پشتیبانی از دولت کودتا پرداختند و برای تمام شدن اعتراضات خیابانی دست به هم میساییدند. انتظار آنها چندان طول نکشید چراکه نماز جمعه خونین کار خود را کرده بود و خشونت سپاه، در بالاترین حد خود خیابانها را از معترض خالی کرده بود. مراسم تنفیذ کم رونقی انجام شد و نوبت به انتخاب اعضای کابینه رسید.
کودکان دست و پا چلفتی قصه ما در حالیکه سعی داشتند سهمی هرچند کوچک از کیک قدرت برای خود بردارند با پشت دستی محکم احمدی نژاد مواجه شدند. اصولگراها پای کوبان بر زمین تلاش کردند با رای عدم اعتماد به چند نفر از وزرای پیشنهادی حداقل گیلاس روی کیک را برای خود بردارند که ناگهان خامنه ای فرمان داد «خفه، همه باید به وزرا رای بدهند». باهنر گریه کنان این قضیه را -هر چند کار از کار گذشته بود- علنی کرد. بعد از این اما کودکان هنوز هم امیدوار بودند. تا این که روز قدس رسید و فهمیدند هم چوب را خوره اند و هم پیاز را. اعتراضات خاموش نشده و سهمی هم از قدرت به کفشان نیامده. اطفال معصوم و بیچاره قصه ما دیدند که نه از حمایت پیشین ولیشان خبری هست، نه با وجود سپاه و باند کودتا کسی از مردم را با خود دارند و نه به ازای از دست رفتن این همه، سهمی از قدرت به دستشان رسیده و بدتر از همه به جای ولی سابق، زنبابایی به نام دولت احمدی نژاد نصیبشان گشته… واین قصه همچنان ادامه دارد
رمز همه این گرفتاریها و ناکامیهای جبهه اصولگرایی در همین کودک بودنشان نهفته است. عرصه سیاسی عرصه انسانهای بالغی است که مسئولیت کارهای خود را بپذیرند، ریسک کنند و تفکری مستقل داشته باشند، انسانهایی که بازیچه دست دیگران نباشند. گرچه اصولگرایان پایگاه مردمی ضعیفی دارند، اما اگر قادر بودند استقلال عملی از حمایت از حقوق ملت از خود نشان دهند میتوانستند به آینده سیاسی خود امیدوار باشند و رفته رفته پایگاهی مردمی برای خود دست و پا کنند. قضیه خیلی ساده است؛ هیچ کس تصمیم گیری های خود را به یک کودک وکالت نمیدهد، هرچند یک ولی مقتدر (که حالا از آن خبری نیست) بالای سرش باشد و آمپولهای دوپینگ شورای نگهبان قدرت او را تضمین کنند (که آن آمپولها اکنون در دست سپاه قرار دارد)
محسن رضایی حرف درستی میزند؛ آنها باید در اصولشان تجدید نظر اساسی بکنند. امیدوارم خیلی دیر نشده باشد

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: