اعدام در کلام امام

 

من باید متاسف باشم، من باید بسیار متاسف باشم از اینکه غیب نمی دانم، نمی دانستم در چنته اینها چه هست. من بعضی از اینها را می پذیرفتم، به ایشان هم محبت می کردم، لیکن نمی دانستم که اینها بر ضد قرآن هم قیام می کنند من نمی دانستم که اینها ائتلاف پیدا می کنند، مرکز ائتلافشان یکجا است و ائتلاف پیدا می کنند با منافقین که « شناخت » شان را اشخاصی که مطالعه کردند می دانند چیست، ائتلاف کرده اند با این جبهه ها که ماسک را از روی صورتشان برداشتند و به طور صریح مردم را دعوت کردند به اینکه ای مسلمان هابیائید و حکم قرآن را، حکم غیر انسانی قرآن را!! و لا حول و لا قوه الا بالله در یک کشور اسلامی اینطور سب بر قرآن و سب بر اسلام به مرئی و منظر مسلمین بشود و فلان مقام هم تایید کند و دعوت به شورش در مقابل چه؟ در مقابل نص صریح قرآن؟ … امروز دعوت به راهپیمائی، 2 بعد از ظهر دعوت به راهپیمائی است، به حسب چیزی که در اعلامیه شان ثبت شده است،  در تمام طول سلطنت رضاخان و محمدرضا خان و محمدرضا یک همچو جسارتی به قرآن کریم نشد… وای به حال ملتی که ملی هاشان این باشد و متدینینی هم که اظهار تدین می کنند، آن باشد و سرانشان هم این و اگر ندانسته می کنند، چطور اطلاعیه جبهه ملی را ندیده دعوت می کنند به اینکه شما هم به دنبال جبهه ملی راهپیمائی کنید، بازار تهران ببندد و بازار اصفهان هم ببندد و بازارهای ایران هم ببندند، خیابان ها هم همه ببندند و همه قیام کنند، استقامت کنند در مقابل چی؟ در مقابل لایحه قصاص غیر انسانیی!      (خمینی کبیر)

الحمدلله دیگر نیازی به قشون کشی نیست، روزنامه را توقیف می کنند  صدای کسی هم در نمی آید.

البته از یک نظر دیگر هم پیشرفت داشته ایم، اینکه اعدامی های سیاسی را مجبورند برای حفظ ظاهر هم که شده لابلای کسانی که قاچاقچی نامگذاری کرده اند بکشند. این هم جای شکر دارد. دستاورد بزرگی است برای ملت…

جبهه ملی و غیر ملی هم که بحمدالله نداریم. دولت تدبیر و کلید هم که سخت گرم معاشقه با کفار است، خدا را شکر.

همه چیز روبراه است

 

یادی از 25 بهمن و تفاوتش با بقیه روزها…

25 بهمن ماه، پاسخی بود به درخواستها و اعتراضات رو به فزونی مردم به «محصورین» برای فراخوانی تظاهرات خیابانی.

اگرچه رجاله های نظام برای جا زدن «نه دی» به عنوان نقطه پایانی «فتنه» تقلای شدیدی دارند، اما همین مسئله حصر مانع فراموشی 25 بهمن 89 می شود: یعنی یکسال و یکماه بعد از «گه دی» و رجزخوانی مبنی بر کفن و دفن آبرو و اعتبار رهبران جنبش سبز.

بعد از عاشورای 88 – روزی که نظام تهران را بر لبه پرتگاه دید- نظام دست به بازداشت موسوی و کروبی نزد.در گرماگرم انقلابهای عربی و سقوط مبارک و بن علی دعوت مردم به شورش یعنی پذیرفتن ریسک بالا گرفتن کار و سقوط حکومت. موسوی و کروبی نشان دادند نظامی را که بیش از سه دهه از عمرشان را به پایش گذاشتند برای مردم به مسلخ ببرند.

محمد مختاری دستبند سبزش را به دستگیره در آویخت و راهی خیابان شد. علیرغم بسیج گسترده و بی سابقه رجاله ها برای کنترل بی سر و صدای تظاهرات، جمعیت عظیمی آمدند، به طوری که برای خود مردم حیرت آور بود. القصه، مردم به میدان آزادی (التحریر) نرسیدند، جنازه صانع ژاله دزدیده و بعدا طی مراسم تهوع آوری به نفع نظام مصادره شد. اما رجاله ها هم باور نکردند که او بسیجی باشد.

از روز بعد فرایندی که به حصر ختم شد سرعت گرفت و کله گنده ها و چماقداران کت وشلوارپوش نظام برای توجیه کار به صف شدند. تلویزیون جمهوری اسلامی به نوبت با آنها می صحبت کرد. در اقدامی بی سابقه گله ای از چارپایان مجلس اسلامی دست به راهپیمایی زدند و نعره مرگ بر موسوی سر دادند.

نکته تازه اینکه اکبر رفسنجانی و ایضا حسن آقای روحانی هم به صحنه آمدند در مقابل تظاهرات مردم موضع گرفتند. چند روز بعد دم رفسنجانی را گرفته، از جایگاه ریاست مجلس خبرگان بیرون انداختند.

رجاله ها برای بار چندم به خانه کروبی حمله ور شدند و سرانجام با نصب درب آهنین بر سر کوچه اختر خامنه ای نفس راحتی کشید.

بعد از سه سال که به وقایع حول و حوش 25 بهمن ماه نگاه می کنیم قضیه خیلی واضح تر خودنمایی می کند: حتا عاشورای 88 هم منجر به اتفاقات و موضع گیری هایی که در بالا مرور کردیم نشد.

منتقدان چند آتشه این دو باید مقاومت را کنار گذاشته، باور کنند که اینها با تمام قوا به نظام و دستاورد 30 ساله اش پشت پا زدند، قبول کنند که اینها چشم بر جناح بندی ها و منازعات درون حکومت بستند، وقعی به اینکه رئیس جمهور کیست نگذاشتند و خارج از بازی های سیاسی کنار مردم ایستادند.

حکومت هم یکپارچه در مقابل مردم و این دو ایستاد، از رفسنجانی گرفته تا خود آقا!

 

 

راستی، شد سه سال!

مبارکشان باشد 🙂

اکثریت غریب به اتفاق کسانی که میشناسم آدمهایی نیستند که حاضر به شرکت در راهپیمایی 22 بهمن بشوند. واقعیت این است که اینجور راهپیمایی ها قرار است به مجمع عمومی سالیانه سهامداران باشد با سخنرانی و گزارش مدیرعامل به همان سهامداران (ولا غیر). در مجمع عمومی شرکتها، وجود افرادی مثل نمایندگان سازمان محیط زیست، اتحادیه کارگران و غیره واضحا آشوب طلبی و توطئه تلقی می گردد.

احزاب اصلاح طلب حتا با جمع کردن سیاهی لشگر نمی توانند جایگاهی تظاهرات داشته باشد. از نظر سهامداران جدید، سهام آنها فاقد اعتبار است. در هیئت مدیره اما معلوم نیست باد به کدام سمت بوزد.

آنچه در 8 سال گذشته اتفاق افتاد را میتوان در قشون کشی، تاراج، سرکوب و جدال درون نظام خلاصه کرد. درست است که گندزدن به مملکت ناله و نفرین به دنبال دارد، اما آنکس که گند را می زداید حتما قرار نیست با تقدیر و تشکر و موج مکزیکی روبرو شود، این چیز عجیبی نیست.

در قرون ماضی که اقتصاد امپراطوریها از پس هزینه نگهداری ارتشهای دائمی بر نمی آمد، در هنگامه جنگ مزدوران به خدمت فراخوانده می شدند. توافق هسته ای رجاله ها را نگران کرده که چه بلایی در انتظار سهام آنها خواهد آمد. از سمت دیگر این دلالان صلح هستند که به دنبال تحکیم جایگاه خود در میان سهامداران هستند.

در نظام مقدس سهام هرکس ممکن است هر لحظه بدست سهامدار اصلی باطل شود. زور صلح طلبان هم که به رجاله ها نمی رسد.آخوندها هم که سود تضمین شده دارند و نیازی به دخالت در درگیری نمی بینند. فراخوان دادن برای شرکت در راهپیمایی 22 بهمن از سوی اصلاح طلبان چیزی نیست جز تدارک برای جنگی از پیش باخته. همانطور که دیروز دیدیم حتا اجازه ندادند عکس مقاطعه کار بالا برود. ترجمه این حرفها می شود این که: مقاطعه کار را همان بهتر که پروژه را کش بدهد و با خارجی بیشتر لاس بزند، شاید تنها تضمین برای بقای دولت تا پایان دوره (ها؟)یش همین باشد…

در باب زیرگذر ولیعصر، سبد کالا، دشمنی با استکبار و غیره….

 

گاهی شنا کردن برخلاف جریان آب –یا چیزی که بعضی جاها سنت شکنی خوانده می شود- نوعی پرستیژ به همراه دارد. بویژه در مملکت فلک زده ما که قانون به تجلی اراده آدمهای زور مدار و بی شرف تعبیر می شود. بطور نسبی، اینکه مردم چطور با نرده های چهار راه ولیعصر تا می کنند به همین موضوع برمی گردد.

 

گرچه در ابراز احساسات فله ای و گله ای جزو سرآمدان جهان هستیم، اما شاید اگر از تک تک کامنت نویسان پیج مسی سوال کنیم هر کدام دلایل بسیار متفاوتی برای این یورش مغول وار بیاورند. آیا تنها وجه مشترک همین اشتیاق به «هجمه» است!؟

 

تصور کنید فردی تنگدست را که به مهمانی اشرافی دعوت شده.  بلند نشدن حضار در لحظه نزول اجلال چقدر توی ذوقش می زند؟ حالا مقایسه کنید این را با آدمی از همان طبقه مهمانان که توی شلوغی میهمانی دچار همین وضعیت بشود. این وضعیت بی شباهت نیست به آنچه مردم ما در جامعه به اصطلاح جهانی حس می کنند. آزمایش مهمتر این است که همین وضعیت را در فرهنگ های متفاوت متصور شویم. بعید است نتیجه خیلی متفاوتی بگیریم.

 

اما در عمیق ترین لایه های فکری هنوز باور نمی کنیم که از اصل افتاده باشیم: این اسب تمام شد، یک اسب دیگر. در اوج تنگدستی، باد در غبغب بریز و سینه سپر کن. از این جهت، تسلیم شدن در برابر غرب بجهت اوضاع خراب اقتصادی بمنزله خالی شدن باد است و تفاوتی هم میان برادران عرزشی و خواهران لرزشی در بین نیست. هول زدن توی صف توزیع ارزاق فقط از این جهت ناپسند می نماید که شبیه شستن رخت چرکها جلوی چشم مردم است.

 

به همین سیاق، ضرورتی در این نیست زمین را به آسمان بدوزیم. امریکا ستیزی برادران پشمالو در واقع نسخه جهانی شده همین فرهنگ است که میگوید: موشکل؟ موشکل نداریم ما اینجا، خیلی هم خوبی….

 

مشکل مهمان فرضی ما فقر نیست؛ این است که می خواهد غوره نشده پا در جمعی بگذارد که به وضوع متعلق به او نیست. شهوت مجهز شدن به سلاح علم (از نوع مدرک دکترا) اتومبیلهای اسپورت، مبایل آخرین مدل، بمب اتم و سایر چیزها علامت خوبی برای سلامت یک جامعه نیست.

 

مردمانی داریم با آرزوهایی چندین و چند برابر بضاعتشان است. به فرض که حکوت یا دولتی آمد که با عقلانیت امروزین مملکت را اداره کند عاقبتش چه خواهد بود؟ در همه جای دنیا مردمانی که دائم بخواهند دائم احساس شرمساری یا حقارت کنند طعمه لذیذی برای جناح های فاشیست و پوپولیست هستند. این هم یکی دیگر از بدبختی های ما.

 

دولت یحتمل مستعجل

در وضعیتی که چشم انداز دلگرم کننده ای از کاهش سرکوب داخلی پیش رو نیست، توافق هسته ای اسباب مزاحمت حزب اللهی ها برای دولت می شود.

سیاست باج دادن به بزرگترهایشان کار نمی کند. مثل رفتن به دیدار قم، که وقتی سر و صدا از جای دیگر خارج می شود حکم چپاندن پستانک به دهان پدر بچه است.

دولت ارتباط ضعیفی با مردم دارد، و برای جبران این نقص تلاشی قابل رویت نیست. و بدتر اینکه روحانی از موضع دستور دهنده وارد می شود و می خواهد دیگران برای توافقنامه به به و چه چه سر بدهند. خاتمی این خوبی را داشت که خیلی قشنگ نقش امام حسین را بازی می کرد. این یکی بنظر اصلا نمی داند با چه کسانی طرف است. از هیچ سمت.

واقعیت این است که برچسب های بنفش اللهی و غیره فقط در حد همین برچسب بودن کارآیی دارند. بنظر می رسد باوجود همه غمزه ها و کرشمه ها، بعد از سال 88 شکاف رابطه بسیاری با حکومت تا حد زیادی به محدوده ترمیم ناپذیر رسیده باشد، سایرین را هم وضعیت اقتصادی همچنان دلخون نگه داشته. یعنی اگر هم روحانی اهل پر و بال دادن به مردم می بود اتفاق خاصی نمی افتاد.

اینطور به نظر می رسد که سرنوشت این دولت با آینده توافق هسته ای گره خورده. ان هم بعید نیست که پیمانکار جوش دادن رابطه با غرب به این نتیجه برسد که پروژه با این شرایطی که کشور در داخل و خارج دارد اصلا به دردسرش نمی ارزید!

این وضعیت در کنار ادامه سرکوبی پیامش این است که بسیاری در حکومت آماده اند در لحظه مناسب از مقاطعه کار خلع ید کرده و نیروهای معتمدتر را جایگزین کند. روحانی جز پیر پاتالهای تیپ رفقای رفسنجانی یاوری ندارد و احتمالا اگر نجنبد کلکش را خواهند کند و صدایی هم از کسی در نخواهد آمد

خامنه‌ای، احمدی‌نژاد، عرق دوآتشه و امام زمان

 روزی جوجه جاهلی که به تازگی پا به جرگه الوات گذاشته بود، از بی اعتنایی مردم و نداشتن نوچه به تنگ آمد خواست که محله و بازار را به هم بریزد و نفس کش بطلبد، تا نسقی گرفته باشد و جای پایش را در این قلمرو محکم کند. اما مگر نسق گیری به همین سادگی است!؟ قمه کشیدن جلوی یک کرور آدم ریز و درشت که کار هر کسی نیست، «دل شیر» میخواهد و «کله خر»! جوجه لات داستان ما از یک طرف این فکرها آزارش میداد و از طرف دیگر وسوسه استیلا بر گذری که به تازگی جاهلش مرده بود، دهانش را آب می انداخت. حسابش را که کرد، فهمید کله اش از کله «خر» چیزی کم ندارد، اما «دل شیر» را از کدام سمساری بخرد؟ روزی که فکرش را از پیش کرده بود فرا رسید، قبل از صلات ظهر پاشنه اش را ور کشید، از خانه بیرون زد و به دکه پیاله فروشی رفت تا برای نخستین بار لبی تر کند و بعد یکراست برود زیر گذر و شروع کند به عربده کشی… گیلاسها پشت سر هم پر و خالی می شدند تا کله اش داغ کرد و چماق در مشتش محکم شد. در پیاله فروشی را شکست و بیرون زد، و همانطور که از قبل نقشه ریخته بود، از سر گذر – یکدست به چماق و یکدست قداره- بساط مردم را به هم ریخت و شکست و شیشه خرد کرد و عربده کشید و … جمعیت هم هراسان و لرزان از اینطرف و آنطرف فرار می کردند و خود را از چماق نجات میدادند، خلاصه غوغایی شد آنسرش ناپیدا. وسط گذر که رسید نفس زنان نشست روی زمین و گفت: «هر کی مردشه بیاد وسط؛ از این به بعد همه باس بدونن اینجا حرف کی حرفه» مردم که میلرزیدند با خود گفتند: «یعنی کی میتونه جلوش وایسته؟ اگر همین الان کسی حریفش نشه دیگه محاله بعدا از زیر قیدش بتونیم در بریم». جوانها و پهلوان پنبه ها یکی یکی و بی سر و صدا جیم می شدند و خودشان را قایم می کردند تا از این مهلکه که یک سرش مرگ بود و سر دیگرش بی آبرویی قسر در بروند. ساعتی گذشت و نعره های جوجه جاهل ادامه پیدا کرد، مردم هم دقیقه به دقیقه ناامیدتر میشدند و کار و زندگی خود را بر آب می دیدند: این محله دیگر جای کاسبی و زندگی نبود.  تا اینکه پیاله فروش پیر ارمنی لنگان لنگان پیدایش شد و آرام رفت سراغ لات، سرش را برد در گوشش و چیزی گفت. ابروهای لات بالا رفت و قیافه اش وحشت زده شد، بلند شد، سرش را انداخت پایین، دمش را لای پایش گرفت و از همان راهی که آمده بود برگشت. پهلوان پنبه های فراری فورا از لانه هاشان بیرون خزیدند و شیر شدند چماق دست گرفتند و شروع کردند به دویدن دنبال سوژه قصه ما، بقیه هم کم و بیش همین کار را کردند. اما آن تعداد کمی که سرجایشان ماندند از پیاله فروش پرسیدند: چی در گوشش گفتی که اینطوری شد!؟…

می دانید که احمدی نژاد بالاخره در جلسه هیئت دولت با شرکت مصلحی حاضر شد.

احمدی نژاد همیشه در مواجهه با هر مشکل و انتقادی که بوده، توانسته به مدد سید علی خامنه ای و معجون بصیرت کارش را پیش ببرد. تا امروز هیچوقت نه مجلس به اصطلاح قانون گذار حریفش شده بوده و نه قوه بی بنیه قضائیه. نه به پند و نصیحت منتقدان را گوش کرده و نه شماتت دشمنان اثری در کارش داشته. هر کس هم که جایی در این حکومت داشته به طرز معجزه آسایی جاده صاف کن بولدوزر خرابکاری های وی شده. سپاه، اصلاح طلبان رقیب را در جلویش قربانی می کرد، مجلس بودجه را برایش آنطور که میل داشت می بست، قوه قضائیه برای مفسدانی که نوچه احمدی نژاد بودند مصونیت قائل می شد و … خلاصه که از آسمان و زمین برایش نعمت می ریخت، به خیالش 25 میلیون رای دارد و مخالفانش یا در زندانند، یا زیر خاک یا فراری از کشور ویا لب دوخته و ترسیده در کنج خانه و او یکه بزن محله باقی خواهد ماند. آنچنان زهر در کامش عسل می شد که به این توهم دامن زد که: «کشور رو ما اداره نمیکنیم، ما فقط توی استانها میچرخیم، این امام زمانه که داره کشور رو اداره می کنه»

اما همانطور که در این دو-سه هفته دیدیم، همه این نیروها به یکباره بر علیه او قیام کردند و شمشیر را برایش از رو بستند. مگر چه شده بود که اینهایی که به حمایت احمدی نژاد تا آنجا می رفتند که دستشان به خون آلوده می شد، به یکباره به او پشت کنند؟

احمدی نژاد دچار این توهم بود که همه پشت سر او جمع هستند. اما وقتی همان چماقها که برای ریاست جمهوری او خون آلوده شده بود به سمت او برگردانده شد، شاید فهمید که همه آن زورها از بازوی خودش نبوده! برکنار نمودن مصلحی ارزیابی خوبی بود از نیروهای خودش، حتما این وزن کشی بعدا به دردش می خورد، البته من اینکه مصلحی به سر کارش برگشته را شکستی برای احمدی نژاد نمیبینم، چراکه دستکم به خامنه ای نشان داد که دخالت بیجا در کار محمود، کشور را دو سه هفته ای در کام بحران نگه خواهد داشت: حالا این گوی و این میدان…

به هر روی، او مزه تلخ عاقبت دخالت در کار خامنه ای را چشید. نباید سر راه خرابکاری اش به دکان عرق فروشی خامنه ای آسیبی میزد. ولی حالا هر کلاغی برایش قارقار می کند و پهلوان پنبه ها به او مرام ولایت پذیری یاد می دهند. اما همانطور که پیش از این گفته شد، این دعوای بین خامنه ای و احمدی نژاد هنوز ادامه خواهد داشت: سالی که نکوست از بهارش پیداست. هنوز تا انتخابات مجلس، به عنوان پل پیروزی احمدی نژاد، خیلی راه مانده….

 شجاعت دروغین احمدی نژاد جایش را به حزم و سیاست ورزی موذیانه و حملات چریکی خواهد داد. از همین الان با ادغام وزارتخانه ها،  اوضاع آینده را می توان پیش بینی کرد.

راستی می دانید آن پیاله فروش در گوش لات چه گفته بود؟ این رازی است که سالها بعد فاش شد، او با همان گویش ارمنی گفته بود: «اون عرقی که بهت فروختم سه ربع آب قاطیش بود!»

اینجاست که باید گفت: یکی دیگر از بدبختی های ملت ایران، زندگی تحت لوای حکومتی است که شجاعت و جسارت حاکمان در آن پوشالی و دروغین است. 25 میلیون رای قلابی به صندوق ریخته می شود که تنها به درد پز دادن و رو کم کردن و عربده کشی می خورد و وقتی که پای عمل به میان می آید، با یک حرف خامنه ای، همه آن جمعیتی که به دنبال ماشین رئیس جمهور می دوند به یکباری غیب می شوند، 63 درصد می شود کشک و عرق دوآتشه تقلبی از کار در می آید. و همین شاهد بسیار بسیار خوبی است برای اثبات تقلب در انتخابات: وقتی که نماینده 25 میلیون از آرای مردم، توان ایستادگی در برابر یکی از آن آحاد  -یعنی خامنه ای- را ندارد، آن رای گیری حتا پیش از ساخته شدن صندوقش تقلبی بوده.

هرچند دعای کوروش کبیر مستجاب نشد، اما ای کاش او اینگونه می خواست که: «پروردگارا، کشورم را از خشکسالی، دروغ ، عرق و امام زمان؛ محافظت فرما»

وقتی حزب‌اللهی‌ها به آرایش عروس بریتانیا غبطه می‌خورند…

وبسایت الف متعلق به احمد توکلی، که در بی محتوایی، زردنویسی و جنجالسازی رقابت تنگاتنگی با خودنویس دارد، در گزارشی متوهمانه ضمن مقایسه آرایش عروس نواده ملکه انگلستان با سبک پوشش و آرایش زنان جوان ایرانی، به این ایده رسیده است که پوشش غالب بانوان غیر ایرانی، مطابقت بیشتری با موازین اسلامی دارد!

کل مطلب را می توانید از اینجا مطالعه کنید

این نوع نگاه البته از برادران ارزشی دور از انتظار نیست، اما مسئله ای که نویسنده مطلب صراحتا به بازیگران صدا وسیما و ضمنا به بانوان ایرانی نسبت میدهد از کجا نشات می گیرد؟ صورت مسئله را یکبار بازسازی کنیم تا به پاسخ برسیم: جمهوری اسلامی یکنوع پوشش و آرایش خاص (چهره بی آرایش، چادر سیاه و گشاد، مانتوی بلند، ناخنهای کوتاه و …) را ارزشگذاری کرده و هر کجا که قدرتش را دارد (دانشگاهها، مراکز تجمع شهری و … ) آن را تحمیل می کند، از سوی دیگر در فضاهایی که به دلایل گوناگون، خارج از دایره کنترلی ج.ا قرار می گیرد، شاهد پوشش و آرایشی متفاوت با آنچه که ج.ا مقبول می دارد هستیم، و این نوع پوشش، به طور تقریبا گسترده ای از یک الگوی خاص پیروی می کنند. چرا؟

مسئله نخستین، پاسخی نسبتا روشن و ساده ای دارد، این کاملا  طبیعی است که تحمیل حجاب سفت و سخت اسلامی در دنیای امروزین با مقاومت روبرو گردد. همسانی مورد پسند نظام ج.ا ابدا در میان مردمان رنگارنگ امروز که فعالیتهای بسیار متنوعی دارند قابل اجرا نیست. از دیگر سو، این نیز طبیعی است که فشار همسان ساز اسلامی، عکس العملی همسان را در پی داشته باشد، چه، رفتار انسان فرآورده محیط است. حال این نیروی عکس العملی، از یک سری الگوها و روندهایی پیروی خواهد کرد که می شود نام آن را «مدل موفق» نهاد.

«مدل موفق»؛ این کلید واژه ای است که ما را از منطق یک رفتار همسان آگاه می سازد. سوال را بار دیگر از نو میسازیم: چرا مدل موفقِ مورد پذیرش در میان پوشش بانوان ایرانی، از مدلی که در ذهن انسان ارزشی «هالیوودی و غربی» نام می گیرد تقلید می کند؟

بدیهی است که این مدل، می توانست چیزی باشد جز اینی که هست، می توانست در عین غیر غربی بودن، غیر اسلامی نیز باشد؛ می توانست مدلی امروزین، برخاسته از فرهنگ بومی ایرانزمین، یا حتی تقلیدی باشد از گونه گونی الگوهای جهان امروز. اما چرا اینسان قاهرانه، چیزی است در تقابل مطلق با الگوی مورد پسند ج.ا؟ برای پاسخ به این سوال باید به سراغ منطقی که طبق آن «مدل موفق» گزینش می شود رفت.

الگوی مقبول نظام جمهوری اسلامی، یعنی همان که به جامعه تحمیل می کند؛ نشات گرفته از چندین مشخصه است که می توان آنها را در مجموعه ای یکپارچه، با خصوصیاتی چون «اسلام گرایی» «عربی گرایی»، «ضدیت با غرب» و مواردی از این دست شناسایی نمود. حکومت بنابر ذات اقتدارگرای خود تلاش می کند که از تمام اجزای تشکیل دهنده جامعه، استفاده ابزاری کرده و هر چیز را تا حد امکان به خدمت ایدئولوژی خود درآورد. در این منطق، پوشش تن انسان و آرایش صورت وی، بازتاب موضع آن شخص در قبال اقتدار حاکم بر جامعه خواهد بود. از این روست که هرچه از «چادر»، «ریش و چفیه»، «صورت بی آب و رنگ»، «آستین بلند و پیراهن روی شلوار» و … فاصله می گیریم، از نگاه حاکمیت، به همان میزان اقتدار او را به چالش کشیده ایم.

افزایش شدت فشار محیطی از سویه حاکمیت، به پیدایش گرایش های قوی تری در رابطه با منطق تحمیلی می انجامد. از این منظر، فردی که در موقعیت انتخاب نوع پوشش قرار می گیرد، تا حد زیادی خود را در مواجهه با منطق تحمیل شده از طرف حاکمیت میبیند وناچار از طرح اینگونه پرسشها از خود می شود: «اگر چادر یا پیراهن سفید آستین بلند را انتخاب کنم، خود را به تابلویی تبلیغاتی برای حکومت بدل کرده ام؟» و از طرف دیگر: «اگر پوششی انتخاب کنم که از نظر حاکمیت، پوشش مورد پسند دشمن است، موضع دشمنانه ای در قبال اقتدار حکومت پذیرفته ام؟» که البته گزاره اخیر، چیزی نیست جز افتادن در دام همان منطقی که حکومت مطابق با آن رفتار می کند، اما در شرایطی که انسان در دوراهه انتخاب قرار دارد و سایر راهها برای اعلام موضع وی در قبال حکومت، از جمله قلم و بیان بسته است، این هم راهی می شود برای ابراز عقیده.

در یک حاکمیت اقتدارگرا و مستبد، که در فساد و خرد گریزی، انسان ستیزی و خونریزی شهره آفاق است، «مدل موفق» از دل همین منطق خارج خواهد شد: «هر آنچه که بتواند موضع متضاد تری در قبال حکومت منفور را نشان دهد، مقبول تر است، زیرا هویت سازی مطلوب تری در پی دارد»، بله! چه دشمنی دشمن تر از امریکا و نماد هالیوود!؟ این است که بانوی ایرانی در هنگامی که می خواهد خود را تعیین هویت کند، یا ناچار از اعلام موضع خود به دیگری است، تا حد بسیار زیادی تحت تاثیر اینگونه انتخابها قرار دارد: هواپیما از مرز خارج می شود و روسری ها به هوا می پرند، آیا این چیزی است جز اعلام برائت از ج.ا؟ در این منطق طبیعی است هر کس –همچون بازیگران سینما و تلویزیون- که نزدیکی بیشتری به نظام حاکم داشته باشد، برای از دست ندادن مقبولیت مورد نیازش؛ و برای حکومتی، حزب اللهی و … لقب نگرفتن و فحش نخوردن، برای پررنگ کردن مرز خود با حکومتی که در تمام وجوه خود ضد فرهنگی است، میبایست موضع خود را صریح تر، و غلیض تر بیان کند. هرچه چهره حکومت کریه تر، مرز بندی با آن حکومت پررنگ تر. حالا به عکسهای سایت الف نگاه کنید.

خواننده ممکن است بر سراسر این مدعا خط بطلان بکشد و جهت گیری پوشش و آرایش بانوان ایرانی را در اموری چون سلیقه جنس مخالف، هژمونی فرهنگی، مدهای غالب، معیارهای نوین زیبا شناختی و غیره جستجو کند، اما باز هم در مقابل این پرسش قرار دارد که چرا برآیند همه این موارد، به این صورت همگرا، همه را به سمتی رانده که به تقویت این منطق انتخاب در «مدل موفق» بینجامد. پیشتر نیز در مطلبی به رجزخوانی فرهنگی در جامعه پرداخته بودیم که در این نوشته به یک بعد از آن پرداختیم.

نویسنده مطلب سایت الف باید بهتر نگاه کند تا پر خویش بر این داستان ببیند. جماعت مالیخولیایی که ازسیاست و اقتصاد یک کشور گرفته، تا زاویه قرار گیری توالتها و درون شورت انسان و زیر لحاف او را عرصه نبرد «حق» و «باطل» می داند، نباید اینسان ظالم و نفرت انگیز باشد تا دو قطبی موهوم ساخته وی، همه را به جبهه دشمن براند. حکومتی که بتوان با ایستاده ادرار کردن، رابطه جنسی خارج از ازدواج، رقصیدن، آرایش و پوشش، زیبا بودن، … و روی هم رفته «انسان بودن» اقتدارش را به چالش کشید حکومت بر موجودات نامرئی در جهانی مالیخولیایی است. چنین حکومتی پیش از تشکیل شدن محکوم به فناست.

دعوای خامنه‌ای و احمدی‌نژاد، درسی که «ارزشی‌ها» نگرفتند

همه تاسف من از این است که در میان همهمه دعوایی که بین دو تن از یاران امام زمان (خامنه ای و احمدی نژاد) رخ داده، هیچ نشانی از بازاندیشی طایفه ارزشی، در مبانی تفکرشان نمی بینم.

سوای اقتدار مادی، خامنه ای همه سرمایه  آنجهانی خود را نیز به خدمت گرفت تا فردی مثل احمدی نژاد را، از میان قائله «خون و خشونت» به صندلی ریاست جمهوری برکشد. از بصیرت سخن گفت و خود را جای «علی» نشاند. به سرنیزه «ولایت» تکیه کرد و برای جنگ با سبزها، از امام زمان استمداد طلبید. در پایین منبر نیز، عده ای که خود را «مسلمان» و «ارزشمدار» می خوانند با تکیه بر این مالیخولیا –که خامنه ای نائب امام زمان است- که –برگزیده خداست- که –در آخرت، حساب را بنابر نزدیکی به حب و بغض «ولایت» می کشند، به فرموده امام خامنه ای ناحق را حق کردند، خون ریختند و خشونت ورزیدند، تجاوز کردند و تهمت زدند… و اینهمه برای این بود که مهره ای سیاسی به خدمت مهره دیگری در آید.

حالا دعوای احمدی نژاد و خامنه ای را نگاه کنید و آخرت سوخته ی جماعت ارزشی! آیا اینها از خود نمی پرسند که چرا خون ریختیم، که احمدی نژاد –دشمن امروز «علی» زمان- به کرسی بنشیند؟ نمیپرسند که سکوت در برابر تقلب آشکار به بهانه تبعیت از «ولی» چه آخرتی برایشان دارد؟ نمی دانند که هر کس را در قبر خویش می خوابانند؟ آیا لحظه ای شک نمی کنند که نظریه «ولایت فقیه» از ریشه پوسیده و همین است که تعفنش، اسلام و هم ایران را به گند کشیده؟

 شما هم از خودتان سوال کنید، اینکه انسان ارزشی، به ریاست رسیدن فردی که دشمن «ولی فقیه» -در طول ولایت پیامبر- است را یاری رساند، چگونه در کارنامه وی ثبت می شود؟ به هر طرف که نگاه می کنیم، توبه نامه و برائت از احمدی نژاد است که سرازیر می شود، اما اینها توبه ها نشانه درس گیری از این بازی نیست؛ چه، ولی فقیه و پیروانش در این ماجرا از همه تقصیرکارترند…

درسی که انسان ارزشی می توانست بگیرد و چشم بر آن بست، این بود که بازی سیاست امری است اینجهانی، حتا اگر شعیب صالح و سید خراسانی بازیگرش باشند، چیزی از منطق قدرت و روش ماکیاولی آن کاسته نمی شود. اینها نفهمیدند که اگر درد دینشان را دارند، باید امور آنجهانی و اینجهانی را مخلوط نکنند…

اما به هرحال، اگر هم این جماعت درسی نگرفتند حرجی برشان نیست، مشکلشان آنقدر بزرگ است که تنها شاید امید داشته باشند که لطف پروردگار شاملشان شود. بعضی ها هم که اصولا در روز حساب طلبکارند و مزد کار نکرده از خدا طلب می کنند. البته رفیق بد و ذغال خوب هم بی اثر نیست، رانت هم به همچنین… خلاصه این جماعت برای کارهایشان همیشه یک بهانه ای دارند که آخرت را بازیچه  دنیای امروزشان کنند…

معنای یک عکس برای سبزها

تا چشم کار می کند سبز است که روئیده و آفتاب و باران، بالندگی و دوام مرزعه را تضمین می کند. گوشه این مزرعه اما، آن تکه که هنوز از «سبز» خالیست همان باران و همان آفتاب چنان زجرآور است که دو انسان افتاده کنار جاده را در خود می پیچد.

ما سبزها هم که راست راست ایستاده ایم و از بیشماری خود کیف می کنیم؛ تنها دردمان این است که چرا این اقشار محروم با ما همراه نمیشوند، چرا حرکتی را با ما صورت نمی دهند. هیچ شده که از خود بپرسیم که چرا دامنه مزرعه مان را به آنجایی که حکومت این دو نفر را رها کرده نگستردیم؟

بله، باید این مزرعه را تا آنجا امتداد داد که این رها شدگان، آغوش امن ما جا بگیردند، اینها هنوز بیمارند، بیمارانی اخراج شده از درمانگاه، نمی توانند از جای خود برخیزند و کاری برایمان بکنند، این ما هستیم که باید سایه خود را بر سر آنها بیندازیم. از خود بپرسیم که ما برای آنها چه کرده ایم….

روز کارگر نزدیک است، ما کجای کاریم؟

سخنرانی امروز خامنه‌ای: چرا او سه مرتبه خود را «حقیر» خواند؟

یکی از بدبختی های مردم ایران، زندگی تحت قیمومیت حکومتی است که ارزش و برش رای تقلبی در آن بیشتر از رای حقیقی است. احمدی نژاد که با دزدی آرا توانسته نتیجه 63 درصدی را به ملت قالب کند، کم کم می فهمد که ارزش آرای دروغینی که به دست «آقا» متبرک شده باشد، از حکم صریح خود او نیز بیشتر است، تا حدی که می تواند باطل السحر اراده حضرتش گردد و آلت حرب با احکام حکومتی قرار گیرد! این رای دورغین آنچنان قدرت معجزه آسایی به احمدی نژاد بخشیده که خامنه ای را هم به کرنش وا می دارد: خامنه ای امروز سه بار از واژه «حقیر» در مورد خود استفاده کرد. کسی از میان جمعیت به درد آمد و خواست که شعار دهد: «ای رهبر آزاده، آماده ایم آماده» که خفه اش کردند و چند ثانیه بعد، همه شعار بی ربط «مرگ بر امریکا» سر دادند… زندگی در مملکتی که پول از چاه نفت بیرون می آید، در چاه جمکران به دست امام زمان متبرک می شود و به اسم یارانه به جیب مردم میرود، مملکتی که در آن ملت «رای» به صندوق میریزد و با وردخوانی آقا، «میمون» از صندوق بیرون می جهد، ولایتی که در آن «جادو» بر «واقعیت»غلبه دارد، حقیقتا عذاب آور است …

خامنه ای در مقابل قدرت اوباشگری و خودسری احمدی نژاد، عاجز گشته و گویا باور نموده که پشتگرمی محمود، دست امام زمان است! :… «من حقیر» … «حقیرانه» … !!!  حقارت او اینجاست که تاکنون، این سایرین بودند که از رویارویی مستقیم با او پرهیز می کردند، اما امروز اوست که باید از مقابله آشکار با احمدی نژاد فرار کند. اکنون او التماس میکند که صداها و جنجالها خاموش شود؛ چاره ای جز این ندارد که نشان دهد اختلافی بین او و رئیس جمهور برگزیده اش نیست:

سایت الف بی تحملی دولت را نسبت به حضور مصلحی در سفر دوره ای افشا می کند، ولی ساعتی بعد پیام آتش بس خامنه ای را اینگونه تفسیر می کند که باید مقاله را از سردر وبسایت بردارد: احمد توکلی نیز گفته های خامنه ای را «زبونانه» تفسیر می کند: «بنده حقیر بنا ندارم در کار دولت مداخله کنم» … خامنه ای دوست دارد که سروصداها خاموش شود، تا پروژه ای را که شروع کرده به آرامی به پایان برساند. سر احمدی نژاد بایستی به آرامی، و در پایان نیمه دوم بازی، یعنی انتخابات ریاست جمهوری کنده شود. خامنه ای خیلی دوست داشت که خمینی باشد، اما حرکت مردم در طی دو سال، به او ثابت کرد که چنان قدرتی ندارد. احمدی نژاد نیز به نیکی از نفوذ خود و ضعف خامنه ای آگاه است. از همین روست که آنچه پروژه «بنی صدریزه» شدن احمدی نژاد نامیده می شود، قابلیت اجرا ندارد.

از طرف دیگر، احمدی نژاد میداند که نقشه مهار او دراز مدت است و هرچه آرامتر و دیرتر به سرانجام برسد، هزینه کمتری به نظام تحمیل می شود. او به خوبی دریافته که اکنون سی و دو سال از انقلاب می گذرد و هیچ پروژه ای نمی تواند به «بنی صدر» شدن او منتج گردد، از این رو هیچ هراسی از کودتا بر علیه خود، و حذف یکباره نخواهد داشت. سیگنال حقارت آمیزی که خامنه ای در سخنرانی امروز از خود بروز داد به او اینطور می فهماند که باید تیز و سریع راهش را ادامه دهد و از بحران آفرینی ابا نکند. براستی آنکس که ظهور را نزدیک میبیند، از آنکه دوست دارد که واقعه به تعویق بیفتد شجاع تر است.

سید خراسانی، به یاری شعیب صالح توانست که هاشمی –مرد همیشه «دوم» نظام- را به زیر بکشد. امروز اما، خلا شدید قدرت احمدی نژاد را آماده حرکتی تاریخی می کند: اکنون نوبت اوست که به مرد همیشه دوم تبدیل شود. اما رهبر نظام این را نمی خواهد، چراکه آرزوی دیرین اوست که مرد اول بماند، و سایرین نه مرد، که خاجگان رده هزارم دربارش باشند. خامنه ای اگرچه دیر، دریافته که احمدی نژاد، نجاستی است که خود برای خود تهیه دیده، و مجبور است آنرا قاشق قاشق بخورد و به به کند! احمدی نژاد نیز میداند که باید تلخ تر شود، تا جایی که قاشق به زمین گذاشته شود و دستها بالا برود.

دعوا ادامه خواهد یافت، سید خراسانی فضا را آرام می خواهد تا کار خود از زیر صورت دهد، شعیب صالح محکمتر در شیپور جنگ خواهد دمید…

« Older entries

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: